{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = محمد حسین مختاری گنابادی |تصویر =18944.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[تربت حیدریه]]|شهادت = [[1360/09/19]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[بهشتعسکری]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:عباس}}
کد شهید: 6012144 تاریخ تولد :
نام : محمدحسین محل تولد : تربت حیدریه
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار : بهشتعسکری
==خاطرات==عشق به ائمه اطهار*موضوع عشق به ائمه اطهار فرزندم محمد حسین در نو جوانی ناراحتی کلیه داشت. ایشان را جهت ملاجعه ده روز به مشهد بردیم و در بیمارستان بستری کردیم . یک شب به حرم [[امام رضا]] (ع) رفتیم و خیلی برای شفایش دعا کردیم . نیمی از شب گذشته بود . که محمد حسین مرا صدا زد و گفت : بابا پاشو برویم امام رضا (ع) مرا شفا داد . حالم خوب است . خوشحال شدیم و برگشتیم. راوی سید عباس مختاریمتن کامل خاطره*؛موضوع دستگيري از ضعيفان
فرزندم محمد حسین در نو جوانی ناراحتی کلیه داشت. زمانی که فرزندمان به [[کردستان]] اعزام شد من نذر کردم که ایشان را جهت ملاجعه ده روز به مشهد بردیم سلامتی برگردد و در بیمارستان بستری کردیم من گوسفندی قربانی کنم . یک شب به حرم ولی هنگامی که [[امام رضاشهید]] (ع) رفتیم این موضوع را فهمید ناراحت شد و خیلی برای شفایش دعا کردیم . نیمی از شب گذشته بود . که محمد حسین مرا صدا زد من خواست تا پول آن را صدقه بدهم و گفت : بابا پاشو برویم امام رضا (ع) مرا شفا داد یا به مستضعفان کمک کنم. حالم خوب است . خوشحال شدیم و برگشتیم.دستگیری از ضعیفانموضوع دستگيري از ضعيفانراوی سید عباس مختاریمتن کامل خاطره
زمانی که فرزندمان به [[کردستان]] اعزام شد من نذر کردم که ایشان به سلامتی برگردد و من گوسفندی قربانی کنم . ولی هنگامی که [[شهید]] این موضوع را فهمید ناراحت شد و از من خواست تا پول آن را صدقه بدهم و یا به مستضعفان کمک کنم.اعتقاد به ولایت* موضوع اعتقاد به ولايتراوی جواد مختاریمتن کامل خاطره
بعد از پیروزی [[انقلاب اسلامی ]] به فرمان حضرت [[امام خمینی]] خواستند کشاورزی را رونق دهند برادرم محمد حسین به فرمان رهبرش لبیک گفت و به اتفاق 4 تن از دوستانش یک چاه موتور در اطراف تربت گرفتند و شروع به کشاورزی نمود و گفت: من می خواهم کار کشاورزی را ادامه دهم. تا اینکه با شروع شدن [[جنگ]] تحمیلی به سرکردگی آمریکای جنایتکار و کشور بعثی [[عراق]]. دیگر [[شهید ]] طاقت نیاورد و سهم چاه خود را به دوستانش واگذار کرد و به خانه آمد و به پدرم گفت که من سهمیه چاهم را فروخته ام و می خواهم به جبهه بروم. پدرم مانعش شد و گفت: حالا شما کشاورزی می کنید این خودش از نظر اقتصادی یک [[جبهه]] است. نرو و بمان. گفت: من حالا خودم را برای جبهه رفتن آماده کرده ام و باید در جبهه خدمت کنم. روز بعد جهت ثبت نام و اعزام به جبهه به [[بسیج]] رفت و بعد از ثبت نام که برگشت گفت: جواد من 2 یا 3 روز دیگر به جبهه میروم و می دانم که در این راه برگشتی نیست و شهید می شوم. و نیز گفت: من آن پولی را که از سهمیه آب چاه داشتم را در حسابم گذاشته ام می خواهم بعد از شهادتم [[شهادت]]م آنها را برای مجلس ختم خرج کنی که دشمنان انقلاب خوار شوند. ایشان به جبهه اعزام شد و تا اینکه در تاریخ 1360/9/19 توسط عوامل دموکرات درشهر [[سقز]] مورد شناسایی قرار می گیرد و در درگیری خیابانی به فیض عظیم [[شهادت ]] نائل می گردد.راوی جواد مختاریمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18944سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد حسین مختاری گنابادی}}