اوایلی که شوهرم به شهادت رسیده بود به خاطر اینکه 6 بچه کوچک و یکی هم در راه از شهید باقی مانده بود اقوام و همسایگان از دادن خرجی برای هفتم شهید من را منع کردند و گفتند درست نیست که حق بچه ها را خرج کنی ولی من که شوهرم را خیلی دوست داشتم می خواستم هفتم را برای او خرجی بدهم شب ششم خواب دیدم همراه شیخ روستایمان که شوهر خاله شهید بود شوهرم هم حضور داشت او رو به روحانی کرد و گفت عمو جان بگذارید هر طور که مادر محدثه و همسرم صلاح می داند کارش را انجام دهد دلش را نشکنید او بعد از شهادت من خیلی افسرده شده این کار به او کمک می کند تا حالش بهتر شود و با شیخ گفت و شنود می کرد که من از خواب بیدار شدم این مراسم را برگذار کردم. به امید شادی روح آن شهید. <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10728سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:علی زارع زاده}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]