یادم هست وقتی پسرم شهید سیدمحسن خاوری فرید به مرخصی آمده بود چهره ای نورانی داشت و حالت روحانی پیدا کرده بود. وقتی دوباره قصد رفتن کرد به او گفتم : من تنها هستم به [[جبهه ]] نرو . ایشان در جواب به من گقت : اگر من در نزد شما نیستم جدّم که با شماست . شما هیچ وقت تنها نیستی . از من خداحافظی کرد و به جبهه رفت و در حدود پانزده روز بعد از اعزامش طوری که یکی از همرزمانش تعریف می کرد در ساعت 5 در منطقه شوش دانیال مشغول خواندن نماز بوده که هواپیماهای دشمن منطقه را بمباران می کنند و ایشان در حال [[نماز ]] به شهادت می رسد .
بعد از [[شهادت ]] فرزندم سیدمحسن خاوری فرید خیلی احساس تنهایی و دلتنگی می کردم . یک شب در خواب پسرم را دیدم که همراه یک گروه از سبزپوشان و حضرت امام (ره) به خانه ی ما وارد شدند . من بلند شدم و به طرف پسرم دویدم تا او را در آغوش بگیرم اما نتوانستم چون هر چه با آنها نزدیک می شدم فاصله ی آنها بیشتر می شد . در آن لحظه پسرم گفت : مادرجان ببین شما تنها نیستید همه ی این سادات اجداد شما هستند که همیشه در نزد شمایند . و من هم همیشه با شمایم . هر وقت به کمک من احتیاجی داشتید مرا خبر کنید در همان لحظه از خواب بیدار شدم و دیگر احساس تنهایی نمی کردم و همیشه فکر می کردم او در خانه است .
یادم هست قبل از رفتن برادرم سیدمحسن خاوری فرید به جبهه ، ایشان از نظر اخلاقی و عقیدتی خیلی عوض شده بود و یک حالت روحانی به خود گرفته و چهره اش نورانی شده بود . روز قبل از اعزام به جبهه به همراه هم به عکاسی رفتیم و عکسی گرفت و سفارش داد تا عکس را بزرگ کنند . بعد قبض عکاسی را به من داد و گفت : این عکس را برای مجلس من استفاده کنید . او چنان از شهادت صحبت می کرد که گویی به او الهام شده است . او به جبهه رفت و بعد از چند روز من برای گرفتن عکس به عکاسی رفتم و بعد از گرفتن آن وقتی به خانه رسیدم خبر شهادتش را برایم آوردند .سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7875سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس== <references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:سید محسن خاوری فرید}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان مشهد]]