{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = ببر خان زمانی|تصویر =|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[شیروان]]|شهادت = [[پایگاهشهیدچراغ1366/07/28]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهدا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:زمان}}
کد شهید:6609699
حج علی زمانی مادرم نقل می کرد * موضوع: (( اولین بار که حاج ببر زمانی می خواستند به حج بروند به ایشان گفتم ما تازه وضعمان کمی خوب شده است ، بگذارید چند وقت دیگر بروید ما بچه دار هستیم باید به فکرشان باشیم اما حاج آقا زمانی رو به من کرد و گفت خواب دیدم که در باغی هستم و مشغول به کار بودیم که یکدفعه در زدند . رفتم دم در دیدم دو سید بلند بالا و نورانی هستند ، به آنها خوش آمد گفتم و عرض کردم بفرمائید در راه به من گفتند ببرخان شما مستغنی شدی و باید به مکه بروی اما منگفتم فرزند کوچک دارم زن دارم اما گفتند نخیر تو متغنی شدی و برو مکه و بدان دوباره وقتی برگشتی ما تو را باز متغنی و بی نیاز خواهیم کرد آمدند خانه سفره پهن کردیم اما بلند شدند و تکرار کردند تو مستغنی شدی ، بعد حاج آقا هفتاد تا از هفتاد و پنج گوسفندی را که داشتیم فروختند و به مکه رفتند . توانايي جسمي رزمي علی زمانی پدرم حاج ببر زمانی یک روز تعریف می کردند که در منطقه یک روز جوانی پیله می کند که حاج آقا زمانی شنیده ام شما پهلوان هستی و من هم کشتیگیر هستم و می خواهم یک کشتی با شما بگیرم ، هر چه پدرم به او می گوید من دیگر پیر شده ام و از من گذشته است این جوان بسیجی منصرف نمی شود تا اینکه پدرم بلند می شود و لباسش را می گیرد و او را می چرخاند اما یکدفعه از دستش رها می شود و به یک سمت پرت می شود و به وسایلی که در آنجا بود برخورد می کند و کمی زخمی می شود پدرم هم می گوید چقدر بود به تو گفتم که با من نگیر این هم عاقبتش . عشق به جهاد علی زمانی
ما همیشه به پدرم مادرم نقل می کرد : (( اولین بار که حاج ببر زمانی می گفتیم دیگر بس خواستند به [[حج]] بروند به ایشان گفتم ما تازه وضعمان کمی خوب شده است ، شما تکلیفتان را انجام دادید ، بگذارید چند وقت دیگر بروید ما بچه دار هستیم باید به جبهه نروید ، یک بار برگشت و فکرشان باشیم اما حاج آقا زمانی رو به من کرد و گفت : من جوانی را می شناسم خواب دیدم که هنوز 20 روز نیست در باغی هستم و مشغول به کار بودیم که ازدواج کرده یکدفعه در زدند. رفتم دم در دیدم دو سید بلند بالا و نورانی هستند، به جبهه آمده آنها خوش آمد گفتم و می جنگد و جوانهای زیاد دیگری را می شناسم که عرض کردم بفرمائید در این راه خونشان را می دهند مگر خون ما از آنها رنگی تر است که نرویم به من راهم گفتند ببرخان شما مستغنی شدی و باید به [[مکه]] بروی اما من گفتم فرزند کوچک دارم زن دارم اما گفتند نخیر تو مستغنی شدی و برو مکه و بدان دوباره وقتی برگشتی ما تو را شناخته ام باز مستغنی و بی نیاز خواهیم کرد آمدند خانه سفره پهن کردیم اما بلند شدند و تکرار کردند تو مستغنی شدی، بعد حاج آقا هفتاد تا ظهور مهدی (عج) از این راه بر نمی گردم هفتاد و ادامه می دهم پنج گوسفندی را که داشتیم فروختند و به مکه رفتند.راوی علی زمانی
* موضوع: توانايي جسمي رزمي
پيش بيني شهادتپدرم حاج ببر زمانی یک روز تعریف می کردند که در منطقه یک روز جوانی پیله می کند که حاج آقا زمانی شنیده ام شما پهلوان هستی و من هم کشتی گیر هستم و می خواهم یک کشتی با شما بگیرم ، هر چه پدرم به او می گوید من دیگر پیر شده ام و از من گذشته است این جوان [[بسیجی]] منصرف نمی شود تا اینکه پدرم بلند می شود و لباسش را می گیرد و او را می چرخاند اما یکدفعه از دستش رها می شود و به یک سمت پرت می شود و به وسایلی که در آنجا بود برخورد می کند و کمی زخمی می شود پدرم هم می گوید چقدر بود به تو گفتم که با من نگیر این هم عاقبتش. راوی علی زمانی
مروارید رمضان زاده
* موضوع: عشق به جهاد
دفعه آخری که ما همیشه به پدرم حاج ببرزمانی داشت ببر زمانی می گفتیم دیگر بس است، شما تکلیفتان را انجام دادید، دیگر به جبهه می رفت نروید، یک بار برگشت و به ایشان گفتم عمو جان دیگر بس است ، نروید منطقه اما من گفت : من راهی جوانی را می شناسم که رفتم تا زمانی هنوز 20 روز نیست که جان دارم ادامه می دهم ازدواج کرده و از این راه باز نمی مانم بعد بلند شد به جبهه آمده و تا دم در که رفت برگشت می جنگد و گفت من از بچه جوان های تو نمی توانم دل بکنم دختر بزرگم زیاد دیگری را بوسید و دختر کوچکم می شناسم که در این راه خونشان را که همیشه زمانی که من برای درس به نهضت می رفتم ایشان دهند مگر خون ما از او مراقبت می کردند در بغل گرفت و بوسید بعد رفت اما دوباره برگشت و آنها رنگی تر است که نرویم من راهم را بغل کرد بعد مرا بوسید شناخته ام و شروع به گریه کردن کرد و گفت : دخترم حلالم کنی ایندفعه که من می روم دیگر تا ظهور [[مهدی (عج)]] از این راه بر نمی گردم و شهید ادامه می شوم و همینطور هم شد دهم.راوی علی زمانی
* موضوع: پيش بيني شهادت
پيش بيني شهادتدفعه آخری که حاج ببرزمانی داشت به جبهه می رفت به ایشان گفتم عمو جان دیگر بس است، نروید منطقه اما گفت من راهی را که رفتم تا زمانی که جان دارم ادامه می دهم و از این راه باز نمی مانم بعد بلند شد و تا دم در که رفت برگشت و گفت من از بچه های تو نمی توانم دل بکنم دختر بزرگم را بوسید و دختر کوچکم را که همیشه زمانی که من برای درس به نهضت می رفتم ایشان از او مراقبت می کردند در بغل گرفت و بوسید بعد رفت اما دوباره برگشت و آنها را بغل کرد بعد مرا بوسید و شروع به گریه کردن کرد و گفت: دخترم حلالم کنی ایندفعه که من می روم دیگر بر نمی گردم و [[شهید]] می شوم و همینطور هم شد. راوی مروارید رمضان زاده
مروارید رمضان زاده
حاج ببر زمانی به روزه و نمازش بسیار مقید و حساس بود ، به یاد دارم ماه رمضان که در اوج تابستان و گرمای طاقت فرسا بود آن موقع حاج آقا زمانی با گاوها دشت می کوبید ، ظهر رفتم سرزمین پیشش دیدم بسیار تشنه است و تشنگی بی تابش کرده ، مقداری آب بر روی زمین ریخته بود و سینه اش را بر روی آبها و سرش را بر روی زمین خوابش برده بود .* موضوع: پيش بيني شهادت
حاج ببر زمانی به [[روزه]] و [[نماز]]ش بسیار مقید و حساس بود، به یاد دارم [[ماه رمضان]] که در اوج تابستان و گرمای طاقت فرسا بود آن موقع حاج آقا زمانی با گاوها دشت می کوبید، ظهر رفتم سرزمین پیشش دیدم بسیار تشنه است و تشنگی بی تابش کرده، مقداری آب بر روی زمین ریخته بود و سینه اش را بر روی آبها و سرش را بر روی زمین خوابش برده بود. راوی مروارید رمضان زاده<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10940سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض: ببر خان زمانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان شیروان]]