یک روز محمد رضا به من گفت : راضیه خانم دعاکن که من به شهادت برسم گفتم به یک شرط برایت دعا می کنم که از خداوند بخواهی از این دنیا با هم هجرت کنیم اگر قرار است شهید بشوی دو نفری با هم [[شهادت ]] برسیم .آقا رضا قبول کردند یک سری وقتی به جبهه رفته بود در یکی از عملیاتها پایش روی مین رفته و دو انگشت آن قطع شده بود وقتی از جبهه برگشته گفت: من حرفم را پس گرفتم : پرسید :چرا ؟ گفت: چون شما حامله شده ای به این وسیله خدا راه من و تو را از هم جدا کرده است و خداوند فرموده است که در یک دل عشق به دو نفر نمی گنجد باید شما زندگی دنیا را انتخاب کنی و من هم شهادت را گفتم : اشکالی ندارد .
* موضوع: عشق شهادت
شب چهارشنبه ای به اتفاق محمد رضا و همسرش جهت خواندن دعای توسل به حرم مطهر امام رضا (ع) مشرف شدیم وقتی وارد حرم امام رضا (ع)شدیم محمد رضا با عصایش جلوی من را گرفت و گفت مادر بایست کارت دارم . بعد که ایستادیم گفت تو را به این امام رضا (ع) قسم می دهم از من دل بکن و از من بگذر تا [[شهید ]] شوم . گفتم : نه مادرجان امیدوارم هیچ کس آرزوی شهادت به دلش نماند و هر کس این آرزو ره دارد به آن دست پیدا کند . اما شما هر وقت مثل آیت الله دستغیب پیر شد اشکالی ندارد شهید شوی وقتی این حرف را گفتم خیلی خوشحال شد و رو به گنبد امام رضا (ع) کرده و گفت آقا امام رضا (ع) شنیدی که مادرم رضایت داد. با شنیدن این حرف من عصا زنان تند تند رفت تا به همسرش رسید و گفت مادرم در مقابل گنبد و بارگاه امام رضا (ع)رضایت داد که من شهید بشوم . من به رضا گفتم من نگفتم که همین الان شهید شوی بلکه گفتم : هر وقت به سن آیت الله دستغیب رسید خداوند شهادت را نصیب شما کند. راوی لیلا صمدی
* موضوع: حالات معنوی قبل از شهادت
یک روز محمدرضا مهدی زادة طوسی از [[اهواز ]] بامن تماس گرفتند و گفتند : به اتفاق مهدی بارو حسین داور دوست بسمت اهواز حرکت کنید ما بلافاصله با ما شین حرکت کنید ما بلا فاصله با ماشین حرکت کرده و از طریق تبریز به اهواز رفتیم یادم می آید 36ساعت توی راه بودیم تا به اهواز رسیدیم وقتی به اهواز رسیدیم چون منزل خواهرم اهواز بود برادران داوردوست و مهدی یار گفتند شما شب را به منزل خواهرت برو و استراحت کن ما فردا به دنبال شما می آییم فردا ی آن شب هر چه منتظر ماندم دیدم دنبالم نیامدند پس فردایش که آمدند گفتند : آقای مهدی زاده گفته است شما چند روزی استراحت کنید برادر مهدی زاده طوسی و بهاری و مهدی یار سوار قایق شده و توی آب به دنبال مینی می گشتند که مربوط به [[تیپ ]] 57 حضرت ابوالفضل (س) و داخل آب رها شده بود تا آن را پیدا کرده واز آب خارج سازند در همین هنگام [[خمپاره ]] داخل آب اصابت می کند و یک ترکش کوچکی به گیچ گاه محمد رضا اصابت کرده و به شهادت می رسند بلافاصله پیکر مطهر مهدی زاده توسط آقای بهاری و مهدی یار به معراج شهداء منتقل می شود و از آنجا سراغ من می آیند از جایی که می دانستند من با محمد رضا خیلی صمیمی هستم نمی خواستند خبر شهادت را یک مرتبه به م ن اعلام کنند منزل خواهرم بودم که دیدم درب به صدا آمد وقتی رفتم در را باز کردم دیدم آقای بهاری و مهدی یار توی ماشین نشسته اند و از من خواستند که به اتفاق آنها بروم سوار ماشین شده و به اتفاق توی شهر دور می زدیم در هنگام دور زدن مرتب می دیدم آقای بهاری [[قرآن ]] تلاوت می کند و اشک می ریزد . از ایشان سئوال کردم قضیه چیست ؟ بعد یادم آمد که هر وقت بهاری از مرخصی بر می گشت همسرش به او می گفت: تا مرخصی بعد باید یک سوره از قرآن را حفظ کنی .آن روزها هم داشت سوره واقعه را حفظ می کرد و به من گفت: دوست داری این سوره را از حفظ بخوانم و از آنجا به پادگان 92زرهی رفتیم آنجا هم یکی دو ساعت سکوت کرده و بعد لب به سخن گشودند و گفتند:این سوره را برای تازه ترین شهید تخریب می خوانیم من هم چون این سوره را از حفظ بودم به اتفاق می خواندیم تاآن روز سابقه نداشت که هنگام تلاوت قرآن آقای بهاری گریه کند وقتی با اصرار من روبه رو شدند گفتند :محمد رضا شهید شده است .وبا شنیدن این خبر مثل اینکه من شوکه شدم چند دقیقه ای نمی توانستم صحبت کنم چون هرگز باورم نمی شد که محمد رضا شهید شده است یواش یواش باورم شد که رضا شهید شده است ساعت 11 شب بود و ما هم شام نخورده بودیم رذفتیم داخل شهر تا شامی تهیه کنیم هرچه راه رفتیم بجز پیتزا چیز دیگری پیدا نکردیم .آقای بهاری رفت پیتزا سفارش داد و آمد کنار ما نشست بعد از چند دقیقه ای دیدیم چهار عدد پیتزا آوردند و جلو ما گذاشتند من گفتم چرا چهار عدد پیتزا آوردی ؟ ما که سه نفر هستیم او در جواب ما گفت: این آقا (بهاری ) گفته است چهار عدد پیتزا بیاور یک دفعه دیدم آقای بهاری به سرش زد و گفت: به خدا هنوز باورم نمیشه که محمد رضا شهید شده است. برای همین چهار عدد سفارش داده ام .بعد از طرف عذر خواهی کرد و گفت: ببخشید اشتباه از طرف ما بوده است . راوی ن.م بیژنی
* موضوع: آخرین وداع با خانواده
آخرین دفعه ای که محمدرضا به جبهه رفت، روز نهم ماه مبارک [[رمضان ]] بود. هنگام نماز مغرب از گاراژ ایران پیما واقع در خیابان طبرسی حرکت کرد. هنگام خداحافظی فرا رسید و به من گفت: داداش من را حلال کنید. درست مانند کسی که دیگر امید برگشتن ندارد. حتی به خاطر این که هنگام خداحافظی از مادر خانمش گفته بود دیگر رضا را فکر نکند ببنید، من دعوایش کردم. گفتم: این چه طور خداحافظی کردن است. گفت: هر طور می خواهید حساب کنید ولی بدانید که این آخرین رفتن من است. ماه مبارک رمضان داشت به پایان می رسید از رضا هیچ گونه خبری نداشتیم. ترس و دلهره همه وجودمان را فرا گرفته بود روز عید فطر ساعت 8 صبح بود که داشتم استکان چای را می نوشیدم که درب خانه به صدا در آمد. وقتی درب را باز کردم یک برادر روحانی به اتفاق چند نفر از نیرو های جبهه پشت در ایستاده اند. با دیدن این صحنه فهمیدم که باید برای رضا مسأله ای پیش آمده باشد. گفتند: آقا رضا آمده است. گفتم: نه. گفتند: قرار بوده بیاید نیرو ها برگشتند. من به دنبال نیروها رفتم و به حاج آقا گفتم: تو را به خدا راستش را بگو ببینم چه خبر است. گفت: راستش ما فکر می کردیم شما از شهادت رضا خبر دارید به همین خاطر آمده بودیم که به شما تسلیتی عرض کنیم. راوی محمد مهدیزاده طوسی
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض: محمد رضا مهدی زاده طوسی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]