ویرایش‌ها

شهید محمد برومند راد

۱۱۸ بایت حذف‌شده، ‏۱۳ دی ۱۳۹۹، ساعت ۰۳:۳۹
تاریخ تولد : 1341/05/01
نام : محمد محل تولد : مشهد
نام خانوادگی : برومندراد تاریخ شهادت تولد : 13671341/05/1101
نام پدر : عباسعلی‌ مکان شهادت :محمد
تحصیلات : نامشخص منطقه شهادت محل تولد :مشهد
شغل : یگان خدمتی نام خانوادگی :برومندراد
گروه مربوط تاریخ شهادت : سایر شهیدان استان خراسان1367/05/11
نوع عضویت نام پدر : سایر شهدا مسئولیت : جهادگرعباسعلی‌
rId6گروه مربوط : سایر شهیدان استان خراسان
نوع عضویت : سایر شهدا
خاطراتمسئولیت : جهادگر
- به خاطر دارم وقتی که پسرم محمد از جبهه به مرخصی آمده بود. ما به منزل ایشان رفتیم. در بین صحبت هایمان همسرش به او گفت: شما تاکنون چندین بار به جبهه رفته ای و هرگز در خانه نیستی و ما همیشه تنها هستیم که من هم به پشتیبانی عروسم گفتم: آری محمد دیگر جبهه نرو و پیش زن و بچه ات بمان. اما ایشان در جواب گفتند: شما باید افتخار کنید که فرزندتان در راه خدا به شهادت می رسد در ضمن بعد از شهادتم هم خواهرانم باید زینب گونه و شما مادرم همچون لیلا، صبر داشته باشید و راه شهیدان را ادامه دهید. شما نباید بگوئید حوصله ام تمام شده یا سر رفته و تنهاییم، شما هنگامی صبرتان تمام و تنها می شوید که وطن و ناموس ما به دست آمریکا و دشمنان غاصب بیفتد. اکنون شما باید صبر کنید و ما را تشویق به نبرد و جبهه رفتن نمائید و همچون حضرت زینب سلام الله علیها، ادامه دهنده ی راه شهدای کربلا باشید. وقتی این حرفها را از زبان پسرم محمد شنیدم، گریه مان گرفت و دیگر در مورد نرفتن او به جبهه، حرفی به میان نیاوردیم .
- پسرم محمد برومند راد به حضرت امام خمینی(ره) علاقه ی خاصی داشت ==خاطرات== * به خاطر دارم هنگامی وقتی که حضرت امام(ره) از پاریس به تهران آمدند، پسرم محمد ما را برای استقبال امام(ره) با خود از جبهه به تهران بردمرخصی آمده بود. ما به منزل برادرم که در بحبوحه ی انقلاب کشته شده بود ایشان رفتیم. البته شب قبل از عزیمت ما در بین صحبت هایمان همسرش به تهران محمد او گفت: شما تاکنون چندین بار به جبهه رفته ای و هرگز در خانه نیستی و ما همیشه تنها هستیم که من گفتهم به پشتیبانی عروسم گفتم: آری محمد دیگر جبهه نرو و پیش زن و بچه ات بمان. اما ایشان در جواب گفتند: مادر شما باید دو پرچم ایران افتخار کنید که پرچم رژیم شاهنشاهی فرزندتان در راه خدا به شهادت می باشد و رسد در فلکه ی گناباد نصب شده است ضمن بعد از شهادتم هم خواهرانم باید زینب گونه و شما مادرم همچون لیلا، صبر داشته باشید و راه شهیدان را پائین بیاوری ادامه دهید. شما نباید بگوئید حوصله ام تمام شده یا سر رفته و طوری تنهاییم، شما هنگامی صبرتان تمام و تنها می شوید که کسی نفهمد وطن و ناموس ما به خانه بیاوری دست آمریکا و موقع اذان مغرب که موقع افطار است دشمنان غاصب بیفتد. اکنون شما باید صبر کنید و خیابان ها خلوت، پرچم ها ما را تشویق به حوزه علمیه بیاور تا من آنها را آتش بزنم نبرد و من جبهه رفتن نمائید و همچون حضرت زینب سلام الله علیها، ادامه دهنده ی راه شهدای کربلا باشید. وقتی این کار حرفها را انجام دادم از زبان پسرم محمد شنیدم، گریه مان گرفت و نیز هنگامی که در تهران بودیم ایشان در نصب اعلامیه و چسباندن آنها بر روی دیوار به دیگر افراد که انقلابی بودند کمک می کرد و از هیچ کاری در مورد افشاگری رژیم نرفتن او به مملکت دریغ نمی کرد و فعالیت داشت و با شجاعت تمام مقابله می کرد جبهه، حرفی به میان نیاوردیم .
- * پسرم محمد برومند راد به حضرت امام خمینی(ره) علاقه ی خاصی داشت به خاطر دارم هنگامی که حضرت امام(ره) از پاریس به تهران آمدند، پسرم محمد به دنیا آمد من گفتم: آب بیاورید تا وضو بگیرم و با وضو فرزندم ما را شیر بدهمبرای استقبال امام(ره) با خود به تهران برد. بعد ما به منزل برادرم که در بحبوحه ی انقلاب کشته شده بود رفتیم. البته شب قبل از این که اولین بار عزیمت ما به تهران محمد شیر دادم به خواب رفت و من هم چون خسته بودم خوابیدم. در عالم خواب دیدم که یک نفر داخل منزل شد، در حالی که دست در بدن نداشت و آستین هایش باد می خورد سئوال کردم شما کی هستید؟ دستان تان چه شده است؟ آن شخص نورانی گفت: من ابوالفضل هستم برادر سیدالشهدا. فرزندی مادر شما باید دو پرچم ایران که به دنیا آورده ای را گرا پرچم رژیم شاهنشاهی می بدار باشد و او را به فرا گیری قرآن آشنا کن، زیرا این فرزند نزد شما امانت در فلکه ی گناباد نصب شده است. یک مرتبه از خواب پریدم و تصمیم گرفتم نامش را عباس بگذارم. ولی همان شب همه ی اقوام جمع شدند چند نام برای او انتخاب کردند پائین بیاوری و در بین صفحات قرآن قرار دادند طوری که اسم محمد درآمد کسی نفهمد به خانه بیاوری و من هم در مورد خوابی موقع اذان مغرب که دیده بودم حرفی به میان نیاوردم موقع افطار است و نام محمد خیابان ها خلوت، پرچم ها را برایش انتخاب کردیم. به حوزه علمیه بیاور تا این که بعد از هفت روز گوسفندی من آنها را که داشتیم ذبح کردیم آتش بزنم و گوشتش من این کار را بین اقوام انجام دادم و فقرا تقسیم نمودیم . سپس استخوان های گوسفند را نیز هنگامی که در کیسه ای گذاردیم تهران بودیم ایشان در نصب اعلامیه و برای سلامتی پسرم محمد چسباندن آنها را زیر خاک دفن کردیم. از آن موقع بر روی دیوار به بعد تا جائی دیگر افراد که امکان داشت با وضو به بچه شیر انقلابی بودند کمک می دادم حتی گاهی با اعتراض همسایه ها روبه رو می شدم ولی به روی خودم نمی آوردم کرد و می گفتم: ثواب دارد، بچه کمتر شیر می خورد و مثل این است که غذای بهشتی خورده باشد ولی از هیچ گاه کاری در مورد خوابی که دیده بودم افشاگری رژیم به کسی حرفی نزدم تا الان که پسرم محمد شهید شده است مملکت دریغ نمی کرد و من افتخار فعالیت داشت و با شجاعت تمام مقابله می کنم که امانت را صحیح و سالم به صاحبش برگرداندم کرد .
- * به یاد خاطر دارم یک روز در سن کودکی هنگامی که پسرم محمد به خانه ی همسایه رفته بود وقتی به خانه برگشت دیدم جزوه های کوچک قرآن را به دست گرفته است و از دنیا آمد من خواست گفتم: آب بیاورید تا برایش از آن کتاب ها بخرم وضو بگیرم و فراگیری قرآن با وضو فرزندم را بیاموزدشیر بدهم. برای همین پیش پسر همسایه می بعد از این که اولین بار به محمد شیر دادم به خواب رفت و قلم من هم چون خسته بودم خوابیدم. در عالم خواب دیدم که یک نفر داخل منزل شد، در حالی که دست در بدن نداشت و کاغذ آستین هایش باد می گرفت و از روی خطوط قرآن می نوشتخورد سئوال کردم شما کی هستید؟ دستان تان چه شده است؟ آن شخص نورانی گفت: من ابوالفضل هستم برادر سیدالشهدا. کمی فرزندی که بزرگتر شد به دنیا آورده ای را گرا می بدار و او را به اکابر فرستادیم تا فرا گیری قرآن بیاموزدآشنا کن، زیرا این فرزند نزد شما امانت است. یک مرتبه از خواب پریدم و تصمیم گرفتم نامش را عباس بگذارم. ولی همان شب تا ساعت 12شب به خانه نیامد. بطوری که بیشتر اوقات ما را نگران می کرد، همه ی اقوام جمع شدند چند نام برای او انتخاب کردند و ما می ترسیدیم در بین صفحات قرآن قرار دادند که مبادا دوستان اسم محمد درآمد و رفقای بد او را به راه بد کشانده باشند وقتی به خانه آمد علت دیر کردنش را پرسیدم: گفت: مادر نگران من نباشید چون هم در مراسم روضه خوانی و دوره قرآن مورد خوابی که در مسجد برگزار شده بود شرکت کرده دیده بودم حرفی به میان نیاوردم و از بابت من خاطرت آسوده باشد نام محمد را برایش انتخاب کردیم.
- پسرم محمد برومند راد بسیار مهربان بود * تا این که بعد از هفت روز گوسفندی را که داشتیم ذبح کردیم و با بقیه فرزندانم کاملاً متفاوت بود گوشتش را بین اقوام و فقرا تقسیم نمودیم . به خاطر دارم یک روز که خیلی خسته بودم سپس استخوان های گوسفند را در اتاق خوابیدم تا کمی استراحت کنم اما از آنجایی کیسه ای گذاردیم و برای سلامتی پسرم محمد علاقه و احترام خاصی برایم قائل بود رفته بود و رو انداز آورده بود و رویم انداخته بود و آنها را زیر خاک دفن کردیم. از آن موقع به کسی اجازه نداده بود بعد تا جائی که مزاحم من شود و سر و صدا کند، وقتی از خواب بیدار شدم از او پرسیدم: محمد چرا امکان داشت با من چنین برخوردی داری و مهربانی وضو به بچه شیر می کنی؟ شاید من دادم حتی گاهی با اعتراض همسایه ها روبه رو می خواهم بمیرم دیدم ایشان گریه اش گرفت شدم ولی به روی خودم نمی آوردم و گفتمی گفتم: نه مادر من این حرفها را نزنید، من ثواب دارد، بچه کمتر شیر می خواهم شما را به زیارت مکه و کربلا ببرم خورد و مثل این است که غذای بهشتی خورده باشد ولی هیچ گاه در همان جا درس علمیه بخوانم مورد خوابی که دیده بودم به کسی حرفی نزدم تا الان که پسرم محمد شهید شده است و شما هم کنار من باشید. این حرفها را در شرایطی افتخار می زد کنم که هشت سال بیشتر نداشت امانت را صحیح و سالم به صاحبش برگرداندم .
- * به یاد دارم هنگامی که یک روز در سن کودکی پسرم محمد برومند راد از جبهه به مرخصی آمده خانه ی همسایه رفته بود. یک روز وقتی به ایشان گفتم: تو حال صاحب همسر خانه برگشت دیدم جزوه های کوچک قرآن را به دست گرفته است و فرزندانی هستی از من خواست تا برایش از آن کتاب ها بخرم و چندین مرتبه به جبهه رفته ای. دیگر به جبهه نرو، پیش خانواده ات بمان آنها به تو نیاز دارندفراگیری قرآن را بیاموزد. ایشان در جوابم گفتند: من برای رضای خدا به جبهه همین پیش پسر همسایه می روم رفت و اگر لایق شهادت در این راه باشم هیچ گلایه ای ندارم قلم و من برای شهادت است که به جبهه کاغذ می روم گرفت و از روی خطوط قرآن می نوشت. کمی که بزرگتر شد او را به اکابر فرستادیم تا زمانی قرآن بیاموزد. یک شب تا ساعت 12شب به خانه نیامد. بطوری که نصیبم نگردد بر نمی گردم زن و فرزند بیشتر اوقات ما را خداوند داده است، خداوند هم همیشه یاری رسان است نگران می کرد، و بندگان خود را فراموش نمی کند به خدا ما می سپارم، بعد شما ترسیدیم که مبادا دوستان و مادر هم هستید خاطرم جمع است، دیگر حرفی نتوانستم بزنم و با رفتن مجدد رفقای بد او را به جبهه موافقت کردم راه بد کشانده باشند وقتی به خانه آمد علت دیر کردنش را پرسیدم: گفت: مادر نگران من نباشید چون در مراسم روضه خوانی و دوره قرآن که در مسجد برگزار شده بود شرکت کرده بودم و از بابت من خاطرت آسوده باشد .
- * پسرم محمد برومند راد بسیار مهربان بود و با بقیه فرزندانم کاملاً متفاوت بود . به خاطر دارم زمانی یک روز که پسر بزرگترم حسن خیلی خسته بودم در جبهه حضور داشت، و مدتی اتاق خوابیدم تا کمی استراحت کنم اما از رفتنش گذشته آنجایی پسرم محمد علاقه و احترام خاصی برایم قائل بود رفته بود و ما از او بی خبر بودیم. برای همین مادرش نگران شده رو انداز آورده بود و رویم انداخته بود و مدام غصه می خورد پسرم شیخ محمد به مادرش گفت: مادر جان غصه نخور، اگر برادرم در جبهه شهید شده باشد کسی اجازه نداده بود که مزاحم من باید به جبهه بروم شود و جایش را پر کنم سر و اگر آن وقت من هم شهید صدا کند، وقتی از خواب بیدار شدم شما مادر دو تا شهید هستید از او پرسیدم: محمد چرا با من چنین برخوردی داری و افتخار بزرگی نصیبتان مهربانی می گردد . که مادرش شروع به کنی؟ شاید من می خواهم بمیرم دیدم ایشان گریه کردن نمود. محمد اش گرفت و گفت: نه مادر از خدا بخواهید که پسرانتان در راه خدا شهید شوند و شربت شیرین و گوارای شهادت من این حرفها را بنوشند و هنگامی که خبر شهادت مان نزنید، من می خواهم شما را هم برایتان آوردند باید زینب وار زندگی کنید به زیارت مکه و برایمان اشک نریزید کربلا ببرم و افتخار کنید در همان جا درس علمیه بخوانم و شما هم کنار من باشید. این حرفها را در شرایطی می زد که هشت سال بیشتر نداشت .
- یکی از همرزمان همسرم * به یاد دارم هنگامی که پسرم محمد برومند راد نحوه ی شهادتش را این گونه نقل می کند : ایشان در شب سه شنبه همراه جمعی از برادران رزمنده جبهه به مناسبت عید سعید غدیر خم و افتتاح مسجد که در آبادان مرخصی آمده بود رفتند و . یک روز به علت عدم وجود بنزین ایشان گفتم: تو حال صاحب همسر و پایگاه هایی برای وسیله سبک، فرزندانی هستی و چندین مرتبه به وسیله ی یکی از بنز مایلرها جبهه رفته ای. دیگر به منطقه ی آبادان عزیمت کردند و پس از برگزاری مراسم در ساعت10:30 دقیقه ی شب که نیروها در حال برگشت جبهه نرو، پیش خانواده ات بمان آنها به پایگاه بودندتو نیاز دارند. تقر?باً نزدیکی های منطقه عملیاتی شهید دشتی ایشان در کیلومتر آبادان5، فاو، جاده رسول الله بود که شهید محمد برومند همراه برادران رزمنده جوابم گفتند: من برای رضای خدا به همراه بنز مایلر به راه جبهه می افتند که روم و اگر لایق شهادت در بین این راه یک وسیله نامشخص که با چراغ های پر نور، سو بالا از سمت مقابل در حال عبور بود که در اثر نور قوی چراغ های جلو و عدم دید کافی راننده بنز مایلر و نامناسب بودن جاده وجود دست اندازهای بزرگ و کوچک در جاده باعث انحراف از مسیر اصلی خویش شده و با مواجه شدن با پل لوله باشم هیچ گلایه ای راننده بنز مایلر کنترل خویش را از دست می دهد ندارم و ماشین واژگون می گردد. من برای شهادت است که متاسفانه در این حادثه عده ای از برادران مجروح و به بیمارستان علی ابن ابیطالب علیه السلام منتقل جبهه می گردند روم و صد افسوس تا زمانی که برادر محمد برومند راد نصیبم نگردد بر نمی گردم زن و فرزند را خداوند داده است، خداوند هم همیشه یاری رسان است و بندگان خود را فراموش نمی کند به درجه ی رفیع شهادت نائل خدا می گردد سپارم، بعد شما و مادر هم هستید خاطرم جمع است، دیگر حرفی نتوانستم بزنم و با شهدای صدر اسلام و ائمه معصومین محشور می گردید و رفتن مجدد او به آرزوی دیرینه ی خود رسید جبهه موافقت کردم .
- * به خاطر دارم یک شب زمانی که پسر بزرگترم حسن در حال شستن حیاط منزل بودم، وقتی به خانه آمدم جبهه حضور داشت، و مدتی از فرط خستگی کناری نشستم تا کمی استراحت کنم. یک مرتبه دیدم لامپ اتاق خاموش رفتنش گذشته بود و روشن شد، بلند شدم که ببینم لامپ چکار است. دیدم دیوار حال، پر ما از شاپرک او بی خبر بودیم. برای همین مادرش نگران شده بود و یک شاپرک خیلی بزرگ، وسط آنها نشسته است. همان جا فکر کردم که برای همسرم مدام غصه می خورد پسرم شیخ محمد برومند راد اتفاقی افتاده استبه مادرش گفت: مادر جان غصه نخور، اگر برادرم در جبهه شهید شده باشد من باید به جبهه بروم و جایش را پر کنم و اگر آن وقت من هم شهید شدم شما مادر دو تا شهید هستید و افتخار بزرگی نصیبتان می گردد . چون ما روی شاپرکها عقیده ی خاصی داریم که ممکن است خرافی باشدمادرش شروع به گریه کردن نمود. ما عقیده داریم وقتی محمد گفت: مادر از خدا بخواهید که شاپرکها می آیند، خبر از مرده می دهند. آن شب دلشوره ی عجیبی داشتم پسرانتان در راه خدا شهید شوند و خوابم نمی برد. تا این شربت شیرین و گوارای شهادت را بنوشند و هنگامی که بعد از چند روز خبر شهادت همسرم محمد مان را برایم هم برایتان آوردند. درست در همان لحظه نیز همسرم به شهادت رسیده بود. درست در همان ساعاتی که شاپرکها را روی دیوار حال دیدم. آخر شب، حدود 11 تا 12نیمه شب بود که ایشان مجروح می شود باید زینب وار زندگی کنید و در ساعت 12نیمه شب به فیض عظیم شهادت در راه خدا نائل می گردد برایمان اشک نریزید و افتخار کنید .
- به خاطر دارم زمانی که پسرم * یکی از همرزمان همسرم محمد درس طلبگی برومند راد نحوه ی شهادتش را این گونه نقل می خواند یک روز برای سخنرانی کند : ایشان در شب سه شنبه همراه حاج آقا باصری جمعی از برادران رزمنده به حوزه ی علمیه ی مشهد رفته بودند مناسبت عید سعید غدیر خم و افتتاح مسجد که منافقان حمله می کنند در آبادان بود رفتند و حاج آقا باصری را با تیر می زنند به علت عدم وجود بنزین و محمد و چند تن دیگر که داخل حوزه محصور بودند، پنهانی فرار پایگاه هایی برای وسیله سبک، به وسیله ی یکی از بنز مایلرها به منطقه ی آبادان عزیمت کردند و پس از برگزاری مراسم در ساعت10:30 دقیقه ی شب که نیروها در حال برگشت به گناباد آمدندپایگاه بودند. تقریباً یکی، دو هفته ای از این ماجرا گذشت نزدیکی های منطقه عملیاتی شهید دشتی در کیلومتر آبادان5، فاو، جاده رسول الله بود که شهید محمد پیش من آمد و گفت مادر باید برومند همراه برادران رزمنده به مشهد بیائید و دختر یکی از اقوام خودتان را برای من خواستگاری کنید، گفتم من همراه بنز مایلر به راه می افتند که در مشهد فامیلی ندارم. ایشان گفتند چرا دارید؟ سپس ماجرای آشنایی خود را بین راه یک وسیله نامشخص که با فامیل من تعریف کرد و گفت: روزی چراغ های پر نور، سو بالا از سمت مقابل در کوهسنگی مشهد در مسجد محل سخنرانی می کردم که منافقان حمله کردند و خواستند مرا ترور کنند که این خانم (یعنی مادر دختر) حال عبور بود که دختر عموی شماست مرا در پناهگاه چادرش مخمصه نجات داد اثر نور قوی چراغ های جلو و مرا با خود به خانه اش برد عدم دید کافی راننده بنز مایلر و نامناسب بودن جاده وجود دست اندازهای بزرگ و کوچک در آنجا بود که جاده باعث انحراف از مسیر اصلی خویش شده و با دخترش آشنا شدم. حالا مواجه شدن با پل لوله ای راننده بنز مایلر کنترل خویش را از شما دست می خواهم که آن دختر را برایم خواستگاری کنیددهد و ماشین واژگون می گردد. سپس من که متاسفانه در این حادثه عده ای از برادران مجروح و پدرش به مشهد رفتیم بیمارستان علی ابن ابیطالب علیه السلام منتقل می گردند و صد افسوس که برادر محمد برومند راد به درجه ی رفیع شهادت نائل می گردد و با سادگی بی آلایشی شهدای صدر اسلام و مهریه کم دختر عمویم را خواستگاری نمودیم و مراسم ازدواج ائمه معصومین محشور می گردید و عروسی را خیلی ساده برگزار کردیم که ثمره این ازدواج دو فرزند برای پسرم بود که یک دختر به نام نجمه و یک پسر به نام مرتضی دارد آرزوی دیرینه ی خود رسید .
- * به خاطر دارم اولین باری یک شب در حال شستن حیاط منزل بودم، وقتی به خانه آمدم از فرط خستگی کناری نشستم تا کمی استراحت کنم. یک مرتبه دیدم لامپ اتاق خاموش و روشن شد، بلند شدم که پسرم شیخ ببینم لامپ چکار است. دیدم دیوار حال، پر از شاپرک شده و یک شاپرک خیلی بزرگ، وسط آنها نشسته است. همان جا فکر کردم که برای همسرم محمد برومند راد اتفاقی افتاده است. چون ما روی شاپرکها عقیده ی خاصی داریم که ممکن است خرافی باشد. ما عقیده داریم وقتی که شاپرکها می خواست به جبهه اعزام شود حدودا 16 الی 17 ساله بود آیند، خبر از مرده می دهند. آن شب دلشوره ی عجیبی داشتم و خوابم نمی برد. تا این که به جبهه رفتبعد از چند روز خبر شهادت همسرم محمد را برایم آوردند. ایشان درست در اولین اعزام خود همان لحظه نیز همسرم به جبهه از فرماندهشان خواسته شهادت رسیده بود . درست در همان ساعاتی که ایشان شاپرکها را به خط مقدم بفرستدروی دیوار حال دیدم. آخر شب، حدود 11 تا رو در رو با دشمنان بعثی بجنگد. چون پسرم محمد روحانی 12نیمه شب بود کار پشت جبهه را به او محول کردند که موجب ناراحتی اش ایشان مجروح می شد شود و می گفت: مرا در ساعت 12نیمه شب به جلو بفرستید تا به آرزوی خود برسم. فیض عظیم شهادت در حالیکه بسیاری از رزمندگان بودند که دوست داشتند در کارهای پشت جبهه کمک کنند و از مهلکه آتش جلوی خط مقدم بدور باشند راه خدا نائل می گردد .
- به خاطردارم قبل ازانقلاب شبی برادرم شیخ محمد برومند راد همراه یکی ازدوستانش درحال اعلامیه پخش کردن بودند که ناگهان دو سرباز رژیم را می بینند که به طرف آنها می آیند. آنها با سرعت زیاد ازآنجا دورمی شوند وزیریک پل رفته وچند ساعت را درآنجا سپری می کنند تا مأموران بروند. تقریباً ساعت 12 شب بود که به خانه برگشت درحالیکه لباسهایش کثیف وخاکی بود وقتی علتش را پرسیدم گفت: که چنین ماجرایی برایمان رخ داده وهیچ وقت ازفعالیت وپخش اعلامیه دست بردارنبود بعد ازانقلاب نیزدرحوزه علمیه نواب مشهد مشغول به تحصیل وتبلیغ اسلام بود .
- * به یاد خاطر دارم روزی به قصد زیارت حرم امام رضا (ع) به مشهد آمدیم. وقتی به خانه زمانی که پسرم مهدی برومند رفتیم دیدیم درب بسته است وچراغهای خانه خاموش محمد درس طلبگی می باشد خواند یک روز برای همین سخنرانی همراه حاج آقا باصری به منزل آقای حسینی دوست مهدی رفتیم وگفتیم: عروسمان ، عروسمان کجاست؟ درمنزل نبود نگران شدم.آقای حسینی گفت: آقای بومند به مسافرت حوزه ی علمیه ی مشهد رفته است وهمسرش مرضیه خانم اینجاست ودرمنزل ما بودند که منافقان حمله می باشد وهمراه آقای حسینی کنند و حاج آقا باصری را با تیر می زنند و محمد و چند تن دیگر که داخل حوزه محصور بودند، پنهانی فرار کردند و به منزلشان رفتیمگناباد آمدند. بعد ازکمی استراحت به حرم رفتیم وزیارت نمودیم وبرگشتیم . هنگامیکه به خانه آمدیم نوه ام جلو تقریباً یکی، دو هفته ای از این ماجرا گذشت که محمد پیش من آمد وگفت: مادربزرگ دائی علی شهید شده است گفتم: پس پدرت کجاست؟ و گفت: مادر باید به مسافرت رفته. افسوس خوردم وگفتم : هنوزچهلم برادر بزرگترم تمام نشده مشهد بیائید و دختر یکی از اقوام خودتان را برای من خواستگاری کنید، گفتم من که برادردیگرش شهید شده استدر مشهد فامیلی ندارم. مادرعروسم جلو آمد ایشان گفتند چرا دارید؟ سپس ماجرای آشنایی خود را با فامیل من تعریف کرد و گفت: برویم خانه ما مرضیه روزی در کوهسنگی مشهد در مسجد محل سخنرانی می کردم که منافقان حمله کردند و خواستند مرا ترور کنند که این خانم آنجاست وعلی هم شهید شده است . وقتی (یعنی مادر دختر) که دختر عموی شماست مرا در پناهگاه چادرش مخمصه نجات داد و مرا با خود به خانه رسیدیم دیدیم آقای حسینی که دفتردار مقام معظم رهبری درتهران اش برد و در آنجا بود به آنجا آمده وهمه فامیل جمع شده اند ، من رو به پدرخانم پسرم محمد کردم وبعنوان دلداری به اوگفتم: خداوند به شما صبربدهد که دو فرزندتان شهید شده است. یهکهو دیدم عروسم کیف دستی محمد را دستش گرفته و دنبال وصیت نامه اش می گردد ، با وجود اینکه آنها واقعیت را به من نگفته بودند. خودم متوجه دخترش آشنا شدم که پسرم محمد شهید شده است نه علی. که آقای حسینی جلو آمد ودرحالی که گریه حالا از شما می کرد گفت: شیخ محمد شهید شده است وما به خاطر اینکه شما ناراحت نشوید هدفی به شما حرفی به شما نزدیم واینگونه بود خواهم که خبرشهادت پسرم شیخ محمد آن دختر را به من دادندبرایم خواستگاری کنید. سپس من با توکل و پدرش به خداوند وقدرت خدا ، صبروبردباری کردم مشهد رفتیم و روحیه ام با سادگی بی آلایشی و مهریه کم دختر عمویم را نباختم وافتخارمی کنم خواستگاری نمودیم و مراسم ازدواج و عروسی را خیلی ساده برگزار کردیم که ثمره این ازدواج دو فرزند برای پسرم درراه اسلام وقرآن به شهادت رسید وهمانجا گفتم: خدایا خودت قبول کن ، امانتی را بود که یک دختر به من دادی را نام نجمه و یک پسر به خودت برگردانم. بعد ازآنکه قوت قلب گرفتم گلاب پخش کردم نام مرتضی دارد .
- * به خاطردارم یکروز در مجلس روضه خوانی شرکت داشتم خاطر دارم اولین باری که ( روضه راجع پسرم شیخ محمد می خواست به وداع حضرت علی اکبربا مادرش جبهه اعزام شود حدودا 16 الی 17 ساله بود) وقتی از روضه که به خانه برگشتم با جبهه رفت. ایشان در اولین اعزام خود فکرکردم به جبهه از فرماندهشان خواسته بود که ام لیلا نیزبا پسرش حضرت علی اکبرهنگام رفتن ایشان را به میدان نبرد درکربلا خداحافظی کرد ورفت ولی من خط مقدم بفرستد. تا رو در رو با دشمنان بعثی بجنگد. چون پسرم شیخ محمد خداحافظی نکردم روحانی بود کار پشت جبهه را به همین دلیل کمی احساس ناراحتی کردم. شب هنگام که به خواب رفتم ، درخواب دیدم که درکنارجاده ای ایستاده ام ، ازدور گرد وغباری برچشم می خورد ، گویا اتومبیلی به طرف من می آید. به نزدیکی من که رسید ، ماشین توقف کرد ویک زن ومرد پیاده شدند ومرا سوارماشین او محول کردند ، اول متوجه قضیه نشدم واعتراض کردم ولی بعد دیدم که فرزندم محمددرصندلی جلوی ماشین نشسته است وبعد پیاده موجب ناراحتی اش می شد وگفتو می گفت: مادربیا مرا به جلو بفرستید تا با هم خداحافظی کنیم وهرچه به آرزوی خود برسم. در حالیکه بسیاری از رزمندگان بودند که دوست دارید بگوئید ودیگرازمن گله نکنید که چرا ازشما خداحافظی نکردم وبعد رویش را بوسیدم واینچنین بود که درخواب با او وداع کردم وبعد ازخواب بیدار شدم داشتند در کارهای پشت جبهه کمک کنند و از مهلکه آتش جلوی خط مقدم بدور باشند .
* به خاطردارم قبل ازانقلاب شبی برادرم شیخ محمد برومند راد همراه یکی ازدوستانش درحال اعلامیه پخش کردن بودند که ناگهان دو سرباز رژیم را می بینند که به طرف آنها می آیند. آنها با سرعت زیاد ازآنجا دورمی شوند وزیریک پل رفته وچند ساعت را درآنجا سپری می کنند تا مأموران بروند. تقریباً ساعت 12 شب بود که به خانه برگشت درحالیکه لباسهایش کثیف وخاکی بود وقتی علتش را پرسیدم گفت: که چنین ماجرایی برایمان رخ داده وهیچ وقت ازفعالیت وپخش اعلامیه دست بردارنبود بعد ازانقلاب نیزدرحوزه علمیه نواب مشهد مشغول به تحصیل وتبلیغ اسلام بود .
منبع سایت یاران * به یاد دارم روزی به قصد زیارت حرم امام رضا(ع) به مشهد آمدیم. وقتی به خانه پسرم مهدی برومند رفتیم دیدیم درب بسته است وچراغهای خانه خاموش می باشد برای همین به منزل آقای حسینی دوست مهدی رفتیم وگفتیم: عروسمان ، عروسمان کجاست؟ درمنزل نبود نگران شدم.آقای حسینی گفت: آقای بومند به مسافرت رفته است وهمسرش مرضیه خانم اینجاست ودرمنزل ما می باشد وهمراه آقای حسینی به منزلشان رفتیم. بعد ازکمی استراحت به حرم رفتیم وزیارت نمودیم وبرگشتیم . هنگامیکه به خانه آمدیم نوه ام جلو آمد وگفت: مادربزرگ دائی علی شهید شده است گفتم: پس پدرت کجاست؟ گفت: به مسافرت رفته. افسوس خوردم وگفتم : هنوزچهلم برادر بزرگترم تمام نشده که برادردیگرش شهید شده است. مادرعروسم جلو آمد و گفت: برویم خانه ما مرضیه خانم آنجاست وعلی هم شهید شده است . وقتی به خانه رسیدیم دیدیم آقای حسینی که دفتردار مقام معظم رهبری درتهران بود به آنجا آمده وهمه فامیل جمع شده اند ، من رو به پدرخانم پسرم محمد کردم وبعنوان دلداری به اوگفتم: خداوند به شما صبربدهد که دو فرزندتان شهید شده است. یهکهو دیدم عروسم کیف دستی محمد را دستش گرفته و دنبال وصیت نامه اش می گردد ، با وجود اینکه آنها واقعیت را به من نگفته بودند. خودم متوجه شدم که پسرم محمد شهید شده است نه علی. که آقای حسینی جلو آمد ودرحالی که گریه می کرد گفت: شیخ محمد شهید شده است وما به خاطر اینکه شما ناراحت نشوید هدفی به شما حرفی به شما نزدیم واینگونه بود که خبرشهادت پسرم شیخ محمد را به من دادند. من با توکل به خداوند وقدرت خدا ، صبروبردباری کردم و روحیه ام را نباختم وافتخارمی کنم که پسرم درراه اسلام وقرآن به شهادت رسید وهمانجا گفتم: خدایا خودت قبول کن ، امانتی را که به من دادی را به خودت برگردانم. بعد ازآنکه قوت قلب گرفتم گلاب پخش کردم .
* به خاطردارم یکروز در مجلس روضه خوانی شرکت داشتم که ( روضه راجع به وداع حضرت علی اکبربا مادرش بود) وقتی از روضه به خانه برگشتم با خود فکرکردم که ام لیلا نیزبا پسرش حضرت علی اکبرهنگام رفتن به میدان نبرد درکربلا خداحافظی کرد ورفت ولی من با پسرم شیخ محمد خداحافظی نکردم به همین دلیل کمی احساس ناراحتی کردم. شب هنگام که به خواب رفتم ، درخواب دیدم که درکنارجاده ای ایستاده ام ، ازدور گرد وغباری برچشم می خورد ، گویا اتومبیلی به طرف من می آید. به نزدیکی من که رسید ، ماشین توقف کرد ویک زن ومرد پیاده شدند ومرا سوارماشین کردند ، اول متوجه قضیه نشدم واعتراض کردم ولی بعد دیدم که فرزندم محمددرصندلی جلوی ماشین نشسته است وبعد پیاده شد وگفت: مادربیا تا با هم خداحافظی کنیم وهرچه که دوست دارید بگوئید ودیگرازمن گله نکنید که چرا ازشما خداحافظی نکردم وبعد رویش را بوسیدم واینچنین بود که درخواب با او وداع کردم وبعد ازخواب بیدار شدم .<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 4108%204108 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش