پدرم حاج ببر زمانی یک روز تعریف می کردند که در منطقه یک روز جوانی پیله می کند که حاج آقا زمانی شنیده ام شما پهلوان هستی و من هم کشتیگیر هستم و می خواهم یک کشتی با شما بگیرم ، هر چه پدرم به او می گوید من دیگر پیر شده ام و از من گذشته است این جوان [[بسیجی ]] منصرف نمی شود تا اینکه پدرم بلند می شود و لباسش را می گیرد و او را می چرخاند اما یکدفعه از دستش رها می شود و به یک سمت پرت می شود و به وسایلی که در آنجا بود برخورد می کند و کمی زخمی می شود پدرم هم می گوید چقدر بود به تو گفتم که با من نگیر این هم عاقبتش .
ما همیشه به پدرم حاج ببر زمانی می گفتیم دیگر بس است ، شما تکلیفتان را انجام دادید ، دیگر به جبهه نروید ، یک بار برگشت و به من گفت : من جوانی را می شناسم که هنوز 20 روز نیست که ازدواج کرده و به [[جبهه ]] آمده و می جنگد و جوانهای زیاد دیگری را می شناسم که در این راه خونشان را می دهند مگر خون ما از آنها رنگی تر است که نرویم من راهم را شناخته ام و تا ظهور مهدی (عج) از این راه بر نمی گردم و ادامه می دهم .
دفعه آخری که حاج ببرزمانی داشت به جبهه می رفت به ایشان گفتم عمو جان دیگر بس است ، نروید منطقه اما گفت من راهی را که رفتم تا زمانی که جان دارم ادامه می دهم و از این راه باز نمی مانم بعد بلند شد و تا دم در که رفت برگشت و گفت من از بچه های تو نمی توانم دل بکنم دختر بزرگم را بوسید و دختر کوچکم را که همیشه زمانی که من برای درس به نهضت می رفتم ایشان از او مراقبت می کردند در بغل گرفت و بوسید بعد رفت اما دوباره برگشت و آنها را بغل کرد بعد مرا بوسید و شروع به گریه کردن کرد و گفت : دخترم حلالم کنی ایندفعه که من می روم دیگر بر نمی گردم و [[شهید ]] می شوم و همینطور هم شد .
مروارید رمضان زاده
حاج ببر زمانی به روزه و نمازش بسیار مقید و حساس بود ، به یاد دارم ماه [[رمضان ]] که در اوج تابستان و گرمای طاقت فرسا بود آن موقع حاج آقا زمانی با گاوها دشت می کوبید ، ظهر رفتم سرزمین پیشش دیدم بسیار تشنه است و تشنگی بی تابش کرده ، مقداری آب بر روی زمین ریخته بود و سینه اش را بر روی آبها و سرش را بر روی زمین خوابش برده بود .
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10940 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==