متن کامل خاطره
یک روز می خواستم برویم به خط مقدم بنده مسئول تدارکات بودم چون غذا نداشتیم فرمانده به بنده دستور داد که از نانها ی خشک برای تغذیه بچه ها استفاده کنیم و آنها را بین بچه ها توزیع کنیم لذا چون نانها خشک بود و کپک زده اکثر بچه ها قبول نکردند و بر نداشتند یکی از آنها که نانها را قبول کرد و برداشت قاسم بود.او نانهای خشک را در داخل کوله پشتی خود ریخت و گفت:اینها در موقع حساس به کار مان می آید و خود را با آن شرایط سخت بدون غذا راحت فرق داد.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18050سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />