راوی محمد زارع پور
به یاد میآورم یک شب که پسرعمویم ماشاءالله زارعپور به منزل ما آمده بودند، گفتند: جنگ شروع شده است و چند مدتی است که از شروع آن میگذرد ولی هنوز لیاقت پیدا نکردم که به جبهه بروم بنده به او گفتم: لیاقت شامل حال همه میشود اما شما لیاقتت این است که بروی در بسیج ثبتنام کنی و فعالیتت را از آنجا شروع کنی تا اینکه به جبهه اعزام بشوی، ایشان رفت و در بسیج ثبتنام کرد بعد از مدتی او را بردند کاشمر برای آموزش رزم مقدماتی بسیج، دیگر وقتی دوره رزمشان تمام شد به مشهد آمدند، میخواستند عازم جبهه شوند ولی چون فصل زمستان بود نیروی کمتری به کردستان اعزام میشد و داوطلب کمتری هم داشت، در اواخر سال 61 بود که ماشاءالله بعد از گذراندن دومین دوره آموزش عازم جبهه شدند، ایشان حدود چهار ماه در کردستان بودند و در آن چهار ماه یک مرتبه بیشتر به مرخصی نیامدند. منهم در اوایل سال 62 بود که عازم جبهه شدم و در همان منطقهای که (کامیاران) ایشان در آنجا مشغول بودند خدمت کردم، ما اصلاً خبر نداشتیم که میخواهیم با هم همرزم شویم، دیگر من او را در منطقه که بودیم ملاقات کردم و گفتم: مگر مدت ماموریت شما 3 ماه نبود چطور شما هنوز برنگشتی خانه؟ ایشان در جوابم گفتند: میخواهم اینجا بمانم، مگر خون ما رنگینتر از خون کسانی است که از سال 59 آمدهاند به اینجا و هنوز از خانوادهشان خبری ندارند، هر چه به او اصرار کردم که شما زن و بچه داری بیا و برگرد فایدهای نداشت. میگفت: میخواهم تا وقتی جنگ ادامه دارد من هم در کردستان بمانم. ایشان به قدری علاقهمند شده بودند که همانجا تشکیل پرونده دادند و عضو رسمی سپاه شدند و شش ماهی را در کردستان به سر بردند. <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10727سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:ماشاءالله زارع زاده}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]