ویرایش‌ها

شهید محمد یعقوبی 1

۴۵۹ بایت حذف‌شده، ‏۳ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۲۲
کد شهید:6621200
 
نام :محمد
 
نام خانوادگی :یعقوبی
 
نام پدر :عباسعلی‌
 
محل تولد :مشهد
‌تاریخ تاریخ شهادت :1366/01/14مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
منطقه شهادت :شغل :یگان خدمتی :
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
 
نوع عضویت :سایر شهدا
 
مسئولیت :رزمنده‌
 
گلزار :بهشت‌رضا
==خاطرات==
عنوان توصیه به نمازموضوع توصيه به نماز
درس را رها و ازدواج کرده بودم سرى آخر که پدر مى‏خواست به [[جبهه]] برود نزدم آمد و نماز را از من پرسید و من هم شانه خالى کردم بلند شدم و رفتم پدر دوباره پیشم آمد و گفت: چرا وقتى درباره نماز از شما سؤال مى‏کنم، بلند مى‏شوى و مى‏روى این طرف، آن طرف "گفتم: خوب کار دارم، گفت نه شما حتماً در نماز، مشکلى دارى یا اینکه خجالت مى‏کشى با پدرت صحبت کنى گفتم مقدارى در مشهد مشکل دارم. بعد شروع کرد و خاطره‏اى را از جبهه نقل کرد و گفت: یک پسر مسیحى که مسلمان شده بود پیش من آمد و نماز را یاد گرفت، آن وقت دخترم از من خجالت مى‏کشد کنجکاو شدم و گفتم ، خوب مسیحى دینش با ما فرق مى‏کند. چطورى شد که آمد پیش شما و نماز را یاد گرفت پدرم گفت مدتى در منطقه بودیم و آن پسر مسیحى بدون اجازه والدینش به جبهه آمده بود با اینکه بعضى از نیروهاى خودمان هنگام اعزام شدن به خط مقدم شانه خالى میکردند اما این پسر دائم به خط مى‏رفت یکروز آمد و گفت: آقاى یعقوبى اگر چیزى به شما بگویم گوش مى‏کنید. گفتم: بگو گوش مى‏کنم گفت: من دوست دارم نماز را از شما یاد بگیرم نشست و از صبح تا ظهر نماز را یاد گرفت. بعد از ظهر که عملیات شد رفت و در همان عملیات [[شهید]] شد. پدرم گفت: واقعاً جاى شرمندگى دارد یک مسیحى مسلمان شود و بیاید پیش من نمازش را اصلاح کند، آن وقت دخترم خجالت بکشد که بگوید در این قسمت از نمازم اشکال دارم.
عنوان محبت و مهربانی
موضوع محبت و مهرباني
محبت و مهرباني
25 20 نفر از روستا آمده بودند و به میامى رفته بودیم براى نهار، آبگوشت درست کرده بودیم، مشغول خوردن بودیم که آقاى یعقوبى یک تکه گوشت برداشت و آمد کنار من نشست گفتم: آقاى یعقوبى چه کار مى‏کنى توى این جمع خوب نیست گفت بگذار اینها ببینند من دوست دارم بغل دوست شما بنشینم کنارم نشست و آن تکه گوشت را لاى نان گذاشت و لقمه را در دهانم قرار داد. یکدفعه صداى خنده از جمع بلند شد. گفتم: اى واى، آقاى یعقوبى دیدى چه کار کردى، همه به ما خندیدند رو به جمع کرد و گفت: من هیچ وقت کنار همسرم نیستم. حالا که فرصت پیدا کردم مى‏خواهم پیش همسرم بنشینم و یک لقمه محبتى را به او بدهم. لقمه غذا را در دهانم گذاشت سرش را روى زانویم قرار داد باز دوباره همه خندیدند و لحظه‏اى این خنده قطع نمى‏شد من ایشان را بلند کردم و گفتم: بلند شو بلند شو ولى ایشان گفت: زن اینها چشم ندارد من و شما را ببیند.
25، 20 نفر از روستا آمده بودند و به میامى رفته بودیم براى نهار، آبگوشت درست کرده بودیم، مشغول خوردن بودیم که آقاى یعقوبى یک تکه گوشت برداشت و آمد کنار من نشست گفتم: آقاى یعقوبى چه کار مى‏کنى توى این جمع خوب نیست گفت بگذار اینها ببینند من دوست دارم بغل دوست شما بنشینم کنارم نشست و آن تکه گوشت را لاى نان گذاشت و لقمه را در دهانم قرار داد. یکدفعه صداى خنده از جمع بلند شد. گفتم: اى واى، آقاى یعقوبى دیدى چه کار کردى، همه به ما خندیدند رو به جمع کرد و گفت: من هیچ وقت کنار همسرم نیستم. حالا که فرصت پیدا کردم مى‏خواهم پیش همسرم بنشینم و یک لقمه محبتى را به او بدهم. لقمه غذا را در دهانم گذاشت سرش را روى زانویم قرار داد باز دوباره همه خندیدند و لحظه‏اى این خنده قطع نمى‏شد من ایشان را بلند کردم و گفتم: بلند شو بلند شو ولى ایشان گفت: زن اینها چشم ندارد من و شما را ببیند.
عنوان انتخاب اسم
موضوع انتخاب اسم
 
انتخاب اسم
زمانى که پسرم محمد به دنیاآمد آقاى یعقوبى به بیمارستان آمد بالاى سرم ایستاده بود و من را صدامى زد چشمانم را که باز کردم دیدم دستش را رو به آسمان دراز کرده و خدا را شکر مى‏نماید گفتم شما چه طورى و براى چه آمدى؟ دیدم دستش را بالا برد و گفت: باز از آن حرف هایى که خودت مى‏خواهى مى‏زنى، من فقط از خدا تشکر مى‏کنم. شما را سلامت مى‏بینم خدا پسرى به ما داده و اسمش محمد است، نام او را تغییر ندهى تا روزى که هم من را از بیمارستان آورد و بعد از 15 14 روز، دوباره به منطقه رفت فرزند بعدیمان که به دنیاآمد پسر بدر ایشان هم آن زمان حضور داشت اسم او را محمود گذاشت از منطقه که آمده بودند در بسیج نخریسى مدتى را مشغول به کار بود زمانى که پسر دیگرمان به دنیا آمد، ایشان از محل کارش آمد، گفت: خدا را شکر باز یک خدمتگزار به اسلام اضافه شد اینها مى‏توانند اسلام را آبیارى کنند، اسلام را پرورش دهند. گفتم: حالا شما خودت براى اسلام خدمت گردى و اسلامى هستى، بس است. گفت: انشاءا... همه اسلامى باشند. زمانى که رفته بود شناسنامه براى پسرم بگیرد اسم او را محسن گذاشته بود وقتى آمد گفتم: چرا "محسن" گذاشتى؟ شما که مى‏خواستى اسم دیگرى براى او بگذارى. گفت: با خودم فکر کردم شما رنج زیادى در زندگى متحمل شدى زحمت‏هاى فراوانى را کشیدى. به خاطر اینکه از شفاعت حضرت زهرا )س( محروم نباشى اسم این پسر را محسن گذاشتم تا همیشه به یاد حضرت زهرا )س( باشى، گفتم: هر طور دوست دارى، حالا که به 61 علاقه دارى، خوب کارى کردى. مدتى را پیش ما بود ولى باز عازم منطقه شد.
عنوان توجه به خانواده
موضوع توجه به خانواده
 
توجه به خانواده
همه ناراحت بودیم هیچ خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم نه نامه‏اى به دستمان رسیده بود و نه تماسى گرفته بود شب بود و همراه همسر ایشان در خانه بودیم همه بچه‏ها خواب بودند ساعت تقریباً 1 بعد از نیمه شب بود که زنگ خانه به صدادر آمد. گفتم: حاجیه خانم بلند شد که بى بى غلام رضا آمد. درب را که باز کردم آقاى بعقوبى را دیدم که چغبه‏اى دور گردنش است و سر و صورتش مثل زغال سیاه است بعداز احوالپرسى گفتم: شیخ شما که ما را نصف جان کردى گفت: نگو ما را نصف جان کردى بگو از کجا مى‏آیى از کدام بهشت مى‏آیى، اینها را ازمن بپرس مى‏خندید و مى‏گفت: از جاهاى خوب از من پرسید شبش در خانه هر چه گفتم از جبهه براى ما تعریف کن، گفت: چى را تعریف کنم هر چه تعریف کنم کم است. آنجا که مى‏روى نمى‏دانى در چه حال و هوایى هستى نمى‏دانى چطور دلت پر مى‏زند. بعد از دو روز رفتیم و لحظه رفتن ایشان به ما گفت: من اگر سیدم دوباره مى‏آیم و از آنجا خبرى مى‏گیرم اگر نرسیدم سلام ما را برسانید. 16 15 روز بعد خبر شهادتش را براى ما آوردند و آقاى یعقوبى دیگر جاى ما نیامد.
عنوان بسلیم بودن در برابر پروردگار
موضوع بسليم بودن در برابر پروردگار
 
تسليم بودن در برابر پروردگار
یکى، دو ماهى بود که خبرى از آقاى یعقوبى نداشتیم، دلواپس شده بودیم، در خانه بودم که خبر دادند آقاى یعقوبى از منطقه آمده است به منزل ایشان آمدیم و بعد از احوالپرسى گفتم: شما کجا بودى، ما را دلواپس کردى، گفت: دلواپس چى مى‏خواهید باشید. نهایتش شهید مى‏شدم بالاتر از این که نیست چرا اینقدر جوش مى‏زنید. گفتم: شاید آنجا به شما خوش مى‏گذردکه فکر این بچه‏ها را نمى‏کنى گفت: این بچه‏ها را خدا به من داده و خدا هم آنها را نگه مى‏دارد.
عنوان انس با قران-قرائت
موضوع بسليم بودن در برابر پروردگار
انس با قران-قرائت
آقاى یعقوبى با ما زندگى مى‏کرد، تا اینکه بزرگ شد، یکروز گفت، من مى‏روم به روستاى دیگر تا آرایشگرى کنم. گفتم "برو" رفت و بعد از مدتى آمد و گفت: من ازدواج کردم گفتم: خدا را شکر که تو داماد شدى. گفت: دختر خاله را به من دادند و من در همانجا ازدواج کردم. و حالا دوست دارم پیش شما بیایم. گفتم: هر وقت بیابى، جایت در این خانه باز است. براى ما هیچ فرقى ندارد هر کجا که تو خوش باشى، ما هم خوش هستیم. ماه [[رمضان]] که مى‏شد، 5 - 4 دوره قرآن در روستا برگزار مى‏شد و هر کجا که تمام مى‏شد مى‏دیدیم [[قرآن]] را به دست گرفته و به دوره دیگرى مى‏رود مى‏گفتم "کجا مى‏روى" جواب مى‏داد که در همین دوره‏هاى قرآن است که گناهانم پاک مى‏شود.
عنوان آخرین وداع آقاى یعقوبى با خانوادهما زندگى مى‏کرد، تا اینکه بزرگ شد، یکروز گفت، من مى‏روم به روستاى دیگر تا آرایشگرى کنم. گفتم "برو" رفت و بعد از مدتى آمد و گفت: من ازدواج کردم گفتم: خدا را شکر که تو داماد شدى. گفت: دختر خاله را به من دادند و من در همانجا ازدواج کردم. و حالا دوست دارم پیش شما بیایم. گفتم: هر وقت بیابى، جایت در این خانه باز است. براى ما هیچ فرقى ندارد هر کجا که تو خوش باشى، ما هم خوش هستیم. ماه [[رمضان]] که مى‏شد، 5 - 4 دوره قرآن در روستا برگزار مى‏شد و هر کجا که تمام مى‏شد مى‏دیدیم [[قرآن]] را به دست گرفته و به دوره دیگرى مى‏رود مى‏گفتم "کجا میروى" جواب میداد که در همین دوره‏هاى قرآن است که گناهانم پاک مى‏شود.   موضوع آخرين وداع با خانواده
آخرین سفر پدرم بود ناهار را خوردیم و بعد ازآن سوار موتور شدیم و به سوى راه آهن حرکت کردیم. به آنجا که رسیدیم من را پیاده کرد و گفت: من بروم نان بگیرم، بر مى‏گردم. مادرم مقدارى غذا براى پدرم آماده کرده بود و در سفره‏اش بسته بود تا در بین راه میل نماید. نشسته بودیم که پدرم برگشت و گفت بیا بنشینیم و همین چند لقمه نان را با هم بخوریم. مشغول خوردن شدیم و به قدرى خوشمزه بود که به جانمان نشست. بعد از این که تمام شد رو به من کرد و گفت: مواظب مادرت باش، مادرت اخلاص خاص خودش را دارد ایشان را گهگاهى راه ببرید. من هم، حرفهاى پدر را به جان و دل پذیرفتم. قطار که به راه افتاد باخودم گفتم این آخرین سفر اوست، اما نمى‏خواستم قبول کنم. او رفت و شاید 15 10 روز بعد بود که خبر شهادتش را آوردند.
 
 
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22189 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
۵۰۹
ویرایش