ویرایش‌ها

شهید علیرضا مرادیان نقابی

۱٬۴۸۴ بایت اضافه‌شده، ‏۹ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۰۲:۵۹
 
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = علیرضا مرادیان نقابی
|تصویر =19067.jpg
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[کاشمر]]
|شهادت = [[1365/01/26]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمت‌ها =[[رزمنده‌]]
|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشان‌های لیاقت =
|عملیات‌ =
|فعالیت‌ها =
|تحصیلات =
|تخصص‌ها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:حبیب‌اله‌
}}
 
کد شهید: 6510421 تاریخ تولد :
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
گلزار :
==خاطرات== * موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد فرزند عزیز [[شهید]]م علیرضا فرزند دوم ما بود فرزند اول ما که پسر هم بود فوت کرد در سن سه سالگی وقتی علی رضا به سن سه سالگی نزدیک می شد خیلی نگران بودیم با خود می گفتیم نکند علیرضا هم بمیرد خواب نداشتم و خیلی ناراحت بودم یک شب خواب دیدم هواپیمایی در روستایمان فرود آمد آن زمان مردم هواپیما ندیده بودند و نمی شناختند بعد علیرضا از دستم فرار کرد و به هواپیما چسبید تا خودم را به او رساندم هواپیما حرکت کرد از خواب بیدار شدم و خیلی مواظبش بودم هر کجا که می رفت به دنبالش می رفتم تا این که بالاخره انقلاب شد و به تظاهرات می رفتیم و او را هم می بردیم. به سن شانزده سالگی که رسید جنگ شروع شد بعد از دو سال آمد و گفت مادر می خواهم بروم جبهه با گریه از رفتنش برای اولین و دومین مرتبه ممانعت کردم بالاخره ما را قانع کرد و رفت جبهه وقتی جنازه اش را آوردند دیدم که به وسیله ی هواپیما به [[شهادت]] رسیده است. راوی صغری مرادیان
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید* موضوع خواب لحظه و روياي ديگران در مورد نحوه شهادت شهيدراوی صغری مرادیانمتن کامل خاطره
فرزند عزیز شهیدم علیرضا فرزند دوم ما بود فرزند اول ما که پسر هم بود فوت کرد در سن سه سالگی وقتی [[شهید]]م علی رضا موقع [[شهادت]] اول هر دو دستش قطع می شود بعد به سن سه سالگی نزدیک [[شهادت]] می شد خیلی نگران بودیم با خود رسد قبل از [[شهادت]]ش دختر خواهرم می گفتیم نکند گوید: یکی از همسایگانمان که اصلا علیرضا هم بمیرد را ندیده بود خواب نداشتم می بیند حضرت اباالفضل علیه السلام دو زانو نشته اند و خیلی ناراحت بودم سر یک شب خواب دیدم هواپیمایی در روستایمان فرود آمد آن زمان مردم هواپیما ندیده بودند و نمی شناختند [[شهید]] را بر روی زانوهای مبارکشان گذاشته اند بعد جلو می رود می پرسد آقا جان این جوان کیست؟ حضرت می فرمایند: علیرضا مرادیان از دستم فرار کرد میر آباد است و به هواپیما چسبید تا خودم مثل من دست ندارد دست هایش را به او رساندم هواپیما حرکت کرد در راه خداوند تبارک و تعالی داده که یک دفعه از خواب بیدار شدم و خیلی مواظبش بودم هر کجا که می رفت به دنبالش می رفتم تا این که بالاخره انقلاب شد شود و به تظاهرات می رفتیم و او صبح همان روز خوابش را هم می بردیمبرایم تعریف کرد. به سن شانزده سالگی چند روز بعد که رسید جنگ شروع شد بعد از دو سال آمد و گفت مادر می خواهم بروم جبهه با گریه از رفتنش برای اولین و دومین مرتبه ممانعت کردم بالاخره ما را قانع کرد و رفت جبهه وقتی جنازه اش ی فرزندم علیرضا را آوردند دیدم آن زن هم آمده بود و بعد از این که به وسیله جنازه ی هواپیما به شهادت رسیده فرزندم را دید فریادی کشید و گفت: این [[شهید]] خودش است. لحظه و نحوه این [[شهید]] از مقربان درگاه الهی است او در زمان [[شهادتموضوع لحظه و نحوه شهادت]]ش سرش بر روی زانوهای مبارک حضرت اباالفضل علیه السلام بود. راوی صغری مرادیانمتن کامل خاطره
فرزند عزیز شهیدم علی رضا موقع شهادت اول هر دو دستش قطع می شود بعد به شهادت می رسد قبل از شهادتش دختر خواهرم می گوید: یکی از همسایگانمان که اصلا علیرضا را ندیده بود خواب می بیند حضرت اباالفضل علیه السلام دو زانو نشته اند و سر یک شهید را بر روی زانوهای مبارکشان گذاشته اند بعد جلو می رود می پرسد آقا جان این جوان کیست؟ حضرت می فرمایند: علیرضا مرادیان از میر آباد است و مثل من دست ندارد دست هایش را در راه خداوند تبارک و تعالی داده که یک دفعه از خواب بیدار می شود و صبح همان روز خوابش را برایم تعریف کرد. چند روز بعد که جنازه ی فرزندم علیرضا را آوردند آن زن هم آمده بود و بعد از این که جنازه ی فرزندم را دید فریادی کشید و گفت: این شهید خودش است. این شهید از مقربان درگاه الهی است او در زمان شهادتش سرش بر روی زانوهای مبارک حضرت اباالفضل علیه السلام بود. خبر شهادت* موضوع خبر شهادتراوی صغری مرادیانمتن کامل خاطره
یک روز چند نفر پاسدار خانه مان آمدند و چون ایام عید بود برایشان شیرینی آوردم یک نفر از آنها را می شناختم سئوال کردم آقای عاقبتی دوازه روز است که از فرزندم نامه ای نیامده او خیلی مقید بود و تقریبا هفته ای یکی دو نامه می نوشت و می فرستاد شما از او خبری ندارید پرسید اسم فرزندتان چه بود گفتم او به نام شناسنامه ی خودم است علی رضا مرادیان گفت: حاج خانم او معلول شده و در بیمارستانی در مشهد است فردا شما را می بریم آن جا. ناگهان همسرم گفت نه آقای عاقبتی فرزندم [[شهید ]] شده خودم خواب دیدم که علیرضا از جبهه به خانه آمد و من موتوری نو برایش خریده بودم و گذاشته بودم خانه که علی رضا آمد و یک راست رفت به سراغ موتور و بعد هراسان از خانه بیرون رفت جیغ زدم و گفتم علیرضا کجا می روی بیا خانه بیا خانه مادرت نگران است اما او رفت و من از خواب پریدم. او به یقین به [[شهادت ]] رسیده ما طاقت شنیدن این خبر را داریم راستش را بگوئید بعد گفتند: بله. علیرضا مرادیان فرزند عزیزتان مورد قبول درگاه خداوند تبارک و تعالی قرار گرفته و به درجه ی رفیع و پرفیض [[شهادت ]] نائل گردیده است.راوی صغری مرادیانمنبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19067سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==نگارخانه تصاویر==[[File:علیرضا مرادیان نقابی.jpg]]==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: علیرضا مرادیان نقابی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش