ویرایش‌ها

شهید محمد هادی درویشی

۱٬۴۵۴ بایت اضافه‌شده، ‏۲۹ آبان ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۵۶
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = محمد هادی درویشی
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[بجنورد]]
|شهادت = [[1365/10/22]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:محمدعلی‌
}}
 
کد شهید : 6514550 تاریخ تولد :
گلزار :
==خاطرات: بعد از شهادت دوست و همرزم محمد هادی درویشی یک شب در عالم خواب و بیداری حس کردم که کسی در کنارم نشسته است چشمانم را باز کردم و تا او را در کنار خود دیدم بسیار خوشحال شدم . خواستم او را در آغوش بگیرم . اما نتوانستم چون فقط او را می دیدم ونمی شد او را لمس کنم . به او گفتم . کجائی ؟ چرا پیش من نمی آیی . ایشان جواب داد . مگر نمی دانی که من شهید شده ام ؟ گفتم : پس چرا اینجا هستی ؟ دخترت آزاده را دیده ای ؟ گفت : قبل از اینکه به پیش شما بیایم آنجا بودم او را دیدم . دختر خوبی است . ردر همین حین از جا بلند شدم تا او را در آغوش بگیرم . اما دوباره نتوانستم . همان طور که از جا بلند شدم و به طرفش رفتم او نیز لبخند زنان پشت به عقب و رو به من می رفت . تا اینکه به دیوار رسید و مثل اینکه دیوار شکاف بردارد او از دیوار عبور کرد و ناپدید شد من هم که به دنبال او می رفتم در راه پایم به سماور گیر کرد وافتاد در آن لحظه یکی ار دوستانم که همراه من آنجا حضور داشت بلند شد و مرا صدا زد و گفت : مگر سماور را ندیدی ؟ به خودم آمدم و متعجب بودم که او را در عالم خواب دیده ام یا بیداری .==
من با شهید * بعد از [[شهادت]] دوست و همرزم محمد هادی درویشی خیلی صمیمی یک شب در عالم خواب و نزدیک بودیم و با هم عهد کرده بودیم بیداری حس کردم که با هم باشیم . وقتی به منطقه رفتیم از هم جدا شدیم . کسی در کنارم نشسته است چشمانم را باز کردم و تا یک ماه ایشان را ندیدم . وقتی ایشان او را در محل استقرار خودمان کنار خود دیدم بسیار خوشحال شدم و . خواستم او را در آغوش گرفتم . بعد از کمی خوش و بش کردن گفت : خیلی راضی ام بگیرم. اما یکی از دوستان خود نتوانستم چون فقط او را از دست دادم و ادامه داد . چرا آنهائی که خوب هستند می روند دیدم ونمی شد او را لمس کنم. پس از چند لحظه سکوت دوباره گفت : علی من هم می روم . با شوخی به او گفتم : مگر تو هم خوب شده ای ؟ لبخندی زد و گفت : شاید . از خانواده اش سوال کردم گفت : پدر کجائی؟ چرا پیش من نمی آیی. برادرم در جبهه هستند ایشان جواب داد. گفتم : بقیه یعنی همسرت گفت : مگر نمی خواهم از آنها خبری داشته باشم . وقتی به او دانی که من شهید شده ام؟ گفتم : که شما خانواده ات را که خیلی دوست داری پس چرا نمی خواهی از آنها خبر داشته باشی . اینجا هستی؟ دخترت آزاده را دیده ای؟ گفت : وقتی قبل از اینکه به انها فکر می کنم ، دلواپس آنها شده و تعلقات دنیا جلویم پیش شما بیایم آنجا بودم او را می گیرد و فاصله کم شده را زیاد می کند دیدم. پرسیدم چه فاصله ای ؟ گفت : علی جان من هم رفتنی هستم و آمده ام با تو خداحافظی کنم دختر خوبی است. ردر همین حین از جا بلند شدم تا او طوری حرف می زد که مشخص بود این بار با همه دفعات فرق میکند و احساس کردم آخرین ملاقات من با ایشان است . اشک را در چشمانم جمع شد و به او گفتم هادی ، خیلی تغییر کرده ای آغوش بگیرم. لبخندی زد و گفت : همه در حال تغییر هستند اما دوباره نتوانستم. حدود یک ساعت با هم بودیم و در حالی همان طور که دود از جا بلند شدم و آتش به طرفش رفتم او نیز لبخند زنان پشت به عقب و صدای انفجار از بمباران هواپیما ها در منطقه حاکم بود با هم قدم رو به من می زدیم رفت. سپس تا اینکه به دیوار رسید و مثل اینکه دیوار شکاف بردارد او از دیوار عبور کرد و ناپدید شد من اجازه گرفت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم . بدنم را فشار محکمی داد هم که هنوز دستانش را بر بدنم احساس می کنم . به دنبال او را بر بدنم حس می کنم . و چهره ی نوری و عطر بهشتی او هنوز رفتم در یادم هست . خداحافظی کردیم . او از من جدا شد و هر راه پایم به سماور گیر کرد وافتاد در آن لحظه یکی ار دوستانم که دور می همراه من آنجا حضور داشت بلند شد به من نگاه می کرد و بلند مرا صدا می زد که و گفت: مگر سماور را ندیدی؟ به دنبالم نگاه نکن خودم آمدم و متعجب بودم که او را در عالم خواب دیده ام یا بیداری.
منبع * من با [[شهید محمد هادی درویشی]] خیلی صمیمی و نزدیک بودیم و با هم عهد کرده بودیم که با هم باشیم. وقتی به منطقه رفتیم از هم جدا شدیم. و تا یک ماه ایشان را ندیدم. وقتی ایشان را در محل استقرار خودمان دیدم بسیار خوشحال شدم و او را در آغوش گرفتم. بعد از کمی خوش و بش کردن گفت: سایت یاران رضا خیلی راضی ام. اما یکی از دوستان خود را از دست دادم و ادامه داد. چرا آنهائی که خوب هستند می روند. پس از چند لحظه سکوت دوباره گفت: علی من هم می روم. با شوخی گفتم: مگر تو هم خوب شده ای؟ لبخندی زد و گفت: شاید. از خانواده اش سوال کردم گفت: پدر. برادرم در جبهه هستند. گفتم: بقیه یعنی همسرت گفت: نمی خواهم از آنها خبری داشته باشم. وقتی به او گفتم: که شما خانواده ات را که خیلی دوست داری پس چرا نمی خواهی از آنها خبر داشته باشی. گفت: وقتی به انها فکر می کنم، دلواپس آنها شده و تعلقات دنیا جلویم را می گیرد و فاصله کم شده را زیاد می کند. پرسیدم چه فاصله ای؟ گفت: علی جان من هم رفتنی هستم و آمده ام با تو خداحافظی کنم. او طوری حرف می زد که مشخص بود این بار با همه دفعات فرق میکند و احساس کردم آخرین ملاقات من با ایشان است. اشک در چشمانم جمع شد و به او گفتم هادی، خیلی تغییر کرده ای. لبخندی زد و گفت: همه در حال تغییر هستند. حدود یک ساعت با هم بودیم و در حالی که دود و آتش و صدای انفجار از بمباران هواپیما ها در منطقه حاکم بود با هم قدم می زدیم. سپس از من اجازه گرفت و همدیگر را در آغوش گرفتیم و گریه کردیم. بدنم را فشار محکمی داد که هنوز دستانش را بر بدنم احساس می کنم. او را بر بدنم حس می کنم. و چهره ی نوری و عطر بهشتی او هنوز در یادم هست. خداحافظی کردیم. او از من جدا شد و هر لحظه که دور می شد به من نگاه می کرد و بلند صدا می زد که به دنبالم نگاه نکن.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=8795سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: محمد هادی درویشی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش