==خاطرات==
* موضوع: نفوذ و تاثير کلام
نفوذ به خاطردارم در دوران جنگ و تاثير کلامانقلاب همسایه ای داشتیم که مقدارزیادی نفت را در منزلش احتکار کرده بود در حالی که مردم از بی نفتی رنج می بردند محمدرضا که از این موضوع مطلع شده بود به منزل این همسایه رفت و به او فهماند که احتکار در شرایط حساس کنونی خلاف شرع است این همسایه وقتی متوجه شد که احتکار کار بدی است نفت ها را بین افراد نیازمند توزیع کرد زمانی هم که محمد رضا به شهادت رسید همین آقا به منزل ما آمد و تعریف و تمجید زیادی از ایشان کرد. راوی شمسی ملایجردی
شمسی ملایجردی
* موضوع: خاطرات سياسي
به خاطردارم در دوران جنگ و انقلاب همسایه ای داشتیم و روزهایی که مقدارزیادی نفت را در منزلش احتکار کرده تظاهرات و راهپیمایی ها به اوج خود رسیده بود محمد رضا و فرزندم قربان محمد در حالی که مردم از بی نفتی رنج راهپیمایی ها و پخش اعلامیه و تصاویر حضرت امام (ره) شرکت فعالی داشتند من می بردند محمدرضا ترسیدم که از این موضوع مطلع شده بود به منزل این همسایه رفت و یک روزی دستگیر شوند به او فهماند که احتکار در شرایط حساس کنونی خلاف شرع است این همسایه وقتی متوجه شد که احتکار کار بدی است نفت همین دلیل روزی بعد از نماز برای آن ها را بین افراد نیازمند توزیع کرد زمانی هم دعا کردم . شب خواب دیدم که محمد رضا به شهادت رسید همین آقا حضرت امام(ره) به منزل ما آمد آمدند و تعریف سراغ محمد رضا و تمجید زیادی قربان محمد را از من گرفت و من ایشان را به خانه بردم و امام (ره) قربان محمد و محمد رضا را در کنار خود نشاند و آن ها را تشویق و نوازش می کردکه از خواب بیدار شدم.راوی شمسی ملایجردی
* موضوع: عشق به جهاد
خاطرات سياسيیکروز قرار شد از هر گروهانی سه نفر مامور بشوند که از جای اسکله قایقها برای بچه ها صبحانه بیاوریم. در حین رفتن با تانکهای دشمن روبرو شدیم که در آن لحظه محمد رضا آذوقه ها را انداخت و گفت: " من بجای صبحانه گلوله آرپی جی می آورم که بیشتر بدرد می خورد. " و خیلی شجاعانه جلو رفت و چند گلوله آرپی جی را با خود آورد. راوی شمسی ملایجردی
شمسی ملایجردی
* موضوع: عشق به جهاد
در دوران انقلاب و روزهایی که تظاهرات و راهپیمایی ها ایشان بدون اطلاع ما به اوج خود رسیده دوره آموزشی رفته بود محمد رضا و فرزندم قربان محمد در راهپیمایی ها و پخش اعلامیه و تصاویر حضرت امام (ره) شرکت فعالی داشتند من می ترسیدم که یک روزی دستگیر شوند به همین دلیل روزی بعد از نماز تا برای آن ها دعا کردم جبهه اعزام شود. شب خواب دیدم ولی هنگام برگشتن خجالت می کشید که حضرت امام(ره) به منزل بیاید. ولی ما آمدند با مهربانی و سراغ محمد رضا و قربان محمد را روی خوش از من گرفت او استقبال کردیم و من ایشان را به خانه بردم و امام (ره) قربان محمد و محمد رضا را در کنار خود نشاند و آن ها او را نیز تشویق و نوازش می کرد که از خواب بیدار شدمکردیم.راوی شمسی ملایجردی
* موضوع: آخرين وداع با دوستان
عشق به جهاد شمسی ملایجردی یکروز قرار شد از هر گروهانی سه نفر مامور بشوند که از جای اسکله قایقها برای بچه ها صبحانه بیاوریم. در حین رفتن با تانکهای دشمن روبرو شدیم که در آن لحظه محمد رضا آذوقه ها را انداخت و گفت: " من بجای صبحانه گلوله آرپی جی می آورم که بیشتر بدرد می خورد. " و خیلی شجاعانه جلو رفت و چند گلوله آرپی جی را با خود آورد. عشق به جهاد شمسی ملایجردی ایشان بدون اطلاع ما به دوره آموزشی رفته بود تا برای جبهه اعزام شود. ولی هنگام برگشتن خجالت می کشید که به منزل بیاید. ولی ما با مهربانی و روی خوش از او استقبال کردیم و او را نیز تشویق کردیم. آخرين وداع با دوستان شمسی ملایجردی در شب عملیات خیبر وقتی خداحافظی کردیم. دیگر موفق به دیدن یکدیگر نشدیم. پس از برگشتن به پشت خط، وقتی حضور و غیاب کردند. او جواب نداد و معلوم بود که یا شهی شده اند و یا احیاناً به اسارت گرفته شده اند.راوی شمسی ملایجردی.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19627 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />