متن کامل خاطره
شجاعت و شهامت ـ ایثار و فداکاری ـ لحظه و نحوه [[شهادت ]] به خاطر دارم هنگام عملیات من و شهید کارگر در یک گردان بودیم، [[گردان ]] امام حسن مجتبی که موقع عملیات ایشان در گروهان 1 بود و من در گروهان 2، گروهان ایشان را اول بردند به منطقه عملیاتی سرچین که درگیری با کمولهها و دموکراتها بود. او در [[کردستان ]] داخل روستا مجروح میشود و چون گروهان تلفات زیادی داده بودند مجبور به عقبنشینی میشوند. در همین حال که ایشان مجروح بود کمک آرپیچیزن او را به کنار میآورد و زخم پایش را میبندد. آقای کارگر از او میپرسد بچهها چکار میکنند، کمک آرپیچی میگوید بچهها عقبنشینی میکنند که [[شهید ]] به او میگوید پس مرا همین کنار مخفی کن و خودت فرار کن و خودت را به بچهها برسان و ایشان همانجا ماند، تا اینکه گروهان ما آمد و وارد عمل شد چون شب بود و برف و سرمای شدیدی هم بود بچهها آتش روشن کردند، وقتی که رسیدیم سراغ کارگر را گرفتم دوستانش گفتند: کارگر مجروح شده است و او را به بیمارستان بردهاند. در حین عملیات بود که بنده هم مجروح شدم و مرا هم به بیمارستان بردند. صبح که شد برای عیادت من به بیمارستان آمدند ولی کارگر نیامد از یکی پرسیدم همه آمدهاند بجز کارگر چرا او نیامده است گفت: مگر خبر نداری که او شهید شده است. گفتم: حرف تو را باور ندارم. گفت: من خودم جنازهاش را عقب بردم تمام خشابها خالی بود و تا آخرین فشنگ از خود دفاع کرده بود که در آخر منافقین به او حمله میکنند و او را به ضربه تبرزین شهید میکنند و به آرزوی دیرینهاش که شهادت بود میرسانند
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
شبی که جنازهی فرزند شهیدم غلامعلی را جهت تشییع جنازه به قاین آورده بودند. صبح آن شب بود که دامادم به خانهمان آمد و درب را کوبید وقتی در را باز کردم دیدم لباس سیاه به تن دارد گفت: حاج آقا هر چه زودتر آماده شوید و لباس بپوشید تا به قاین برویم، غلامعلی ترکش خورده و در بیمارستان بستری است. وقتی رفتم کنار جاده دیدیم مینیبوسهای بازار، کنار جاده ایستادهاند پر از جمعیت بود وقتی رفتم نزدیکتر و عکسالعمل بعضی از اقوام را دیدم متوجه شدم که غلامعلی به شهادت رسیده است، اما آنجا خودم را کنترل کردم، وقتی که پیکر پاک و مطهر شهید را تشییع میکردند داخل قبر میگذاشتند من خیلی بیتابی میکردم که پاسداری بازوی مرا گرفت و گفت: من چندین دفعه به [[جبهه ]] رفتهام ولی لیاقت شهید شدن را نداشتم و این آرزوی دیرینهی من است که من با شنیدن همین جمله، به خود آمدم و افتخار کردم که پدر شهید میباشم و قلبم را تسکین دادم و دیگر احساس بیتابی نمیکردم
حالات معنوی قبل از شهادت
موضوع حالات معنوي قبل از شهادت