شهید حسن محمدی دربندی: تفاوت بین نسخهها
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) (←خاطرات) |
|||
| (یک نسخهٔ متوسط توسط کاربر دیگری نشان داده نشده) | |||
| سطر ۳۷: | سطر ۳۷: | ||
| − | حسین تقریباً هشت ساله بود که پدربزرگش عازم سفر بیت الحرام و مکه معظمه بودند. لحظه خداحافظی او در آغوش پدر بزرگ شروع به گریه کردن کرد. ایشان خداحافظی او در آغوش پدربزرگش جدا شود، تا اینکه پدر بزرگش در گوش او جمله ای گفت: که شهید گریه کردن را تمام کرد و او را رها نمود. بعدها پدرم گفت:" که به ایشان گفتم: اگر از آغوشم پایین بیایی و گریه نکنی وصیت می کنم، زمان فوتمان قبرهایمان در کنار هم پاشد" به همین خاطر هم اکنون مزار شهید و پدربزرگش در کوشکی (امامزاده) می باشد. | + | حسین تقریباً هشت ساله بود که پدربزرگش عازم سفر بیت الحرام و مکه معظمه بودند. لحظه خداحافظی او در آغوش پدر بزرگ شروع به گریه کردن کرد. ایشان خداحافظی او در آغوش پدربزرگش جدا شود، تا اینکه پدر بزرگش در گوش او جمله ای گفت: که [[شهید]] گریه کردن را تمام کرد و او را رها نمود. بعدها پدرم گفت:" که به ایشان گفتم: اگر از آغوشم پایین بیایی و گریه نکنی وصیت می کنم، زمان فوتمان قبرهایمان در کنار هم پاشد" به همین خاطر هم اکنون مزار شهید و پدربزرگش در کوشکی (امامزاده) می باشد. |
| − | + | <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18757 سایت یاران رضا]</ref> | |
| − | + | ==پانویس== | |
| + | <references /> | ||
| + | ==رده== | ||
نسخهٔ کنونی تا ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ساعت ۲۲:۰۸
کد شهید: 6414012
نام : حسن
نام خانوادگی : محمدیدربندیعلیا
نام پدر : ابراهیم
محل تولد : درگز
تاریخ شهادت : 1364/12/11
تحصیلات : نامشخص
گروه مربوط : گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت : سایر شهدا
مسئولیت : رزمنده
گلزار : شهدا
خاطرات
تقید به حجاب
ایشان علاقه وافری به حفظ حجاب اسلامی داشتند و همیشه از خواهرانش می خواست که حجاب اسلامی را رعایت کنند. دراین خصوص خواهر حسین خاطره ای را بیان کرد که: " یک روز حسین در آن هنگام 15 سال بیش نداشت، خواهر کوچکمان را که یکسال بیشتر نداشت به مقنعه و پوشش اسلامی جهت گرفتن عکس آماده می کرد و می گفت: به امید آن روز که همه زنان با حجاب کامل در جامعه حضور پیدا کنند. "
حرمت والدین
حسین تقریباً هشت ساله بود که پدربزرگش عازم سفر بیت الحرام و مکه معظمه بودند. لحظه خداحافظی او در آغوش پدر بزرگ شروع به گریه کردن کرد. ایشان خداحافظی او در آغوش پدربزرگش جدا شود، تا اینکه پدر بزرگش در گوش او جمله ای گفت: که شهید گریه کردن را تمام کرد و او را رها نمود. بعدها پدرم گفت:" که به ایشان گفتم: اگر از آغوشم پایین بیایی و گریه نکنی وصیت می کنم، زمان فوتمان قبرهایمان در کنار هم پاشد" به همین خاطر هم اکنون مزار شهید و پدربزرگش در کوشکی (امامزاده) می باشد.