ویرایشها
==خاطرات==
* موضوع: توصيه هاي شهيد
یک شب خواب دیدم که محرم است و همه خانواده در هیئت عزاداری هستیم و سینه می زنیم و [[شهدا ]] را تشییع می کنیم . بعد از عزاداری همه رفتند و فقط من و برادر بزرگترم ماندیم، داخل یک غاری شدیم ودیدیم تمام درودیوار حیوانات مختلفی را خشک کرده بودند وروی تابوت های شهدای ایرانی پرچم ایران کشیده شده بود . گفتم : توی تابوت ها رانگاه کنم ببینم برادرم در آنها نیست ؟ پرچم اولین تابوت راکنار زدم ودیدم محمد در آن خوابیده ایشان به [[شهادت ]] رسیده بود .چند بار صدایش کردم محمد ، محمد ، او واقعاً شهید شده بود کم کم احساس کردم هر بار که محمد را صدا می زنم ایشان زنده می شوند زنده شد و چشمانش چرخید و بعد حالت طبیعی پیدا کرد و تا مرا دید لبخندی زد و در تابوت نشست ، فقط به یاد دارم که از ایشان التماس دعا خواستم وهمچنین سه بارگفتم : شفاعت وبعد پلک زد و به برادربزرگم گفتم : حالانوبت شماست .توبگیر واز خواب بیدار شدم .
* موضوع: خواب و روياي ديگران درمورد شهيد
محمد ملکی شب چهلم شهادتش خواب دیدم ایشان به من گفت : مگر من و تو باهم عهد نکردیم که به شهادت برسیم ؟ گفتم : چرا این عهد راباهم بستیم ویک عهد دیگر راهم بستیم وتوفراموش کردی که یک لحظه شهادت هم برای من دعا کنی من هم شهیدبشوم ، واقعاً من هم همینطور می پسندم من مرگ رابدون شهادت نمی پذیرم ، من همه اش دعا کردم که شهید شوم من مرگ طبیعی را نمی خواهم مگر من لیاقت ندارم که شهید شوم ؟ خودت این لیاقت را درمن ایجاد کردی که به شهادت برسم گفت : پس به تو خوش خبری بدهم که در بهشت اولین کسی هستی که به من می پیوندی خوشحال باش من منتظرت هستم.
* موضوع: عشق شهادت
محمد ملکی برادر محمد رئیس بنیاد [[سرخس]] بود ، محمد او را نصیحت کرد و گفت : شما باید اینجوری باشید .مثلاً آهنی از مشهدی فرستاده بودند ایشان هم فرستاده بودند بدون اینکه بنویسند چند شاخه بود محمد به او گفت : به به ، عجب رئیس بنیادی هستید شما ، اینها را باید در برنامه بنویسی . این آهنها را ول می کنی معلوم نیست بعد چه می شود .از آنجا نوشته بودند آقا کو ، بدون اینکه بدانی چند شاخه آهن آوردند ، بدون اینکه نامه ای بنویسی .بدون اینکه بگویی چند کیلو شده ، تا حتی به او گفت : اگر می خواهی اینجوری کنی به [[آقای رشیدی رئیس سپاه]] می گویم که شما را عوض کند برای برادرش هم اینجور بود خیلی دقیق بود.
محمد ملکی یادم می آید یک شب می خواستم بروم نان بخرم چون نان نداشتیم ، دیدم پول هم نداریم .با خودم گفتم : الان نان هم می خواهیم چکار کنم ؟ بروم بگویم بعد حساب می کنم ، نه بد است یک مقداری هم باران آمده بود .در طی مسیر من یک ده تومانی پیدا کردم وآن را برداشتم وگفتم : کارهای خدا را ببین من می ترسیدم چه جوری بروم بگویم نان می خواهم ولی پول ندارم .خلاصه رفتم وبا آن پول دو تا نان گرفتم وبرگشتم .محمد گفت : پدر شما اجازه ندارید آن پول را بردارید .گفتم: شما از کجا می دانید ؟ گفتم: بعد توی صندوق می ریزیم کسی که نمی داند این مال کیه ، گفت : نه نان شما الان احتیاط دارد باید از روحانی بپرسید .
* موضوع: عشق به جهاد یکی از خاطرات شیرین که من از محمد دارم این است که سال 60 بود یک شب ایشان آمد و با من صحبت کرد آن موقع من مسئول بنیاد مستضعفان سرخس بودم گفت : چرا شما به جبهه نمی روید ؟ گفتم : خوب ما کار پشت جبهه مان هم مثل جبهه است فرق نمی کند گفت : شما می ترسید گفتم : نه من ترسی ندارم برای چه بترسم . گفت : می روید ؟ گفتم : بله خلاصه شب ساعت 12 یک نامه از سپاه برای اعزام به جبهه با ماشین های سنگین برای من آورد قبلاً من روی ماشینهای سنگین کار می کردم و با لودر و گریدر سرو کار داشتم گفت : شما که به اینها وارد هستید چرا اینجا هستید آنجا به شما نیاز دارند. من رفتم و تا فتح خرمشهر هم جبهه بودم و بعد از فتح خرمشهر که برگشتم دیگر محمد را ندیدم. خواب و روياي ديگران در مورد شهادت شهيد قبل از شهادت محمد یک شب خواب دیدم که درتهران سوار یک ماشین پیکان سفید رنگ جهت شرکت در نماز جمعه به دانشگاه می رویم . به دانشگاه که رسیدیم دیدیم تمام دانشگاه پر گل است و محمد وسط گلها ایستاده یک کت و شلوار شیک به تن دارد و خوش آمد و خیر مقدم می گفت : بعدکه از خواب بیدار شدم گفتم :چطوری شد ایشان با همه احوالپرسی کرد و حال همه را پرسید که صبح همان روز خبر شهادت محمد را برایمان آوردند .
یکی از خاطرات شیرین که من از محمد دارم این است که سال 60 بود یک شب ایشان آمد و با من صحبت کرد آن موقع من مسئول بنیاد مستضعفان سرخس بودم گفت : چرا شما به جبهه نمی روید ؟ گفتم : خوب ما کار پشت جبهه مان هم مثل جبهه است فرق نمی کند گفت : شما می ترسید گفتم : نه من ترسی ندارم برای چه بترسم . گفت : می روید ؟ گفتم : بله خلاصه شب ساعت 12 یک نامه از سپاه برای اعزام به جبهه با [[ماشین های سنگین]] برای من آورد قبلاً من روی ماشینهای سنگین کار می کردم و با [[لودر]] و [[گریدر]] سرو کار داشتم گفت : شما که به اینها وارد هستید چرا اینجا هستید آنجا به شما نیاز دارند. من رفتم و تا فتح [[خرمشهر]] هم جبهه بودم و بعد از فتح خرمشهر که برگشتم دیگر محمد را ندیدم.
قبل از شهادت محمد یک شب خواب دیدم که در[[تهران]] سوار یک ماشین پیکان سفید رنگ جهت شرکت در نماز جمعه به دانشگاه می رویم . به دانشگاه که رسیدیم دیدیم تمام دانشگاه پر گل است و محمد وسط گلها ایستاده یک کت و شلوار شیک به تن دارد و خوش آمد و خیر مقدم می گفت : بعدکه از خواب بیدار شدم گفتم :چطوری شد ایشان با همه احوالپرسی کرد و حال همه را پرسید که صبح همان روز خبر شهادت محمد را برایمان آوردند .
* موضوع: عشق به جهاد
* موضوع: تهجد و عبادت
یادم می آید زمانی که محمد از جبهه آمده بود یک شب بیدار شدم و صدای گریه ای به گوشم آمد تمام بدنم به لرزه درآمد. گفتم: این صدا از کجاست؟ به اتاق رفتم و دیدم محمد دارد نماز می خواند و گریه و زاری می کند.<ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19656 سایت یاران رضا]</ref>
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد ملکی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان سرخس]]