راوی رضا نودهی
متن کامل خاطره
ماه رمضان بود که یک روز صبح عده ای از طرف سپاه با ماشینی به روستایمان آمده بودندتاافرادی بودند تا افرادی که می خواهندبه جبهه بروندرا با خودشان ببرند.شهید که در صحرا بودوقتی ظهر به خانه برگشت ومتوجه و متوجه شد که ماشین سپاه آمده ولی او به آن نرسیده بسیار ناراحت شدواسبی شد و اسبی را زین کرد وبا سرعت هر چه بیشتر به طرف ماشین به راه افتاد.حتی شهید در بین راه به خاطر سرعت زیاد آن چنان به زمین می خورد که عده ای گمان می کنند او مرده است ولی به خاطر عشق وعلاقه اش به جبهه از زمین بلند شده ودوباره و دوباره سوار اسب می شود وبه و به راه خود ادامه می دهدکه بعد از مدتی به ماشین می رسد.سپس از راننده تقاضا می کند که اندکی صبرکند تا اسب را به خانه برگردانددر برگرداند در راه بازگشت باز هم به زمین می خورد ولی بلند شده واسب را به خانه بر می گرداندو گرداند و وسایل مورد نیازش را برداشته و بوسیله موتوری خودش را به ماشین می رساند.
عنوان عشق به جهاد
موضوع عشق به جهاد
راوی عبدالله نژادی
متن کامل خاطره
بچه ها همه سوار ماشین شدیم تا به اسفراین بیاییم و از آنجا هم به جبهه برویم. پدرشهید نودهی هجازه اجازه نداد که او همراه ما بیاید. ما کمی از روستا ها فاصله گرفته بودیم که دیدیم شهید با اسب به طرف ما می آید. راننده ماسین ماشین نگه داشت. تا اینکه شهید رسید و گفت صبر کنید من هم می آیم. اسب را به یکی ازبچه ها داد و خودش همراه ما آمد. علیرضا گفت: به خونه برویم تا شناسنامه ام را بردارم ما هم ازراننده از راننده خواهش کردیم که برود.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=21151سایت یاران رضا]</ref>==پانویس==<references />