{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = مرتضی قرائی مقدم |تصویر =16639.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[کاشمر]]|شهادت = [[1366/06/27]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل =دانش آموز |خانواده = نام پدر:محمدرضا}}
کد شهید: 6615112 تاریخ تولد :
نام : مرتضی محل تولد : کاشمر
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده
گلزار :
==خاطرات==خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد من همیشه ناراحت بودم که چرا فرزندم مرتضی به خوابم نمی آید یک شب در عالم خواب سیدی را دیدم که پیش من آمد و گفت: شما می خواهید پسرتان را ببینید گفتم: بله بعدا مرا به یک مکانی برد که دیواری در روبرویمان بود گفت از همین دیوار برو بالا گفتم: نمی توانم گفت: نه می توانی یکدفعه پریدم و بروی دیوار رفتم یکی از [[شهدا]] کاشمر را به نام آقای پریشان دیدم و گفت: آقای قرائی آمده اید مر تضی را ببینید تعجب کردم که چگونه او مرا شناخت. گفتم: بله گفت: مرتضی رفته [[کربلا]] و تازه از [[کربلا]] بر گشته من هم عازم [[کربلا]] هستم آن ساختمان رو به روی را می بینی مرتضی آنجاست رفتم داخل ساختمان دیدم مرتضی نشسته احوالپرسی کردم یکد فعه از خواب بیدار شدم. راوی محمد رضا قرائی مقدممتن کامل خاطره
من همیشه ناراحت بودم که چرا فرزندم مرتضی به خوابم نمی آید یک شب در عالم خواب سیدی را دیدم که پیش من آمد و گفت : شما می خواهید پسرتان را ببینید گفتم : بله بعدا مرا به یک مکانی برد که دیواری در روبرویمان بود گفت از همین دیوار برو بالا گفتم : نمی توانم گفت : نه می توانی یکدفعه پریدم و بروی دیوار رفتم یکی از شهدا کاشمر را به نام آقای پریشان دیدم و گفت : آقای قرائی آمده اید مر تضی را ببینید تعجب کردم که چگونه او مرا شناخت . گفتم : بله گفت : مرتضی رفته کربلا و تازه از کربلا بر گشته من هم عازم کربلا هستم آن ساختمان رو به روی را می بینی مرتضی آنجاست رفتم داخل ساختمان دیدم مرتضی نشسته احوالپرسی کردم یکد فعه از خواب بیدار شدم .خواب و رویای دیگران درمورد شهید* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيدراوی عصمت عبدالله نژادمتن کامل خاطره
یک شب خیلی ناراحت و غمگین بودم و دلم برای پسرم مرتضی بسیار تنگ شده بود و خیلی گریه کردم ،شب کردم، شب خواب دیدم در یک مسجد هستم و یک نفر روی منبر نشسته و یک نفر هم قدم می زدند بعد از آن آقایی که داخل مسجد قدم می زد پرسیدم آن آقای روی منبر کیست گفت : ایشان [[حضرت علی (ع) ]] است یکدفعه دیدم چادر ندارم بعدا او به من مقداری آب داد و گفت بخور که خواب بیدار شدم .راوی عصمت عبدالله نژادمنبع سایت: <ref>[http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16639سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==نگارخانه تصاویر==[[File:16639.jpg]]
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمدرضا قرائی محمد}}