راوی عبدالله نژادی
متن کامل خاطره
بچه ها همه سوار ماشین شدیم تا به اسفراین بیاییم و از آنجا هم به جبهه برویم. پدرشهید نودهی هجازه نداد که او همراه ما بیاید. ما کمی از روستا ها فاصله گرفته بودیم که دیدیم شهید با اسب به طرف ما می آید. راننده ماسین نگه داشت. تا اینکه شهید رسید و گفت صبر کنید من هم می آیم. اسب را به یکی ازبچه ها داد و خودش همراه ما آمد. علیرضا گفت: به خونه برویم تا شناسنامه ام را بردارم ما هم ازراننده خواهش کردیم که برود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21151سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />