روز چهاردهم نوروز بود آن روز خیلی باران می بارید به حدی که سیل راه افتاده بود حیاط ما هم از این حیاط های قدیمی با دیوار های گلی بود برادرم محمد یوسفی برای خودش یک شلوار لی و جفت کفش فوتبالی گرفته بود . شب خواب بودیم که ناگهان صدای شرشر آب را شنیدیم وقتی بلند شدیم دیدیم دیوار باغمان توی جوی آب ریخته است و آب هم همین طور در حیاطمان موج میزد محمدهم با همان شلوار لی نوش آبهای داخل حیاط را با سطلی جمع می کرد به ایشان گفتم داداش جان بگیر این چکمه ها و لباس ها را تنت کن لباسهای نوی تو خراب می شود ایشان در جواب گفت : ولش کن از این کفش و شلوارها زیاد است تا موقعی که من لباس عوض کنم این دیوارها فرو می ریزد روی سر این بچه ها ی کوچک چطور تو می خواهی من غصه ی کفش و شلوار را بخورم ولی غصه ی این بچه ها را نخورم . <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=22289سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />