ویرایش‌ها

پرش به: ناوبری، جستجو

شهید علیرضا تازیک

۵۰ بایت حذف‌شده، ‏۵ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۷:۰۹
 
تاریخ تولد : 1345/11/01
نام : علیرضا محل تولد : تربت ‌ حیدریه
نام خانوادگی محل تولد : تازیک‌ تاریخ شهادت : 1362/12/08تربت ‌ حیدریه
نام پدر : محمد مکان شهادت خانوادگی :تازیک‌
تحصیلات : نامشخص منطقه تاریخ شهادت :1362/12/08
شغل : یگان خدمتی نام پدر :محمد
گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا مسئولیت : رزمنده‌
مسئولیت : رزمنده‌
==خاطرات==
یادم هست زمانی که علیرضا می خواست به جبهه برود پدرش در جبهه حضور داشت به همین دلیل به او گفتم: پدرت که در جبهه است شما دیگر به جبهه نرو. ایشان در جواب من گفت : من تمام کارهای شما را انجام داده ام و حال که کاری ندارد می خواهم به جبهه بروم . شبی که فردای آن قرار بود علیرضا به جبهه اعزام شود نیمه های شب متوجه شدم که برق را روشن کرده و لباسهای بسیجی اش را پوشیده و چفیه اش را به دور گردن انداخته و روی لحاف نشته است به پیش او رفتم و گفتم : چرا نخوابیده ای گفت : امشب عجب شبی است چرا صبح نمی شود . به او گفتم : بخواب ساعت 1 نصف شب است . گفت : خوابم نمی برد می خواهم با شما حرف بزنم به شرطی که صبر داشته باشید و ادامه داد صبح که عازم جبهه می شوم روحیه ات را از دست ندهی که روحیه بقیه افراد خانواده از بین می رود . بعد از کمی سکوت از من پرسید . مادر جان آیا شیر و لقمه ای که به من داده ای حلال است یا حرام .گفتم این که معلوم است تا جایی که توانسته ام ومی دانم نه شیر حرام و نه لقمه حرام به تو داده ام سپس گفت : اگر شیر حلال به من داده باشی ان شاء ا ... به جبهه که رفتم به شهادت می رسم . و اگر خدا خواست وبه این بزرگ دست یافتم شما هیچ وقت جلوی جنازه من مشکی نپوشید و گریه نکنید و موقع تشیع جنازه من با گل و شیرینی و دسته گل بیایید . من هم به وصیت او عمل کردم و موقع تشیع جنازه با صبری که خدا به من عنایت کرده بود با دسته گل و شیرینی از تشیع کنندگان استقبال کردم .==خاطرات==
* یادم هست زمانی که علیرضا می خواست به جبهه برود پدرش در جبهه حضور داشت به همین دلیل به او گفتم: پدرت که در جبهه است شما دیگر به جبهه نرو. ایشان در جواب من گفت : من تمام کارهای شما را انجام داده ام و حال که کاری ندارد می خواهم به جبهه بروم . شبی که فردای آن قرار بود علیرضا به جبهه اعزام شود نیمه های شب متوجه شدم که برق را روشن کرده و لباسهای بسیجی اش را پوشیده و چفیه اش را به دور گردن انداخته و روی لحاف نشته است به پیش او رفتم و گفتم : چرا نخوابیده ای گفت : امشب عجب شبی است چرا صبح نمی شود . به او گفتم : بخواب ساعت 1 نصف شب است . گفت : خوابم نمی برد می خواهم با شما حرف بزنم به شرطی که صبر داشته باشید و ادامه داد صبح که عازم جبهه می شوم روحیه ات را از دست ندهی که روحیه بقیه افراد خانواده از بین می رود . بعد از کمی سکوت از من پرسید .
منبع * مادر جان آیا شیر و لقمه ای که به من داده ای حلال است یا حرام .گفتم این که معلوم است تا جایی که توانسته ام ومی دانم نه شیر حرام و نه لقمه حرام به تو داده ام سپس گفت : اگر شیر حلال به من داده باشی ان شاء الله به جبهه که رفتم به شهادت می رسم . و اگر خدا خواست وبه این بزرگ دست یافتم شما هیچ وقت جلوی جنازه من مشکی نپوشید و گریه نکنید و موقع تشیع جنازه من با گل و شیرینی و دسته گل بیایید . من هم به وصیت او عمل کردم و موقع تشیع جنازه با صبری که خدا به من عنایت کرده بود با دسته گل و شیرینی از تشیع کنندگان استقبال کردم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=5129 سایت شهدای یاران رضا]</ref>
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 5129=پانویس==<references />
۶٬۷۳۸
ویرایش