ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = صفر علی زرنگ|تصویر =10902.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[مشهد]]|شهادت = [[1365/02/31]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[بهشترضا]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:قربان}}
کد شهید:6518452
محل تولد :مشهد
تاریخ شهادت :1365/02/31
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
خاطره ای از خود [[شهید]] در یکی از دفعاتی که او به جبهه می رود که ظاهراً اولین بار بوده است. شبی همراه فرمانده اش قصد عبور از خط خودی را داشتند تا برای کسب اطلاعات به داخل خطوط دشمن رخنه نمایند. قبل از رفتن به سوی دشمن او به نگهبان خودی اطلاع می دهد که چه مقصدی دارند ولی نگهبان به خاطر اینکه پرده گوشهایش توسط صدای [[آر پی جی]] پاره شده بود از جریان اطلاع پیدا نمی کند. و ایشان و دوستان بعد از اینکه کسب اطلاعات نمودند به سوی خط خودی حرکت می کنند که نگهبانان خودی به گمان اینکه دشمن می آید شروع می کند به شلیک او و دوستانش نمی توانستند بخوابند. به خاطر اینکه سایرین فکر می کنند که واقعاً اینها دشمن هستند در نتیجه ایستاده شروع به حرکت می نمایند. تا اینکه بقیه افراد خودشان را به نگهبان می رسانند و بالأخره او را متوجه قضیه می کنند. راوی هاشم علی زرنگ
به خاطر دارم یک سری که صفر علی از [[جبهه]] بر می گشت با فردی که لباس اسلامی نپوشیده بود و همچنین لباسش خیلی گران قیمت بود برخورد کرد و به او گفت : شما مگر چکاره اید که اینگونه لباس می پوشید؟ مگر نه این است که ما همه از یاران و غلامان امام هستیم پس چرا شما این وضع را دارید و اینگونه شهید به وضع ظاهری افراد توجه داشت. راوی سید حسین ملک جعفریان
* موضوع: عشق به جهاد
یک شب خواب دیدم که در روستا یک درخت سنجد کاشته ام اما این درخت خشک شده بود و صفر علی به من گفت من یک صلوات می فرستم و بعد خواهی دید که درخت شکوفه می دهد و خدا را شاهد می گیرم که درخت پر از شکوفه شد. راوی سید حسین ملک جعفریان
به یاد دارم زمانی که در منطقه بودیم یک روز من در سنگری خواب بودم . ساعت 10 صبح بود وقتی که بیدار شدم دیدم که حسین آقا همراه صفر علی به آنجا آمده اند و حسین آقا به من گفت : همان صفر علی زرنگ که می گفتم ایشان هستند و برایم گفت : [[شهید زرنگ]] دستش تنگ است اگر پول داری 10 هزار تومان به ایشان بده اما من از آنجایی که آشنایی کامل با ایشان نداشتم جرات نکردم پولی به شهید زرنگ بدهم یک مقدار پول داشتم اما چون نمی دانستم شهید زرنگ چه جور آدمی است به آنها گفتم که الان برایم مقدور نیست . حسین آقا هم زیاد اصرارنکرد و آنها رفتند. تقریبا بعد از 6 یا 7 ماه بود که ما به تهران رفتیم پس از مدتی حسین آقا هم به تهران آمد و گفت: قصد دارد ازدواج کند و از من کمک مالی خواست و من هم 10 هزار تومان به ایشان دادم و ما برای ازدواج حسین آقا به مشهد رفتیم و شهید زرنگ را در آنجا دیدیم و در برخوردهایی که با ایشان داشتیم متوجه شدم چه انسان خوبی هستند. راوی سید حسن علی حسینی
* موضوع: اعتقاد به ولايت
مادر بزرگم درباره علاقه پدر به شهادت گفتند بار آخری که پدرم می خواست عازم جبهه شود از او خواستم که به جبهه نرود اما ایشان در جواب من گفت : می خواهم بروم تا اینکه به همرزمانم در جبهه کمک کنم . گفتم بچه هایت کوچک هستند و به تو احتیاج دارند اگر می خواهی کمکی به جبهه بکنی قسمتی از زمین خود را بفروش و پول آن را برای کمک به جبهه ارسال کن این طوری هم می توانی دین خودت را ادا کنی اما شهید جمله ای گفت که جای هیچ حرف و سخنی برای ما باقی نگذاشت و بیان کرد : من می خواهم جان عزیزم را در این راه بدهم و امیدوارم که شهادت نصیب من شود و همین طور هم شد بعد از چند روز که از رفتنش گذشت به درجه رفیع شهادت نائل آمد و به آرزویش رسید. راوی زهرا زرنگ
به یاد دارم روز قبل از خبر دادن شهادت پدرم ، دوستم فاطمه در مدرسه از من پرسید آیا فردا به مدرسه می آیی گفتم بله می آیم چرا این سوال را کردی . گفت : می گویند که فردا می خواهند پدرت را تشیع تشییع کنند از سخنان او فهمیدم که درباره پدرم صحبت می کند از این بابت خیلی خوشحال شدم زیرا بسیار منتظر و دلتنگ پدرم بودم و این سخن مانند آبی بود که فرد تشنه ای را می دادند و بسیار برایم شیرین بود از سخن او فقط مفهوم پدر را فهمیدم و کلمه تشیع تشییع برایم نا آشنا بود از مدرسه که برگشتم از مادر خواستم این کلمه را برایم معنی کند . اما مادر با شنیدن این سخن بسیار ناراحت و پریشان شد و از من پرسید که چرا این سوال را کردم و من نیز آنچه دوستم فاطمه به من گفته بود برای مادرم تعریف کردم مادرم بسیار نگران شد و بدون اینکه به من حرفی بزند به طرف خانه فاطمه رفت و از مادرش در مورد این موضوع پرسید. ایشان هم از حرف دخترش بسیار عذر خواهی کرد ، فردای آن روز وقتی به مدرسه رفتم بغض گلویم را گرفته بود و اصلا حوصله صحبت کردن با دوستانم را نداشتم حدود نیم ساعت از کلاس گذشته بود که نظم مدرسه درب کلاس را به صدا در آورد و وارد کلاس شد و در حالیکه به من نگاه می کرد با معلمم صحبت کرد . معلم هم مرا صدا زد و گفت : لوازمت را جمع کن مادر بزرگت آمده دنبالت. من بسیار تعجب کردم مادر بزرگ و برادرم منتظر من بودند برادرم لباس مشکی پوشیده بود و چشمانش سرخ شده بود پرسیدم چه شده برادرم گفت : اتفاقی نیفتاده بغضی که ماه ها در گلویم مرا آزار می داد سرباز کرد و شروع به گریه کردم در بین راه رفتن هم گریه می کردم مادر بزرگ برای اینکه مرا دلداری بدهد گفت : پدرت از جبهه آمده اما زخمی شده و در بیمارستان بستری است به خانه که رسیدیم چشمم به عده زیادی افتاد که همه سیاهپوش شده بودند در ان لحظه یکی از آشنایان فهمیدم که پدرم شهید شده است . حدود نیم ساعت بعد همراه خواهر و برادرانم به معراج شهدا رفتیم راهنمایی که در معراج شهدا بود جنازه پدرم را به ما نشان داد پدر بسیار آرام خوابیده بود و بعد از آن همه وقت که منتظر پدر بودم حالا او را در کنارم احساس می کردم . فردای آن روز پدرم را در حرم تشیع تشییع کردیم.راوی زهرا زرنگ
<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=10902 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==نگارخانه تصاویر==
[[File:10902.jpg]]
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:صفر علی زرنگ}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان مشهد]]