زندگینامه :
"من مدتها نمیتوانستم باور کنم عموی خوبم شهید شده است. او خیلی خوب بود، موقعی که تلویزیون نبود ما را جمع میکرد و برایمان قصه میگفت. ساعتها با ما کودک میشد و بازی میکرد. خیلی دوستداشتنی بود عمویم! من همیشه او را میبوسیدم. موقعی که جسدش را در تابوت دیدم صورتش کبود شده بود. پدرم میگفت هنگام رفتن به مأموریت اینطوری شده است. جایش همیشه خالی است. خیلی دوست داشتنی بود. خیلی شجاع بود."
این حرفها را گلآواز صادقپور برادرزاده [[شهید رحمان صادقپور ]] میزند، حرفهایی که تفسیر مهربانی بلند است.
رحمان هفتمین فرزند خانواده بود که در پانزدهم خرداد ماه سال 1351 در روستای "اکبركندی" از توابع شهرستان مشکینشهر به دنیا آمد. خانوادهای داشت قانع، که با پرورش تعدادی گاو و گوسفند ضمن سکونت در روستا، گذران زندگی خود را تأمین کرده و در وضعیتی بودند که احساس میکردند جز خدا به کسی نیاز ندارند.
دوران خردسالی رحمان، زیر بال و پر ِمهر و محبت مادر و در محیط صمیمی خانواده و برادران گذشت. او در خردسالی با بازیهایی همانند "قایم باشک" و "چلینگ آغاج" خود را سرگرم کرد و آنگاه که به قول برادرش " به عمل آمد" و قادر به کار شد، به کار پرداخت در حالی که سالم و قوی بنیه بود، قد بلند بود و چهرهای سفید داشت.