ویرایش‌ها

شهید حسن محمدی اوجان

۱٬۲۸۸ بایت اضافه‌شده، ‏۱۷ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۱۵:۱۷
کد شهید: 6413142 تاریخ تولد : {{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام : فرد = حسن‌ محل تولد محمدی‌اوجان‌|تصویر =|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده: پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[بیرجند]]نام خانوادگی : محمدی‌اوجان‌ تاریخ |شهادت : = [[1364/01/16]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمت‌ها =[[تخریب‌]]|جنگ‌‌ها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشان‌های لیاقت = |عملیات‌ = |فعالیت‌ها = |تحصیلات =|تخصص‌ها = |شغل = |خانواده = نام پدر : علی‌ مکان شهادت : }}
تحصیلات کد شهید: نامشخص 6413142 منطقه شهادت نام : حسن‌ شغل نام خانوادگی : یگان خدمتی محمدی‌اوجان‌  نام پدر : علی‌  محل تولد : بیرجند تاریخ شهادت : 1364/01/16 تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : تخریب‌
گلزار :
خاطرات
خواب و رویای دیگران درمورد شهید
موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
راوی
متن کامل خاطره
نوع عضویت : سایر شهدا  مسئولیت : تخریب‌   ==خاطرات== * خواب و رویای دیگران درمورد شهید  بعد از [[شهادت ]] پدرم دقیقاً سال سوم راهنمایى امتحان ریاضى داشتم و درس برایم مشکل بود و خیلى ناراحت بودم و گریه مى‏کردم مى‏ کردم و از آوردن تجدیدى مى‏ترسیدم مى‏ ترسیدم خواب دیدم با پدرم لب یک جاده ایستاده بودیم گفتند دخترم اعظم چرا ناراحتى گفتم درسهایم مشکل است گفتند پدرجان پدر جان این جاده را مى‏بینى مى ‏بینى نگاه کردم دیدم جاده بلندو بلند و عریضى است گفتم بله گفتنداگر گفتند اگر همین جاده را بروى و برگردى همیشه در زندگى‏ات زندگى ‏ات موفق هستى گفتم این جاده که آسفالت است و مى‏توانم مى ‏توانم بدوم تا پایم را گذاشتم مى‏خواستم مى ‏خواستم شروع بدویدن کنم دیدم قلوه سنگهاى بزرگ زیر پایم مى‏آیند مى ‏آیند و جاده را به سختى طى کردم وقتى شروع به برگشت کردم دیدم جاده صاف و هموار است به طرفش که آمدم گفت دیدى باباجان بابا جان زندگى همین طوریست اما تو موفق مى‏شوى مى ‏شوى ناگهان از خواب بیدار شدم و دیدم هیچ کس نیست و از آن تاریخ به بعد با مشکلات مبارزه نمودم و به شکر خدا لیسانسم را گرفته‏ام و در پى فوق لیسانس هستم. * خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهیدموضوع خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيدراوی متن کامل خاطره
همان شبى که حسن به شهادت رسیده بود خواب دیدم رفته‏ام به جبهه چون در آخرین تماسى که تلفنى با هم داشتیم حسن گفت از عملیات که برگردم شما را با خودم به [[اهواز مى‏برم ]] مى ‏برم خانه سازمانى اجاره نموده‏ام در پشت یک خاکریز بودم دیدم حسن [[آر.پى. چى ]] بدست نشسته است گفتم من نماز نخوانده‏ام گفتند سرت را پائین بگیر تا خمپاره به شمانخورد شما نخورد همین طور که گفتند نماز خواندم ناگهان [[خمپاره ]] داخل سنگر ایشان خورد و من از صداى برخورد [[گلوله ]] بیدار شدم و با خودم گفتم خدایا چه اتفاقى براى همسرم حسن افتاده بسیار دلواپس بودم و بعد از دو روز از [[سپاه ]] آمدند خانه و گفتند حسن مجروح شده عکسش را بدهید لازم داریم گفتم مبارک باشد مى‏دانستم مى ‏دانستم آخرش هم خدمت شهادت را مى‏پوشد مى‏ پوشد و بعداً متوجه شدم که دقیقاً همان طور که خواب دیدم بر سر نماز در حالیکه آرپى چى کنارش بوده بوسیله خمپاره دشمن به شهادت رسیده.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18734سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض: حسن‌ محمدی‌اوجان‌}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان جنوبی]][[رده: شهدای شهرستان بیرجند]]
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش