ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = حسن زراعتی مغانی|تصویر =10852.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[کاشمر]]|شهادت = [[1361/01/25]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهیدمدرس]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:محمدحسین}}
کد شهید :6114788
==خاطرات==
زمانی که حسن به جبهه رفت من حامله بودم و حسن به من گفت وقتی بچه بدنیا آمد اگر پسر بود نامش را حسین و اگر دختر بود نامش را معصومه بگذار بعد از مدتی من فارغ شدم و پسری به دنیا آوردم و گفتم حالاکه بچه اولم پسر است اسمش را مهدی می گذارم بعد یک روز خوابیده بودم خواب دیدم آقایی به منزلمان آمد و گفت : مگر شما با پدر این بچه قرار نگذاشتید که اگر پسر بود نامش را حسین بگذارید اگر اسم این بچه را مهدی بگذاری برای شما نمی ماند و بعد از آن روز و دیدن آن خواب اسم بچه ام را حسین گذاشتم همانطوری که پدرش حسن دوست داشت .
* موضوع : خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
زمانی که حسن به شهادت رسید جنازه اش در حدود 14 سال مفقود الاثر بود همان اوائلی که به شهادت رسیده بود یک شب خواب دیدم که می گویند به روستا شهید می آورند من هم برای تشییع رفتم بیرون وهمراه چند نفر بر روی یک بلندی ایستاده بودیم بعد متوجه شدم که در جلوی درب منزلمان شهیدی را پیاده کردند رفتم جلو گفتم این که بچه من است جلوتر رفتم دیدم پارچه سف ی د ی رو ی ش کش ی دند پارچه را کنار زدم دیدم پسر خودم است اما زنده گفتم مادر جان توکه شهید نشدی بعد او پایش را نشانم داد و گفت مادر نگاه کن پایم تیر خورده گفتم وان شاءالله خوب می شود و بعد از خواب بیدار شدم .
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10852سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==نگارخانه تصاویر==[[File:10852.jpg]]==رده=={{ترتیبپیشفرض: حسن زراعتی مغانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان کاشمر]]