ویرایش‌ها

شهید عباس یعقوبی

۸۲ بایت اضافه‌شده، ‏۲۳ دی ۱۳۹۹، ساعت ۱۸:۳۸
او همیشه در دبیرستان [[قرآن]] همراه داشت و با خود زمزمه های عارفانه می کرد ، بسیار مهربان و با محبّت بود . همکلاسیهایش را به باغ می برد و به آنها میوه می داد . تابستانها و ایّام تعطیلات مدرسه به جبهه ها می رفت . از سنّ 15 سالگی با جبهه ها انس گرفته بود . برای سوّمین دفعه که می خواست به محلّ انس و الفتش برود ، من و محمود برادرم و همچنین خواهرم رقیّه که خیلی او را دوست داشتیم با اینکه پدر و مادرم به او رفتن داده بودند ولی ما او را در خانه ای زندانی کردیم و درب را برویش قفل زدیم . بالاخره بعد از گفتگوهایی که پشت درب ردّ و بدل شد ، درب را باز کردیم . او به بهانة جمع آوری سیب ، بادمپایی و شلوارکردی کیسه ای را به دست گرفت و با موتور به باغ رفت . چند ساعتی گذشت . که عبّاس پس از تقسیم کیسه ای سیب میان بسیجیان به همراه آنها روانة جبهه شده است . او با نوشتن نامه ای خداحافظی و معذرتخواهی خود را به ما ابراز کرده بود .
 <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22188سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==
۱۵۳
ویرایش