{{جعبه اطلاعات افراد نظامی
|نام فرد = احمدمحمدیابیز
|تصویر =
|توضیح تصویر =
|ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی
|شهرت =
|دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]
|تولد =[[قاین]]
|شهادت = [[1361/02/22]]
|وفات =
|مرگ =
|محل دفن =
|مفقود =
|جانباز =
|اسارت =
|نیرو =
|یگانهای خدمت =
|طول خدمت =
|درجه =
|سمتها =[[رزمنده]]
|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]
|نشانهای لیاقت =
|عملیات =
|فعالیتها =
|تحصیلات =
|تخصصها =
|شغل =
|خانواده = نام پدر:غلامعباس
}}
کد شهید: 6127298
==خاطرات==
* همت در رفع مشکل دیگران
همت همه اهل روستا احمد را به شایستگی قبول داشتند به طوری که او را سرپرست آب و برق روستا کرده بودند، تا بین مردم آب را تقسیم کند. یک روز عدهای برای اینکه آب زودتر به زمینشان برسد با هم دعوا کردند و احمد برای اینکه به دعوای آنها خاتمه بدهد، ناگهان گفت: سه مرتبه بگویید: لاالله الا الله و به آسمان نگاه کنید. آن چیست که در رفع مشکل دیگرانآسمان میبینید؟ به محض اینکه آنها مشغول گفتن این ذکر شدند و به طرف آسمان نگاه میکردند او کشوی جلوی آب را برداشت و آب را به طرفی که میبایست میرفت هدایتش کرد و به مردم گفت: بروید، آب به زمینتان رسید. وقتی مردم علت این کار را از او پرسیدند گفت: برای جلوگیری از زدو خورد این کار را کردم. مردم هم بعد از یک شبانه روز به خانهاش رفتند و از پدرش به خاطر تربیت این چنین فرزندی تشکر کردند که از این دعوا جلوگیری کرده بود.راوی کلثوم صبوری * خواب و رویای شهید
راوی کلثوم صبوری همة اهل روستا احمد را به شایستگی قبول داشتند به طوری که او را سرپرست آب و برق روستا کرده بودند، تا بین مردم آب را تقسیم کند. یک روز عدهای برای اینکه آب زودتر به زمینشان برسد با هم دعوا کردند و احمد برای اینکه به دعوای آنها خاتمه بدهد، ناگهان گفت: سه مرتبه بگویید: لاالله الا الله... و به آسمان نگاه کنید. آن چیست که درآسمان میبینید؟ به محض اینکه آنها مشغول گفتن این ذکر شدند و به طرف آسمان نگاه میکردند او کشوی جلوی آب را برداشت و آب را به طرفی که میبایست میرفت هدایتش کرد و به مردم گفت: بروید، آب به زمینتان رسید. وقتی مردم علت این کار را از او پرسیدند گفت: برای جلوگیری از زدو خورد این کار را کردم. مردم هم بعد از یک شبانه روز به خانهاش رفتند و از پدرش به خاطر تربیت این چنین فرزندی تشکر کردند که از این دعوا جلوگیری کرده بود. خواب و رویای شهید راوی فاطمه محمدی آبیز شب هفتم احمد چند نامه از او به دستمان رسید. در یکی از آنها نوشته بود: خواب دیدم که با پدر بزرگم داخل باغچه را آبیاری میکنم که ناگهان دو سید نورانی به طرف من آمدند و گفتند: پسرم یکی از این دو سنگ را که مثل سنگ آسیا است بردار، گفتم: نمیتوانم، آنها گفتند: چرا میتوانی. دستم را به طرف سنگ بردم و دیدم که دارد از زمین بلند میشود. خوشحال شدم و گفتم: منظور چیست؟ گفتند: چون به لقاءالله پیوستی، خوشحال شدیم. انس باقران-تقید به پیروی راوی غلام عباس فاطمه محمدی آبیز روزی که احمد تصمیم گرفت به جبهه برود، قرآنش را به یکی از همشهریانش داد و گفت: این قرآن را به کسی بدهید که قرآن خوان باشه و جز دعای خیر از ایشان چیزی نمیخواهم. توجه در نماز راوی کلثوم صبوری احمد در حال خواندن نماز مغرب و عشاء بود که ناگهان تیری زهرآلود از طرف دشمن به چشم او اصابت میکند. دوستانش که شاهد ماجرا بودهاند او را صدا میزنند وقتی جوابی از طرف احمد نمیشوند متوجه میشوند که او به شهادت رسیده است. و دو سه روز بعد از خبر شهادتش او را به روستای آبیز آوردند.
* انس باقران-تقید به پیروی
مبارزه با ضد انقلاب روزی که احمد تصمیم گرفت به [[جبهه]] برود، قرآنش را به یکی از همشهریانش داد و منافقینگفت: این [[قرآن]] را به کسی بدهید که قرآن خوان باشه و جز دعای خیر از ایشان چیزی نمیخواهم. راوی غلام عباس محمدی آبیز
راوی غلام عباس محمدی آبیز* توجه در نماز
احمد در حال خواندن [[نماز]] مغرب و عشاء بود که ناگهان تیری زهرآلود از طرف دشمن به چشم او اصابت میکند. دوستانش که شاهد ماجرا بودهاند او را صدا میزنند وقتی جوابی از طرف احمد نمیشوند متوجه میشوند که او به [[شهادت]] رسیده است. و دو سه روز بعد از خبر [[شهادت]]ش او را به روستای آبیز آوردند. راوی غلام عباس محمدی آبیز
احمد در دوران انقلاب * مبارزه با چند تن از دوستانش در درگیریهای ضد انقلاب شرکت میکرد و بیشتر ماشینهای مربوط به رژیم را آتش میزدند. و چون به عنوان سرباز فراری معرفی شده بود، بالاخره رژیم توانست در یکی از قهوه خانههای تایباد او را به همراه چند تن از دوستانش دستگیر کند. در حالی که چند اعلامیه نیز با خود به همراه داشتند.بعد از اینکه از زیر ضربات شکنجة رژیم جان سالم به در بردند با وساطت یک دوست که البته طرفدار رژیم نبود توانستند فرار کنند.منافقین
احمد در دوران انقلاب با چند تن از دوستانش در درگیریهای ضد انقلاب شرکت میکرد و بیشتر ماشینهای مربوط به رژیم را آتش میزدند. و چون به عنوان سرباز فراری معرفی شده بود، بالاخره رژیم توانست در یکی از قهوه خانههای تایباد او را به همراه چند تن از دوستانش دستگیر کند. در حالی که چند اعلامیه نیز با خود به همراه داشتند. بعد از اینکه از زیر ضربات شکنجه رژیم جان سالم به در بردند با وساطت یک دوست که البته طرفدار رژیم نبود توانستند فرار کنند. راوی غلام عباس محمدی آبیز
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18729سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: احمد محمدیابیز}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان قائنات]]