ویرایشها
شبی که فردایش پدرم قرار بوده به [[جبهه]] اعزام شود به منزل خاله ،دایی و دیگر اقوام می رود و همه را به منزل مادر بزرگم دعوت می کند و آن شب همه اقوام دور هم جمع می شوند و آن شب همه اقوام دور هم جمع می شوند و آن شب به همه خیلی خوش می گذرد . صبح روز بعد که پدرم می خواست برود من مریض سختی بودم و وضعیت حالی من آنقدر وخیم بوده که همه نگران بودند با تمام این مسائل پدرم مرا می بوسد و خداحافظی می کند می رود تا سر میلان میرسد دوباره برمی گردد و دوباره مرا می بوسد و باز مجدد خداحافظی می کند و این عمل را چند بار تکرار می کند . مادر بزرگم می گوید : شاید به پدرش الهام شده که این بچه می خواهد از دنیا برود و برای همین دلش نمی خواهد برود و هی بر می گردد و اینقدر این صحنه ناراحت کننده بود که همسایه ها اشکشان در می آیدو زمانی که برای آخرین بار می آید مرا ببوسد . مادر بزرگم به وی می گوید : پسرم ،برو دیرت می شود . بعد مادرم می گوید : اجازه دهید ما تا راه آهن با شما بیا یم ، پدرم می گوید : من دوست ندارم که کسی همراهم بیاید در همینجا خداحافظی می کنم و من وخواهرم را می بوسد ومی رود بعد مادرم و دیگران بخاطر وضعیت من نگران حالم بودند و بعد مرا بر می دارندوبه منزل خاله بزرگم می برند در آنجا بعداز افطار خواهرم شروع به گریه کردن می کند و هی داد می زند و دائم گریه می کند و همشبطرف قاب می رود ودست روی عکس پدرم می گذاشته وگریه می کرده بعد همه گفتند : چرا اینجوری میکند . بعد مادر می زند زیر گریه و می گوید حتما این بچه یک خبری می داند که اینقدر بی آرامی می کند و هر چه اورا بغل می کنند راه می برند ولی آرام نمی گرفته وتا اینکه صبح آن روز خبر شهادت پدرم را آوردند و همان شب که خواهرم گریه می کرده پدرم در عملیات بوده ودر همان شب به [[شهادت]] می رسد . منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID= 19712%2019712 سایت یاران رضا]</ref>==پانویس== <references />