ویرایش‌ها

شهید امیر قلی قربانی

۳۶ بایت اضافه‌شده، ‏۱۳ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۳۰
متن کامل خاطره
من یک روز به امیر قلی پیشنهاد کردم که مادر در پشت جبهه خدمت کن ایشان در جواب من گفت بایستی در خط مقدم [[جبهه ]] خدمت کنم. مگر خون من از بقیه ی افراد رنگین تر است مگر ما پیرو امامان نیستیم که در راه اسلام به [[شهادت ]] رسیدند بایستی بجنگم و آرزو دارم به شهادت برسم و به اسارت در نیایم.
تشییع جنازه
متن کامل خاطره
زمانی که پیکر [[شهید ]] امیر قلی را آوردند هر چه فریاد زدم که بگذارید فرزندم را ببینم، نگذاشتند جنازه شهید ورم کرده بود و خاک آلود شده بود و ضربه هم به سرش اصابت کرده بود ولی خون جاری نشده بود و من همین قدر شهید را دیدم.
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
موضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد
متن کامل خاطره
در شب 19 ماه مبارک [[رمضان ]] سال 65 قبل از شهادت امیرقلی خواب دیدم که ماشین سبز رنگی به طرف روستا آمد. من خیلی چاق شده بودم که خودم تعجب می کردم. مرا می خواستند به مشهد ببرند و دو بچه شیر خوار آمدند و دست های مرا گرفتند و مرا بلند کردند و گفتند ما می خواهیم شما را به مشهد ببریم تا موافقت کردم و بلند شدم که بروم از خواب پریدم و سه شب بعد از آن خبر شهادت امیر را دادند.
خبر شهادت
موضوع خبر شهادت
متن کامل خاطره
در منطقه ی عملیاتی [[حاج عمران ]] نیروهای عراقی دست به حمله زدند و می خواستند تپه ی شهدا را بگیرند که با یاری خداوند و هماهنگی واتحاد بچه های پر توان ما، نتوانستند نیروهای عراقی حتی یک قدم جلو بیایند بلکه نیروهای ما تمامی دشمنان را کشت و عده ای را نیز اسیر کردند و تمامی نیروهای بزدل صدام را متواری ساختند. بعد از درگیری که حدود یک هفته طول کشید نیروهای عراقی کاملا سرکوب شدند و به لانه های خود خزیدند. بعد از اتمام عملیات و درگیری اطلاع دادند که نیروهای تازه نفس می آیند و شما آماده باشید که برگردید به تیپ، قرار شد به محل سنگر فرماندهی گردان که چتد کیلومتری عقب تر بود برویم که امیر قلی هم در آنجا بود و بی سیم چی [[گردان ]] بود. به طرف خط حرکت کردیم. وقتی به سنگر فرماندهی رسیدیم در همین فاصله به صورت مثلثی سه عدد [[خمپاره ]] 120 زده شد که متاسفانه 2 عدد به داخل سنگر خورد. وقتی جلوتر رسیدیم گفتند که همین الان سنگر فرماندهی را زدند. همراه امیر قربانی 5 نفر دیگر هم نیز به شهادت رسیدند . ما شهدا را از زیر آوار در آوردیم و تحویل تعاون [[تیپ ]] دادیم و بعد با غم و اندوه به تیپ برگشتیم و تقاضای مرخصی کردیم. وقتی که به روستا آمدم بعد از 11 روز جنازه شهید قربانی را به زادگاهش آوردند و در این مدت چون به کسی نمی توانستم چیزی بگویم سختی زیادی را متحمل شدم.
صله رحم
موضوع لحظه و نحوه شهادت
متن کامل خاطره
زمانی که برای اولین بار امیر قلی به جبهه رفت [[بسیجی ]] بود و بعد از برگشتن احساس دیگری داشت و می گفت حیف شده است که ما تا به حال جبهه نرفته ایم. بعد از برگشتن از خدمت سربازی تحولات عجیبی در وجودش نمایان بود و 4 ماه مانده بود به عید با هم به کوه رفتیم و امیر می گفت اولین شهیدی که وارد روستای عشق آباد شود من هستم چون خوابش را دیده ام و گفت این برای آخرین باری است که به مرخصی می آیم و برای همین است که با هم به بیابان آمده ایم و در بیابان می گفت اگر از من خطایی سر زده است مرا ببخشید. این بیانگر روحیه شهادت طلبی ایشان بود.
منبع سایت: http://www.yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=16691
==رده==
۶۸۰
ویرایش