ویرایش‌ها

شهید صفر علی زرنگ

۱۴ بایت اضافه‌شده، ‏۱۸ اسفند ۱۳۹۹، ساعت ۰۴:۱۳
* موضوع: خاطرات جنگي
خاطره ای از خود [[شهید]] در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای [[آر - پی - جی ]] پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیة بقیه افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند. راوی هاشم علی زرنگ
* موضوع: حسن برخورد
به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : [[شهید زرنگ ]] دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند. راوی سید حسن علی حسینی
* موضوع: اعتقاد به ولايت
بعد از چند وقت که از آشنایی من با صفر علی می گذشت . یک روز آمد و گفت که می خواهد به جبهه برود وقتی از جبهه برگشت چند روز بعد از رادیو و تلویزیون اعلام شد که امام امر کرده اند مردم به جبهه بروند و آن را تکلیف مردم دانستند. من به ایشان گفتم : شما به جبهه نمی روید ، ایشان گفت: این امر رهبر مربوط به کسانی می شود که کاهلی می کنند در جبهه رفتن اما ما می دانیم هر موقعی که نیاز باشد باید برویم. بعد از چند وقت یک روز شهید زرنگ آمد و به من گفت : می خواهم دوباره به جبهه بروم من هم از زبانم پرید و گفتم نروید که این دفعه حتما شهید می شوید و من خواب شهید شدن شما را دیده ام ولی ایشان گفتند : خدا کند که این حرف و خواب شما درست باشد و [[شهادت ]] نصیب من شود و همین طور شد و دفعه آخری که به جبهه رفت دیگر خبری از او نشد وبه درجه رفیع شهادت نائل گشت. راوی سید حسن علی حسینی
* موضوع: خبر شهادت
به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع تشییع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع تشییع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع تشییع کردیم. راوی زهرا زرنگ
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
۱۱۷
ویرایش