ویرایش‌ها

شهید غلام حسن روشنائی

۸۳ بایت اضافه‌شده، ‏۸ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۲۰:۰۴
به خاطر دارم بار آخری که همسرم غلامحسین روشنایی می خواست به جبهه برود مقداری نان روغنی برای ایشان پختم تا همراه خود به جبهه ببرد. در کنار تنور بودم و در حال نان پختن که ایشان نزدیک من آمد و گفت: سکینه جان الان هنگام اذان مغرب است. بیا نمازت را بخوان بعد برو نان پخته کن. من هم نان پختن را تعطیل کردم و با هم به خانه رفتیم. چایی درست کردم و باهم نشستیم و شروع کردیم به صحبت کردن. ایشان آهی از ته دلشان کشید و گفت، در این نوبت که به جبهه بروم دیگر بر نمی گردم. و اگر لیاقت داشته باشم به درجه ی رفیع شهادت نائل خواهم آمد از شما می خواهم سرپرست بچه ها باشید و از آنها مراقبت کنید. در ادامه به من گفت: شما الان حامله هستید اگر فارغ شودی و بچه ام دختر بود نامش را زهرا بگذار ولی اگر پسر بود هر اسمی خودت دوست داری انتخاب کن.
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10607سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده==
۱۵۳
ویرایش