ویرایشها
{{جعبه اطلاعات افراد نظامی |نام فرد = حجت اله زرینی گاکیه|تصویر =10918.jpg|توضیح تصویر = |ملیت = [[پرونده:پرچم ایران.png|22px]] ایرانی|شهرت = |دین و مذهب = [[مسلمان]]، [[شیعه]]|تولد =[[مشهد]]|شهادت = [[1363/07/29]]|وفات = |مرگ = |محل دفن =[[شهدایباختران]]|مفقود = |جانباز = |اسارت = |نیرو = |یگانهای خدمت = |طول خدمت = |درجه = |سمتها =[[رزمنده]]|جنگها = [[جنگ ایران و عراق]]|نشانهای لیاقت = |عملیات = |فعالیتها = |تحصیلات =|تخصصها = |شغل = |خانواده = نام پدر:عبداله}}
کد شهید:6306860
نام :حجتاله
نام خانوادگی :زرینیگاکیه
نام پدر :عبداله
محل تولد :[[مشهد]] تاریخ شهادت :[[1363/07/۲۹]]29مکان شهادت :
تحصیلات :نامشخص
گروه مربوط :گروهی برای این شهید ثبت نشده است.
نوع عضویت :سایر شهدا
مسئولیت :رزمنده گلزار :شهدای باختران ==خاطرات== لحظه و نحوه شهادت شهید حافظی از آن طرف محور گروهان خودش را به محلی که ما بودیم رسانده بود . او دیده بود که نیروهای [[رزمندهعراق]]گلزار دارند به سوی تنگه در قسمت[[ گرگنی]] می آیند و ارتباط بی سیم هم قطع شده بود و نمی شد که بیایند و خبر بدهند که بابا این تنگه را مواظب باشید . وقتی آمد گفت : چکار می کنید ؟ گفتم :هیچی بحمد الله جلوی [[شهدایباخترانتنگه]]را گرفتیم . گفت : من به خاطر همین آمدم . گفتم : خاطرتان جمع باشد . آنجا الان به لطف خدا ، گورستان عراقیها شده است . بعد از حدود چند دقیقه دیدم شهید حجت زرینی آمد و با شهید حافظی صحبت کرد . خاکریز دو جداره ای داشتیم که بهترین خاکریزی بود که تا آن زمان در جنگ زده شده بود . بلافاصله شهید زرینی و بی سیم چی اش و شهید حافظی به آن طرف خاک ریز رفتند و این طرف هم من و شهید دوست بین ایستاده بودیم و منتظر بودیم که ببینیم روی گرگنی چه اتفاقی افتاده است ، که یک مرتبه یک گلوله تانک به پشت خاک ریزی که [[شهید]] حافظی و بقیه رفته بودند خورد و گرد و خاک زیادی بلند شد و تعدادی از ترکشهایش هم دقیقاً از روی سر ما رد شد . آنقدر گرد و خاک بلند شده بود که ما دیگر هیچ جا را نمی دیدیم . یک دفعه متوجه شدم شهید حافظی دستش را گرفته و خود را به این طرف خاک ریز انداخت . دویدم و زیر بغلش را گرفتم . و گفت : مرا رها کن . برو ببین حجت چکار شد ؟ رفتم ببینم که حجت چه شده است . دیدم یک بسیجی جوان 15_16 ساله از آن طرف خاکریز خودش را این طرف انداخت و دستش را هم گرفته بود . گفتم : پسر جان چی شده ؟ گفت : من هیچی . اما بروید ببینید که آقا حجت چکار شده اند . با هر دو نفرشان که برخورد کردم گفتند : بروید بینید که حجت چه کار شده است . سریع پریدم و به آن طرف رفتم . دیدم شهید حجت خم شده و سرش را در بین زانوهایش فرو برده و بادگیر سبز رنگی که به تن داشت ، می سوخت . بلافاصله خودم را به آن طرف خاک ریز رساندم و صدا زدم : دوست بین پیتهای آب را زود بیاور . سعی می کردم به خاطر موقعیت شهید حجت زرینی آهسته صحبت کنم که نیروها زیاد متوجه نشوند . چون حجت زرینی مسئول محور و از بچه های [[کرمانشاه]] بود . شهید دوست بین دو پیت آب را دستش گرفته بود و پشت سر من آمد . گفتم این سردار حجته ، زود آبها را روی سرش بریز . آتش را خاموش کردیم ، دست و پای شهید زرینی را گرفتیم و داخل یک چاله تانک ایشان را گذاشتیم . به شهید دوست بین گفتم : حالا ایشان را می گذاریم تا بعد از پاتک دشمن با آمبولانس یا اینکه همراه برادران امداد به عقب ببریم . بعد خدمت شهید حافظی آمدم ، دیدم ایشان ترکش خورده است . دستهای ایشان هم از قبل مجروح بود و حتی دکتر به ایشان اجازه حضور در جبهه را نداده بود . گفتم : برادر علی چکار شده اید . گفت مرا رها کن . بگو حجت را چکار کردی ؟ گفتم : حجت حالش خوب است . برادر علی شما بیایید به عقب بروید گفت : نه من همین جا می مانم. گفتم : اینجا مانده اید که چه کار کنید ؟گفت : یعنی نمی توانم از سنگر بیرون بیایم ؟ گفتم : میخواهید بیایید بیرون که چه کار کنید ؟ شما با این حالتان نمی توانید کاری بکنید . ایشان تا پایان [[پاتک]] دشمن در منطقه ماندند . بعد دوباره گفت : حجت چه شده ؟ گفتم : حجت شهید شد . سپس ایشان و بی سیم چی شهید حجت را با آمبولانس به عقب فرستادم .