مسئولیت : امدادگر-بهیار-پرستار
==خاطرات==
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
راوی علی برهانی به خاطر دارم عباس به همراه سه نفر از همرزمانش ماموریت گرفتند تا برای شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به منطقه بروند. محلی که رفته بودند قبلا پناهگاهی برای استفاده از ماشین آلات بود و چند روز قبل هم سیل شدیدی آمد و آن جا را پر از آب کرده بود که بعد از انجام ماموریت و در هنگام برگشت در باتلاق گرفتار می شوند و در همان جا شربت [[شهادت]] را نوشیدند.راوی علی برهانی * موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
به خاطر دارم قبل از این که خبر شهادت عباس را به ما بدهند خواب دیدم که یک ماشین آمد و ما را به بجستان برد و گفت: خبر خوشی برای تان داریم. همان طور که می رفتیم، در سر چهار راه مشاهده کردیم که یک جنازه را بر روی دست می برند، در همان لحظه من از ماشین پیاده شدم و از بین جمعیت خودم را به تابوت رساندم و هر طور که شد جنازه را از تابوت در آوردم و تا در تابوت را باز کردم نور خاصی از آن بلند شد و دیدم که عباس به آرامی در تابوت دراز کشیده و خوابیده است. چهره اش بسیار نورانی و زیبا شده بود، گویی که زنده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و به مزارش رفتم و دو رکعت نماز به جا آوردم. راوی علی برهانی
خواب و روياي ديگران درمورد شهيد راوی علی برهانی به خاطر دارم قبل از این که خبر [[شهادت]] عباس را به ما بدهند خواب دیدم که یک ماشین آمد و ما را به بجستان برد و گفت* موضوع: خبر خوشی برای تان داریم. همان طور که می رفتیم، در سر چهار راه مشاهده کردیم که یک جنازه را بر روی دست می برند، در همان لحظه من از ماشین پیاده شدم و از بین جمعیت خودم را به تابوت رساندم و هر طور که شد جنازه را از تابوت در آوردم و تا در تابوت را باز کردم نور خاصی از آن بلند شد و دیدم که عباس به آرامی در تابوت دراز کشیده و خوابیده است. چهره اش بسیار نورانی و زیبا شده بود، گویی که زنده است. در همان لحظه از خواب بیدار شدم و به مزارش رفتم و دو رکعت نماز به جا آوردم. عشق شهادت راوی کبری محمودی به خاطر دارم زمانی که عباس می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفت: مادر من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به اتفاق چند نفر از دوستانم، برای دفاع از کشور و اسلام عازم جبهه شوم. و اگر [[شهید]] شدم که امیدوارم به آرزویی که دارم برسم به هیچ وجه برایم گریه نکنید و مرا در روستا دفن کنید و در مراسم تشییع جنازه ام به رویم گلاب بپاشید. نفوذ و تاثير کلام راوی محمد محمودی به خاطر دارم یک روز عباس به همراه برادرش حسین برای خرید به بیرون می روند. حسین ماشینش را پارک می کند و عباس می گوید مراقب ماشین باش تا من برگردم. در همان هنگام بچه ای از راه می رسد و به آیینه و چند جای دیگر ماشین ضربه ای وارد می کند و قصد خسارت زدن به ماشین را داشت که عباس می بیند و آن بچه را نصیحت می کند و با زبانی آرام به او می گوید: دست زدن به اموال مردم و خراب کردن آن کار درستی نیست و از او می خواهد که دیگر این کار را انجام ندهد. لحظه و نحوه شهادت راوی محمد محمودی
به خاطر دارم زمانی که عباس می خواست به جبهه برود، پیش من آمد و گفت: مادر من تصمیم خودم را گرفته ام و می خواهم به اتفاق چند نفر از دوستانم، برای دفاع از کشور و اسلام عازم جبهه شوم. و اگر [[شهید]] شدم که امیدوارم به آرزویی که دارم برسم به هیچ وجه برایم گریه نکنید و مرا در روستا دفن کنید و در مراسم تشییع جنازه ام به رویم گلاب بپاشید. راوی کبری محمودی
یکی از همرزمان عباس برایم نقل کرد: وقتی که با هم در منطقه بودیم، فرمانده مان به عباس و دو نفر دیگر از همرزمانش گفت: شما ماموریت دارید که برای شناسایی سنگرهای [[عراق]]ی به جلو بروید. عباس هم با جان و دل قبول کرد و به همراه دوستانش به جلو رفت. وقتی که کارشان تمام می شود در هنگام برگشت در یک باتلاق گرفتار می شوند و در همانجا جان به جان آفرین تسلیم و همگی به فیض عظیم [[شهادت]] نائل می گردند.
* موضوع: نفوذ و تاثير کلام
خاطرات سياسيبه خاطر دارم یک روز عباس به همراه برادرش حسین برای خرید به بیرون می روند. حسین ماشینش را پارک می کند و عباس می گوید مراقب ماشین باش تا من برگردم. در همان هنگام بچه ای از راه می رسد و به آیینه و چند جای دیگر ماشین ضربه ای وارد می کند و قصد خسارت زدن به ماشین را داشت که عباس می بیند و آن بچه را نصیحت می کند و با زبانی آرام به او می گوید: دست زدن به اموال مردم و خراب کردن آن کار درستی نیست و از او می خواهد که دیگر این کار را انجام ندهد. راوی محمد محمودی
راوی محمد محمودی* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
به خاطر دارم یکی از همرزمان عباس برایم نقل کرد: وقتی که با هم در اوایل انقلاب، بچه های روستای فخر آباد منطقه بودیم، فرمانده مان به سر دق آمدند عباس و علیه رژیم شاه شعار می دادند دو نفر دیگر از همرزمانش گفت: شما ماموریت دارید که برای شناسایی سنگرهای عراقی به جلو بروید. عباس جز اولین نفراتی بود هم با جان و دل قبول کرد و به همراه دوستانش به جلو رفت. وقتی که پرچم را برداشت کارشان تمام می شود در هنگام برگشت در یک باتلاق گرفتار می شوند و با بچه های فخر آباد علیه رژیم شاه شعار دادنددر همانجا جان به جان آفرین تسلیم و همگی به فیض عظیم شهادت نائل می گردند. راوی محمد محمودی
* موضوع: خاطرات سياسي
به خاطر دارم در اوایل انقلاب، بچه های روستای فخر آباد به سر دق آمدند و علیه رژیم شاه شعار می دادند که عباس جز اولین نفراتی بود که پرچم را برداشت و با بچه های فخر آباد علیه رژیم شاه شعار دادند. راوی محمد محمودی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18667 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
[[File:18667.jpg]]
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: عباس محمدی}}