ویرایش‌ها

شهید محمد منیدری ۱

۳۳۳ بایت اضافه‌شده، ‏۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۰، ساعت ۱۸:۲۲
متن کامل خاطره
روز آخری که پدرم در خانه بود همه نشسته بودیم . صحبت از [[جبهه ]] شد مادرم در همین لحظه گریه اش گرفت گفت : تو می خواهی بروی و ما را تنها و بی سر پرست بگذاری . پدرم می گفت : نه شوخی کردم شما نگران نباشید . اگر من رفتم و [[شهید ]] شدم این خواست خدا است و شما ناراحت نباشید. ما از رفتن ایشان ناراحت بودیم . گاهی من و خواهرم را نصیحت می کرد و برادر کوچکم را برای گردش به این طرف و آن طرف می برد . در همان لحظات آخر قبل از اعزام پدرم تمام حیاط را مثل اینکه بازرسی کنند نگاه می کرد و می گفت این لحظات آخر است که من پیش شما هستم .
خواب و رویای شهید
موضوع خواب و روياي شهيد
متن کامل خاطره
محمد می گفت : من خواب دیدم که باید بروم و در راه خدا خدمت کنم . موقع اعزام به جبهه وقتی سوار ماشین شده بود . گفتم : محمد کجا می روی ؟ گفت: کلاته . گفتم : نه برادر تو حالت فرق کرده است . گفت: نه خواهر می خواهم به کلاته بروم . گفتم : چرا نگرانی ؟ من را به کناری کشید و جریان خوابش را برایم گفت که باید به جبهه برود و به انجام وظیفه در قبال تکلیف الهی بپردازد .منبع سایت: <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=19759سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />==رده=={{ترتیب‌پیش‌فرض:محمد منیدری۱}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان رضوی]][[رده: شهدای شهرستان سبزوار]]
۳۴۵
ویرایش