ویرایشها
متن کامل خاطره
یک روز من به همراه سهراب برای چراندن گوسفندان به بیابان رفته بودیم . وقتی که گوسفندان سیر شدند آنها را زیر سایه ای بردیم و خواباندیم و ما هم مشغول چای خوردن شدیم ایشان به من گفت : عموجان خواب دیده ام که به جبهه می روم و بعد از یک سال به شهادت میرسم . شروع کردم به گریه کردن و ناراحت شدم . به ایشان گفتم : این چه حرفی است که می زنی ؟ با ایشان دعوا کردم و گفتم : اگر تو به [[جبهه ]] بروی پدر و مادرت دست تنها می شوند و آنها به غیر از تو کسی را ندارند ولی ایشان در جواب من گفت : عموجان از شما انتظار دیگری داشتم . گفت : شهید شدن نصیب هر کس هر کسی نمی شود و شما باید الان مرا تشویق به رفتن به جبهه کنید و یک سری حرف های دیگری به من گفت که با گفتن این حرف ها نظر من عوض شد و بعد از چند وقت همراه ایشان به پایگاه رفتیم و اسم ایشان را برای رفتن به جبهه نوشتیم و ایشان هم از این عملی که من انجام دادم بسیار خوشحال شد و همان طور که خودش گفته بود بعد از یک سال به درجه ی رفیع شهادت نائل گردید .
عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
متن کامل خاطره
به خاطر دارم یک روز در خانه نشسته بودم که فرزندم سهراب وارد منزل شد. به ایشان گفتم کجا بودی و چرا برای نهار نهار خانه نیامدی ؟ گفت: پدر جان کار داشتم. گفتم چه کاری؟ گفت: رفته بودم تشییع جنازه ی [[شهید نادر عاشوری ]] و مراسم به طول انجامید برای همین دیر شد. گفت: پدر جان روزی مرا مثل نادر عاشوری روی دستهایشان بلند می کنند و کلمه معروف " لااله الا ا..." می گویند و مرا تشیع می کنند. گفتم این چه حرفی است که می گویی؟ گفت:هر چه قسمت باشد همان می شود.
تقید به حجاب
موضوع تقيد به حجاب
متن کامل خاطره
به خاطر دارم زمانی که برادرم سهراب به مرخصی آمده بود. خیلی مهربان تر از قبل شده بود. یک روز که در وسط روستا با چند تا از دوستانم صحبت می کردم. دیدم یک ماشین سپاهی با چند تا سرباز به روستا آمد من هم رفته به برادرم سهراب خبر دادم و گفتم: یک ماشین با چند تا سرباز به روستا آمده اند ولی نمی دانم چکار دارند ایشان به من گفت: هر وقت ماشین سپاهی به روستا آمد به مهر و آرم روی دربش توجه کن. اگر روی درب ماشینی آرم هلال احمر دیدی برای خبر گرفتن از مجروحان جنگی آمده است ولی اگر روی درب ماشین آرم یک کبوتر با چند قطره ی خون دیدی بدان که آن ماشین از طرف بنیاد [[شهید ]] آمده است و صد درصد رزمنده ای از این روستا به شهادت رسیده است و آمده اند که به خانواده اش خبر بدهند. که برای من هم اتفاق خواهد افتاد. گفتم خدا نکند، برادر جان گفت شهید شدن لیاقت می خواهد. اگر لیاقتش را داشتم به شهادت خواهم رسید. وقتی به جبهه رفت درباره ی این ماجرا به پدر و مادرم چیزی نگفتم تا اینکه یک روز دیدم یک ماشین وارد روستا شد و من هم سریعاً به آرم روی دربش نگاه کردم . دیدم شکل یک کبوتر و چند قطره ی خون روی آن هست . با خودم گفتم ، نکند خبر شهادت برادرم سهراب را آورده اند : وقتی جلو رفتم و از آنها پرسیدم که آیا برادرم سهراب به شهادت رسیده اند به من چیزی نگفت فقط از من خواستند تا خانه مان را به آنها نشان دهم تا با پدر و مادرم صحبت کنند. وقتی آنها را به خانه بردم. برادرم را صدا زدم و گفتم با شما کار دارند. و همینطور که فکر می کردم . به برادرم گفتند که سهراب به درجه ی رفیع شهادت نائل گردیده است.
مشیت الهی
موضوع مشيت الهي
متن کامل خاطره
فرمانده پسرم سهراب نحوه شهادت او را اینگونه تعریف نمود: یک روز عدهای بسیجی به جبههای آمده بودند که سهراب همراه دیگر همرزمانش برای استقبال آنها رفتند. در بین راه ناگهان هواپیماهای دشمن به سوی او و همرزمانش شلیک کرد که سهراب از ناحیه شکم مورد اصابت [[گلوله ]] قرار گرفت و به درجه رفیع شهادت نائل آمد. سهراب به من میگفت: که باید به روی شهادت خندید. بعد از شهادتش که او را ملاقات کردیم، چنان لبخندی بر روی لبانش نقش بسته بود که احساس کردیم خوابیده است. در آن موقع حرف او به یادم آمد که میگفت: باید به روی شهادت خندید.منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=18337سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:سهراب محبتی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]