* موضوع: ديدگاه شهيد
به یاد دارم هنگامی که پسرم محمدرضا از [[جبهه ]] به مرخصی آمده بود می گفت: این دفعه در این جنگ ما صد در صد پیروز هستیم. چون رهبر ما [[امام خمینی (ره) ]] فرزندانی دارد به نام بسیجی که در جبهه های نبرد حماسه می آفرینند و از سرزمین و آب و خاک [[میهن ]] دفاع می کنند حال چه در پشت جبهه یا در [[خط مقدم ]] چون هدف خدمت به مملکت و رضای خداست ما پیروز هستیم و دیگران را تشویق به جبهه رفتن می نمود. راوی محمى قلی ریحانی
* موضوع: عشق به جهاد
یادم هست روزی که پسرم محمدرضا می خواست به جبهه برود من و مادرش در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما آمد و گفت: من می روم و شما را تنها می گذارم. پدر مرا ببخشید که نتوانستم به شما در این مدت زندگیم کمک کنم. حال هم به دنبال آرزوی خود به جبهه می روم و شما دیگر مرا نمی بینید و نیز برایم دعا نمایید و مرا حلال کنید. و به برادران و خواهرانم بگوئید که به [[بسیج ]] بروند و راه امام را ادامه دهند. بعد چند عکس هم به عنوان یادگاری گرفتیم و خداحافظی کرد و راهی جبهه شد. راوی محمى قلی ریحانی
* موضوع: آخرين وداع با خانواده
یادم هست روز آخری که برادرم محمد رضا می خواست به جبهه برود. من به همراه پدر و مادرم در باغ مشغول کار بودیم که ایشان برای خداحافظی نزد ما به باغ آمد. موقع خداحافظی ایشان دست و صورت پدر و مادر را بوسید و گفت: ببخشید که من نتوانستم آرزوی شما را برآورده کنم، مرا حلال کنید و بعد از نماز دعایم نمایید. من رفتم و دیگر شما را نمی بینم. هنگام خداحافظی برادرم نورانی شده بود و من عاشق جمالش شده بودم و هرچه نگاه می کردم سیر نمی شدم و آخرین توصیه ای که به من کرد این بود که: راهی که من رفته ام شما باید آن را دنبال کنید و پشتیبان رهبر کبیر انقلاب و [[جمهوری اسلامی ]] که با خونهای [[شهدا ]] آبیاری شده است باید و ادامه دهنده ی راه شهدا باشید و نیز چند عکسی به یادگاری گرفتیم و بعد راهی جبهه شد و رفت. راوی عشرت ریحانی
==پانویس==
<references />
==رده==
{{ترتیبپیشفرض:محمد رضا ریحانی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان خراسان رضوی]]
[[رده: شهدای شهرستان درگز]]