گلزار : بهشتفضل
خاطرات:
یکی از خاطرات به یاد ماندنی و در واقع آخرین خاطره من از فرزندم محمد این است که دردی ماه سال 65 بود که بار دیگر ایشان می خواست به جبهه برود ویک روز از مشهد به منزل زنگ زد و گفت: قطار حامل رزمند گان حدودا ًساعت 3 از نیشابور عبور می کند اگر دوست دارید به ایستگاه بیائید . من ودخترم به ایستگاه رفتیم . وقتی که قطار ایستاد دخترم به دنبال محمد گشت و اورا پیدا کرد وگفت:محمد از همه رزمنده ها بلند تر است من شروع به گریه کردم ومحمد گفت:بی بی جان به خدا قسم این دفعه آخر است، قول می دهم که دیگر به جبهه نروم و سپس با لبخند به دخترم گفت:آبجی بخدا راست می گویم . متاسفانه آن زمان ما نمی دانستیم که منظورش این است که این دفعه به شهادت می رسد و این آخرین مرتبه ای بود که ایشان را دیدیم.سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7846سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />