ویرایش‌ها

شهید حسن زروندی

۵۸ بایت اضافه‌شده، ‏۵ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۱۲:۴۳
* موضوع خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
یک شب خواب دیدم که حاج حسن به طرف من می آید تا ایشان را دیدم به طرفش دویدم و خودم را در آغوشش انداختم و شروع به گریه کردم. ایشان گفت: چه شده، چرا گریه می کنی. بیا با هم به مسجد برویم، پرسیدم مسجد برای چه گفت: چون هنوز مسجد نیمه کاره است و آن را سفید نکرده اید. صبح که از خواب بیدار شدم علی رغم اینکه هوا سرد بود و برف هم آمده بود مصالح تهیه کرده و با کمک اهالی روستا مسجد را سفید کردیم. حاج حسن هم در موقع حیاتش و هم بعد از شهادتش به فکر مسجد روستا بود تا آن را آماده کند. راوی مسلم زروندی
یک شب خواب دیدم که حاج حسن به طرف من می آید تا ایشان را دیدم به طرفش دویدم و خودم را در آغوشش انداختم و شروع به گریه کردم. ایشان گفت: چه شده، چرا گریه می کنی. بیا با هم به مسجد برویم، پرسیدم مسجد برای چه گفت: چون هنوز مسجد نیمه کاره است و آن را سفید نکرده اید. صبح که از خواب بیدار شدم علی رغم اینکه هوا سرد بود و برف هم آمده بود مصالح تهیه کرده و با کمک اهالی روستا مسجد را سفید کردیم. حاج حسن هم در موقع حیاتش و هم بعد از شهادتش به فکر مسجد روستا بود تا آن را آماده کند.
* موضوع تعاون و همکاري
به خاطر دارم در زمان فتح خرمشهر، حاج حسن غبطه می خورد و می گفت: ای کاش من هم در جبهه بودم و در عملیات آزاد سازی خرمشهر شرکت می کردم و به محض اینکه خبر آزادی خرمشهر را از رادیو شنید به همراه بقیه مردم در کوچه جمع شدند و تعدادی پرچم برداشتند و شعار دادند و جشن بر پا کردند و سپس به مسجد آمدند و با شیرینی از مردم پذیرایی کردند و جشن با شکوهی را در روستا به پا کردند. راوی هادی زروندی
تعاون و همکاري
هادی زروندی*موضوع تقيد به جماعت
 به خاطر دارم در زمان فتح خرمشهر، حاج حسن غبطه می خورد و می گفت: ای کاش من هم در جبهه بودم و در عملیات آزاد سازی خرمشهر شرکت می کردم و به محض اینکه خبر آزادی خرمشهر را از رادیو شنید به همراه بقیه مردم در کوچه جمع شدند و تعدادی پرچم برداشتند و شعار دادند و جشن بر پا کردند و سپس به مسجد آمدند و با شیرینی از مردم پذیرایی کردند و جشن با شکوهی را در روستا به پا کردند.   تقيد به جماعت محمد اسماعیل زروندی  به خاطر دارم یک روز حاج حسن در هوای بسیار گرم ما را به نماز برد و بعد از به جا آوردند نماز صورتهایمان سرخ شده بود. ایشان با دیدن این منظره گفت: شما که اکنون در این هوای گرم، اینگونه کم حال و قرمز شده اید، در روز قیامت با آتش قیامت چکار می کنید آنجا راه فرار فراری نیست. ما با شنیدن این سخن درس بزرگی از ایشان آموختیم.راوی محمد اسماعیل زروندی
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10904 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
مدیر
۶٬۷۳۸
ویرایش