ویرایشها
به خاطر دارم آخرین باری که برادرم محمد رضا به جبهه رفته بود و چند روزی از رفتنش نگذشته بود که یک شب در خواب دیدم که برادرم رضا روی ویلچر نشسته است و یک نفر که خیلی نورانی بودو لباس سفیدی هم به تن داشت ویلچر را می راند به جلوی درب حباط آمدند و جلوی در ایستادند دیدم رضا هم لباس سفید پوشیده است و یک شاخه گل قشنگ نیز در دستش داشت و من هر چه اصرار کردم که برادرم رضا جان بیا برویم خانه، جلوی درب خوب نیست رضا گفت: من فقط آمده ام برای خداحافظی بعد از خداحافظی از من ایشان همراه آن آقای نورانی سفید پوش از نظرم محو شدند، که من هراسان از خواب بیدار شدم و تا صبح نخوابیدم و خیلی ازدیدن خوابم ناراحت شدم تا اینکه بعد از گذشت چند روز خبر شهادتش را برایمان آوردند و من خواب راهمان شب دیده بودم که برادرم رضا در جبهه به شهادت رسیده بود. <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10646سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />