خاطرات:
یک شب برادرم علی را در خواب دیدم که در یک باغ بزرگ با درختان میوه بسیار که سایه برگلها انداخته بود راه می رود از ایشان پرسیدم شما اینجا چه می کنید مگر شما شهید نشدید ایشان در جوابم گفت مگر نمیدانید که اینجا جای من است و من در این مکان زندکی می کنم در همین لحظه از خواب بیدار شدم و خیلی خوشحال شده بودم که برادرم در چنین جایی زندگی می کند.
یکی از همرزمان شوهرم علی تعریف میکرد که وقتی ایشان می خواست غسل شهادت بگیرد گفته است که برای همسرم سارا نگرانم چون او مادر ندارد زمانی که ایشان تیر خورده و مجروح شده بود فقط اسم مهدی را برده و حضرت مهدی عج را صدا می زده است.سایت یاران رضا <ref>[http://yaranereza.ir/ShowSoldier.aspx?SID=7842سایت یاران رضا]</ref> ==پانویس==<references />==رده=={{ترتیبپیشفرض:علی خانی}}[[رده: شهدا]][[رده: شهدای دفاع مقدس]][[رده: شهدای ایران]][[رده: شهدای استان خراسان شمالی]][[رده: شهدای شهرستان بجنورد]]