* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
به خاطر دارم هنگامیکه خبر مفقود الاثر شدن برادرم محمد زارعی را به ما دادند من خیلی ناراحت شدم و گریه زیادی کردم و به همین خاطر دچار سردرد شدیدی شدم و این سردرد تا مدتهای زیادی همراه من بود تا اینکه یک روز دلم آکنده از غم و اندوه بود به منزل پدرم آمدم و عکس محمد را که روی تاغچه طاقچه بود برداشتم و در آغوش گرفتم. در آن موقع آنقدر گریه کردم که خوابم برد در خواب محمد را دیدم که با لباس های سبز رنگی به طرف من آمد،به او گفتم: این چه لباسی است که شما پوشیده ای؟ گفت: این لباس [[شهادت ]] است بعد سیبی را که در دست داشت به چهار قسمت مساوی تقسیم کرد و به من داد و گفت: این را بین خواهران و برادرانم پخش کن من تکه ای از آن را برداشتم و خوردم بعد به محمد گفتم: شما که شهید شده اید پس اینجا چه می کنید؟ او گفت: شما به مهمانی پدر آمده ای و مریض هم هستی. آمده ام تا از شما سری بزنم و بروم. بعد که از خواب بیدار شدم دیگر اثری از آن سردرد ها که همیشه با من بود،نبود و من با خوردن آن تکه سیب شفا یافتم. راوی ماه گل زارعی
* موضوع: دوران تحصيل
مادرم می گفت: ما چند وقت از اینکه ازدواج کرده بودیم بچه دار نمی شدیم و با نظر و دعا به درگاه خداوند متعال فرزندی به دنیا آوردم که اسمش را محمد گذاشتم او چون اولین فرزند خانواده بود خیلی عزیز بود و او را با وسواس کامل بزرگ کردیم تا اینکه به مدرسه رفت یادم هست کلاس پنجم بود که مصادف بود با درگیری های مردم و نظام پهلوی، در آن موقع هیچکس جرات اینکه اسم امام را به زبان بیاورد نداشت ولی محمد در کلاس و در حضور معلم بچه ها را تحریک کرده بود که بگویند "درود بر [[خمینی]]" و بچه ها همه این جمله را تکرار کرده بودند تا اینکه معلم او را گرفته بود و کتک مفصلی به او زده بود، ولی او دست از کارش بر نمی داشت تا اینکه او را از مدرسه اخراج کردند. راوی ماه گل زارعی
* موضوع: لحظه و نحوه شهادت
یادم هست بعد از شهادت همسرم ما از او خبری نداشتیم و فقط شنیده بودیم که او مفقود شده است که یک روز یکی از همرزمان او پیش ما آمد و گفت: در منطقه و هنگام عملیات بودیم که من شاهد بودم که پای محمد روی [[مین ]] رفت و قطع شد و پیکرش نیز غرق در خون شده بود ما نمی توانستیم برای او کاری بکنیم و چون آنجا شلوغ بود نمی شد او را به عقب انتقال داد تا اینکه بعد از چند وقت که بخ به آنجا برگشتیم او را پیدا نکردم ما آنجا فهمیدیم که احتمال اینکه محمد شهید شده باشد زیاد است. راوی گلدسته حیدری
* موضوع: آخرين وداع با دوستان
به خاطر دارم چیزی تا شروع [[عملیات خیبر ]] نمانده بود که من با شهید محمد زارعی در یک جا بودیم و با هم خداحافظی می کردیم چون هر دو نفر ما اهل یک جا بودیم و از قبل همدیگر را می شناختیم ایشان به من گفت: در این عملیات اگر شهید شدم به خانواده ام بگو منتظر من نباشند و به همسرم بگو که ازدواج کند شما هم راه مرا ادامه دهید و سنگر ها را خالی نگذارید و نگذارید این دشمن غاصب به ایمان و دین و خاکمان صدمه برساند. زمانیکه ما از هم جدا شدیم و عملیات شروع شد به من گفت: من دیگر بر نمی گردم سلام مرا به ایرانیان برسانید. راوی محمد فرطانی
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد زارعی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان اسفراین]]