شهید رحمان ریحانی: تفاوت بین نسخهها
Bozorgmehr98 (بحث | مشارکتها) |
|||
| سطر ۲۳: | سطر ۲۳: | ||
==خاطرات== | ==خاطرات== | ||
| − | احساس مسؤليت | + | * موضوع: احساس مسؤليت |
| − | + | ||
به یاد دارم، یک روز همسرم با رنگ پریده و بی حال به منزل آمد. وقتی علت را سئوال کردم در جواب گفت: یک مینی بوس تصادف کرده بود و یکی از مسافرین که دختر بچه ای بیش نبود و کسی را نداشت به خون احتیاج پیدا نمود. من به او خون اهدا نمودم و باعث زندگی دوباره او شدم. چون بی حالی او را دیدم ناراحت شدم و به همسرم گفتم: شما خودت به خون احتیاج داری؟ چرا خون دادی؟ همسرم ناراحت شد و گفت: من با این کارم، زندگی دوباره ای به آن دختر اهدا نمودم. | به یاد دارم، یک روز همسرم با رنگ پریده و بی حال به منزل آمد. وقتی علت را سئوال کردم در جواب گفت: یک مینی بوس تصادف کرده بود و یکی از مسافرین که دختر بچه ای بیش نبود و کسی را نداشت به خون احتیاج پیدا نمود. من به او خون اهدا نمودم و باعث زندگی دوباره او شدم. چون بی حالی او را دیدم ناراحت شدم و به همسرم گفتم: شما خودت به خون احتیاج داری؟ چرا خون دادی؟ همسرم ناراحت شد و گفت: من با این کارم، زندگی دوباره ای به آن دختر اهدا نمودم. | ||
| − | ايثار و فداکاري | + | * موضوع: ايثار و فداکاري |
| − | + | ||
یکی از همرزمان پدرم خاطره ای را از ایشان این گونه نقل می کرد: در سنگری در کردستان مدتی را بدون غذا گذرانده و آب نیز جیره بندی بود. یکی از رزمندگان که از همه کم سن تر بود از شدت تشنگی از حال رفت. برادر ریحانی با وجود کمبود آب سهمیه آبش را به آن رزمنده داد و او را از مرگ نجات داد. بعد از طرف نیروهای خودی آذوقه آوردند. وقتی همرزمان پدرم این خاطره را برای من تعریف کردند، از ایثار و گذشت پدرم به خود بالیدم و افتخار کردم. | یکی از همرزمان پدرم خاطره ای را از ایشان این گونه نقل می کرد: در سنگری در کردستان مدتی را بدون غذا گذرانده و آب نیز جیره بندی بود. یکی از رزمندگان که از همه کم سن تر بود از شدت تشنگی از حال رفت. برادر ریحانی با وجود کمبود آب سهمیه آبش را به آن رزمنده داد و او را از مرگ نجات داد. بعد از طرف نیروهای خودی آذوقه آوردند. وقتی همرزمان پدرم این خاطره را برای من تعریف کردند، از ایثار و گذشت پدرم به خود بالیدم و افتخار کردم. | ||
| − | لحظه و نحوه شهادت | + | * موضوع: لحظه و نحوه شهادت |
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | + | ||
| − | در آخرین عملیاتی که در خرمشهر بین ما و دشمن رخ داد و تا هفت بعداز ظهر آن روز ادامه داشت. من در خاکریز عراقی ها مشغول کندن سنگر بودم هنوز کار سنگر تمام نشده بود که برادر ریحانی خود را به داخل سنگر انداخت و خوابید. هر چه به ایشان گفتم بگذار کار سنگر تمام شود تا هر دو داخل سنگر باشیم گفت: فعلا دست بردار تا کمی خستگی در کنیم. من چون دیدم که ایشان واقعا خسته است و حدود 750 تانک دشمن به طرف ما می آید به سنگر دیگر رفتم بعد که برگشتم دیدم او چرت می زند به نگهبانی مشغول شدم که ناگهان خمپاره ی 60 به پهلوی ایشان اصابت کرد و باعث شهادتش شد.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10642 سایت یاران رضا]</ref> | + | در آخرین عملیاتی که در خرمشهر بین ما و دشمن رخ داد و تا هفت بعداز ظهر آن روز ادامه داشت. من در خاکریز عراقی ها مشغول کندن سنگر بودم هنوز کار سنگر تمام نشده بود که برادر ریحانی خود را به داخل سنگر انداخت و خوابید. هر چه به ایشان گفتم بگذار کار سنگر تمام شود تا هر دو داخل سنگر باشیم گفت: فعلا دست بردار تا کمی خستگی در کنیم. من چون دیدم که ایشان واقعا خسته است و حدود 750 تانک دشمن به طرف ما می آید به سنگر دیگر رفتم بعد که برگشتم دیدم او چرت می زند به نگهبانی مشغول شدم که ناگهان خمپاره ی 60 به پهلوی ایشان اصابت کرد و باعث شهادتش شد. راوی عزیز امامی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10642 سایت یاران رضا]</ref> |
==پانویس== | ==پانویس== | ||
<references /> | <references /> | ||
نسخهٔ ۲۹ بهمن ۱۳۹۹، ساعت ۱۹:۰۵
کد شهید:6114366
نام :رحمان
نام خانوادگی :ریحانی
نام پدر :قربان
محل تولد :بجنورد
تاریخ شهادت :1361/02/29
تحصیلات :نامشخص
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده
خاطرات
- موضوع: احساس مسؤليت
به یاد دارم، یک روز همسرم با رنگ پریده و بی حال به منزل آمد. وقتی علت را سئوال کردم در جواب گفت: یک مینی بوس تصادف کرده بود و یکی از مسافرین که دختر بچه ای بیش نبود و کسی را نداشت به خون احتیاج پیدا نمود. من به او خون اهدا نمودم و باعث زندگی دوباره او شدم. چون بی حالی او را دیدم ناراحت شدم و به همسرم گفتم: شما خودت به خون احتیاج داری؟ چرا خون دادی؟ همسرم ناراحت شد و گفت: من با این کارم، زندگی دوباره ای به آن دختر اهدا نمودم.
- موضوع: ايثار و فداکاري
یکی از همرزمان پدرم خاطره ای را از ایشان این گونه نقل می کرد: در سنگری در کردستان مدتی را بدون غذا گذرانده و آب نیز جیره بندی بود. یکی از رزمندگان که از همه کم سن تر بود از شدت تشنگی از حال رفت. برادر ریحانی با وجود کمبود آب سهمیه آبش را به آن رزمنده داد و او را از مرگ نجات داد. بعد از طرف نیروهای خودی آذوقه آوردند. وقتی همرزمان پدرم این خاطره را برای من تعریف کردند، از ایثار و گذشت پدرم به خود بالیدم و افتخار کردم.
- موضوع: لحظه و نحوه شهادت
در آخرین عملیاتی که در خرمشهر بین ما و دشمن رخ داد و تا هفت بعداز ظهر آن روز ادامه داشت. من در خاکریز عراقی ها مشغول کندن سنگر بودم هنوز کار سنگر تمام نشده بود که برادر ریحانی خود را به داخل سنگر انداخت و خوابید. هر چه به ایشان گفتم بگذار کار سنگر تمام شود تا هر دو داخل سنگر باشیم گفت: فعلا دست بردار تا کمی خستگی در کنیم. من چون دیدم که ایشان واقعا خسته است و حدود 750 تانک دشمن به طرف ما می آید به سنگر دیگر رفتم بعد که برگشتم دیدم او چرت می زند به نگهبانی مشغول شدم که ناگهان خمپاره ی 60 به پهلوی ایشان اصابت کرد و باعث شهادتش شد. راوی عزیز امامی.[۱]