هنگامیکه ایشان تصمیم به ازدواج گرفت، گفت: من هر شرطی را قبول می کنم و هر موردی را می پذیرم ولی یک شرط دارم و آن اینست که خانواده همسرم مرا از رفتن به [[جبهه ]] منع نکرده و هیچ قیدی برای من قرار ندهند. این موقعیت برایش پیش آمد و وقتی رفت و صحبت کرد، پدر خانم ایشان در جوابشان گفت: فکر نکنی می توانی از من جلو بزنی من زودتر از تو جبهه می روم، پدر خانم ایشان [[شهید یاقوتی ]] بود.
عنوان عشق به جهاد
هنگام [[نماز ]] جماعت و چه بعد از نماز و در ایامی که ایشان جدایی از کار نظامی اش بود و بسیجیان را دور خودش جمع می کرد و دعاها را برایشان تفسیر می نمود و علت به وجود آمدن [[جنگ ]] تحمیلی و راه برخورد ما را با جنگ توضیح داد .
عنوان لحظه و نحوه شهادت
بنده دانشجو بودم و در دانشگاه شیراز مشغول تحصیل هر وقت نزدیک عملیات می شد محمد یزدانی به صورت رمزی با من تماس می گرفت و من خودم را به جبهه می رساندم مرحله آخر ایشان از اهواز تماس گرفتند که زود بیا صبح روز بعد بلیط تهیه کردم و به طرف اهواز راه افتادم و پس از آن سریع خودم را به مقر گردان مستقر در مدرسه ای در خرمشهر رساندم وسریع با نقشه های عملیاتی توسط محمد یزدانی و محمدعلی صادقی توجیه شدم و بی سیم را از مخابرات تحویل گرفتم و حدود چند ساعت بعد به گوشه ی مدرسه رفتیم و مقداری آب گرم کردیم و غسل [[شهادت ]] کردیم و جهت عملیات به طرف [[شلمچه ]] حرکت کردیم در بین راه شهید یزدانی یک سره صلوات و دیگر اذکار را بر زبان جاری می کرد قبل از حرکت همدیگر را در آغوش گرفتیم و حلالیت طلبیدیم و هنگامی که نیروها در داخل قایق سوار می شدند تا به آن طرف رودخانه بروند یزدانی لحظه ای از پا ننشست تا این که در [[کربلای 5 ]] در جلوی گردان پشت خاکریز به شهادت رسید.
عنوان تقید در حضور در مزار شهدا موضوع تقيد در حضور در مزار شهدا
یادم است یک سری که از جبهه به کاشمر آمده بود با توجه به این که [[نماز ]] ظهر وقتی باقیمانده بود ایشان مستقیم خودش را به مسجد جامع رسانده بود و نمازش را به جماعت خوانده بود و پس از اقامه نماز ظهر و عصر به جماعت به خانه اش رفته بود.
عنوان حالات معنوی خاص
روزی که خبر آوردند مهران را گرفته اند بلافاصله به ایلام [[پادگان ظفر ]] آمدیم و صبح روز بعدش حاجی صادقی گفتند سریع [[فرمانده ]] گروهانها و معاون گردان آماده بشوند که میخواهیم به مهران برویم و شناسایی کنیم و سریع برگردیم بیاییم نیرو ببریم فرمانده گروهانها به اتفاق آقای یزدانی و صادقی حرکت کردیم به طرف مهران موقعی که به کله قندی نرسیده بودیم یک دفعه دیدم کله قندی را عراق گرفته وسط جاده مهران آمده گفتم چه جوری از این جاده رد شویم ، برویم طرف مهران حاجی صادقی گفت : توکل به خدا کنید و گاز را بگیرید ما چند نفر که در عقب ماشین بودیم خوابیدیم آقای صادقی و سبحانی و یزدانی جلوی ماشین بودند گاز را گرفتند یا علی مدد با هم گفتیم که امید برگشتن نداریم با این وضعیت که پیش آمده با 106 و [[کالیبر 50 ]] جاده را می زدند چون توکلمان به خدا بود ماشین بدون آسیب رد شد تا زمانی که رفتیم سردو راهی جاده مهران و دهلران به آنجا که رسیدیم دیدیم جاده مهران را دشمن گرفته است ولی جاده [[دهلران ]] باز بود آمده بود روی تپه ی رضا آباد مستقر شده بود و تانکهایش به طرف جاده ی دهلران حرکت کرده بودند تعدادی از [[بسیجی ]] ها آنجا مستقر بودند که بروند جلوی تانکها را بگیرند تا نیروی کمکی برسد دیدیم اینها سلاح [[آرپی جی ]] دارند ولی گلوله آرپی جی ندارند . حاجی گفت : بچه ها سریع برید آرپی جی زن بیاورید اینجا مستقر کنیم که جلوی تانک ها را بگیرند که جاده را از دست ندهیم که اگر جاده را از دست بدهیم مهران را به سادگی نمی توانیم بگیریم سریع از آنجا برگشتیم و آمدیم وقتی که آرپی جی زنها را برداشتیم بردیم و مستقرشان کریدم به گمانم آقای یزدانی آنجا ماندند ما با آرپی جی زنها برگشتیم آمدیم که نیروهای دیگر را آماده کنیم و برگردیم بیاییم آنجا آرپی جی زنها به اتفاق آقای یزدانی جلوی تانکها را گرفته بودند که تانکها به جاده دهلران نزدیک نشوند . موقعی که نیروها را آوردیم دیدیم بله تانکها عقب نشینی کرده اند یک تعداد بعنوان کمین عراقی ها سرتپه رضا آباد نشسته بودند به عنوان خط نگهدار آن روز را تا شب همان جا توی شیاری که زده بودند بودیم بچه ها را آماده کردیم و رفتیم مسئول گروهانها دوباره به خط آرپی جی زن ها رفتند سئوال کردیم دشمن کجاست ؟ گفتند عقب نشینی کردند یک تعداد در تپه رضا آباد ماندند آمدند برنامه ریزی کردند که گروهان ما از طرف باغ کشاورزی تپه رضا آباد بره خط را بشکند گروهان آقای آذر سمت راست ما گروهان آقای خواجوی هم پشتیبان بود یک دسته ای هم داشتم بعنوان دسته ی ویژه که اینها آرپی جی زن بودند برای شکار تانکها شب زمانی که ما حرکت کردیم به طرف دشمن هوا مهتابی بود ما دیدیم که هوا صاف است نزدیک تپه رضا آباد که رسیدیم یکدفعه متوجه شدیم که از سرتپه دارن نیروهای دشمن به ستون می آیند به سمت چپ ما موقعی که به سمت چپ می آمدند ما رفتیم به سمت جلو چون آقا سبحانی جلوی ستون بود من وسط ستون بودم رفتم جلو به آقای سبحانی گفتم دشمن از سرتپه می آید به سمت چپ احتمالش هست که ما را دور بزنه و ما را محاصره کنند ، سبحانی گفت پس شما 2 تا تیربارچی با چند تک تیرانداز از سمت چپ بروید ، اینها کمین باشند که با ما درگیر نروند بی سیم ها را هم روشن نکنید موقعی که رفتم پا به تپه رضا آباد گذاشتم یک دفعه دشمن از آنجا با ما درگیر رفت . دشمن که درگیر رفت سمت چپ ما تیر بارچی بود این داشت بچه ها را میزد که با چشم خودم میدیدم که بچه ها می افتادند من تماس گرفتم با حاجی صادقی گفتند آقای یزدانی با گروه ویژه حرکت کرده خیالتان راحت باشد ادامه بدهید که یزدانی از سمت چپ آمد وقتی ما به سمت آرپی چی و اینها به سمت تیربار شلیک می کردیم مطمئن بودیم که اثر نمی کند و بچه های ما را دارد میزند ما هم گفتیم خیلی خوب باید این را یک جوری خاموشش کنم . گروه ویژه هم نرسیده بود با موتور رفتم نزدیک سنگر که مجروح شدم و ما را آوردند عقب بعد در بیمارستان فهمیدم که یزدانی سنگر را خاموش کرده سنگر تیربار را
http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22069