روزیکه قرار بود عملیاتى داشته باشیم و با اشرار درگیر شویم وارد جایى شدیم که درختان میوه داشت و بچه ها شروع به کندن کردند چون به ما گفته بودند دو سه ساعتى باید کمین بزنیم و جیره غذایى هم نداشتیم به همین دلیل مجبور بودیم که از آن میوه ها استفاده کنیم در حین کندن میوه بودم که آقاى مزدور که از شوخ طبعى خاصى برخوردار بود به من گفت بخور بخور که شکم گرسنه [[شهید ]] نشویم .
خواب و رویای دیگران در مورد شهادت شهید
همان شبى که على به [[شهادت ]] رسید خواب دیدم جمعیت زیادى به منزلمان آمدهاند و جنازهاى در دست دارند و اجازه نمىدادند که من روى جنازه را ببینم صبح که از خواب بیدار شدم به بچه ها گفتم پدرتان یا زخمى شده و یا به هشادت رسیده است و بچه ها گفتند : نخیر همچنین چیزى نمىشود من هم خوابم را برایشان تعریف کردم و دقیقاً همان شب ساعت 11 خبر شهادتش را آوردند .
منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19176%2019176 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==