آخرین سفر پدرم بود ناهار را خوردیم و بعد ازآن سوار موتور شدیم و به سوى راه آهن حرکت کردیم. به آنجا که رسیدیم من را پیاده کرد و گفت: من بروم نان بگیرم، بر مىگردم. مادرم مقدارى غذا براى پدرم آماده کرده بود و در سفرهاش بسته بود تا در بین راه میل نماید. نشسته بودیم که پدرم برگشت و گفت بیا بنشینیم و همین چند لقمه نان را با هم بخوریم. مشغول خوردن شدیم و به قدرى خوشمزه بود که به جانمان نشست. بعد از این که تمام شد رو به من کرد و گفت: مواظب مادرت باش، مادرت اخلاص خاص خودش را دارد ایشان را گهگاهى راه ببرید. من هم، حرفهاى پدر را به جان و دل پذیرفتم. قطار که به راه افتاد باخودم گفتم این آخرین سفر اوست، اما نمىخواستم قبول کنم. او رفت و شاید 15 10 روز بعد بود که خبر شهادتش را آوردند.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22189سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==