ویرایش‌ها

شهید عباس بابایی

۱٬۷۵۳ بایت اضافه‌شده، ‏۱۹ تیر ۱۴۰۰، ساعت ۰۹:۲۵
[[پرونده:Photo 2018-11-24 23-34-49.jpg|500px|بی‌قاب|وسط]]
 
نوجواني شهيد عباس بابايي
 
يک روز با عباس سوار موتور سيکلت بوديم. تا مقصد، چند کيلومتري مانده بود. يک دفعه عباس گفت:«دايي نگه‌دار !»
 
متوجه پيرمردي شدم که با پاي پياده تو مسير مي‌رفت. عباس پياده شد، از پيرمرد خواست که پشت سر من سوار موتور شود. بعد از سوار شدن پيرمرد، به من گفت: دايي جان، شما ايشان را برسون؛ من خودم پياده بقيه راه رو ميام. پيرمرد را گذاشتم جايي که مي‌خواست بره. هنوز چند متري دور نشده بودم که ديدم عباس دوان دوان رسيد؛ نگو براي آن‌که من به زحمت نيفتم، همه‌ي مسير را دويده بود .<ref> کتاب علمدار آسمان، صفحه:27</ref>
موضوع : اخلاقی ، کمک به دیگران ‌
*زندگینامه دوم
افرادی بودند که دل صافی نداشتند و ناسازگاری و اذیت می‌کردند حرف می‌زدند، اما کار نمی‌کردند؛ اما او توانست همان‌ها را هم جذب کند. خودش پیش من آمد و نمونه‌ای از این قضایا را نقل کرد. خلبانی بود که رفت در بمباران مراکز بغداد شرکت کرد، بعد هم [[شهید]] شد. او جزو همان خلبان‌هایی بود که از اول با نظام ناسازگاری داشت. شهید عباس بابایی با او گرم گرفت و محبت کرد حتی یک شب او را با خود به مراسم دعای کمیل برده بود؛ با این که نسبت به خودش ارشد هم بود. شهید بابایی تازه سرهنگ شده بود اما او سرهنگ تمام چند ساله بود؛ سن و سابقه خدمتش هم بیشتر بود. در میان نظامی‌ها این چیزها مهم است. یک روز ارشدیت تأثیر دارد؛ اما او قلباً و روحاً تسلیم بابایی شده بود. شهید بابایی می‌گفت دیدم در دعای کمیل شانه‌هایش از گریه می‌لرزد و اشک می‌ریزد.
بعد رو کرد به من و گفت: عباس دعا کن من شهید بشوم! این را بابایی پس از شهادت آن خلبان به من گفت و گریه کرد. او الآن در اعلی علیین الهی است؛ اما بنده که سی سال قبل از او در میدان مبارزه بودم هنوز در این دنیای خاکی گیر کرده‌ام و مانده‌ام! ما نرفتیم؛ معلوم هم نیست دستمان برسد. تأثیر معنوی این گونه است خود عباس بابایی هم همین طور بود او هم یک انسان واقعاً مؤمن و پرهیزگار و صادق و صالح بود.<ref>(بیانات در دیدار مسئولان عقیدتی، سیاسی نیروی انتظامی ۲۳/۱۰/۸۳)</ref>
 
*آرامش بعد نماز
یه روز که خسته از محل کار به خونه بر میگشتم دیدم بچه ها دعواشون شده و صداشون تا دم در میاد.
عباس که نمازش تموم شد، با عصبانیت گفتم:شما خونه ای و بچه ها آنقدر شلوغ می کنن؟
با مظلومیت خاصی معذرت خواهی کرد، بعد که آروم شدم.
فهمیدم بچه ها از نماز خوندن عباس سو استفاده کرده بودن و سرو صدا به راه انداخته بودن.<ref>
راز و نیاز شهدا ص 68 </ref>
*ورزش شبانه
از آن روز تا به حال اين گفته عباس بي اختيار در گوش من تكرار مي شود .
 
==نگارخانه تصاویر==
<gallery>
 Image:1 (3)15671.jpgImage:1 (1)8696.jpgImage:1 (2)8694.jpgImage:1 (2).tifImage:1 (3)Photo_2018-11-24_23-34-49.jpgImage:1 (3).tifImage:1 (4)Photo_2018-11-24_23-35-15.jpgImage:1 (5)8693.jpgImage:1 (5).tifImage:1 (6)8692.jpgImage:1 (7)8690.jpgImage:1 (8).jpgImage:1 (9).jpgImage:1 (10).jpgImage:1-(1).jpgImage:1-(2)970.jpg
Image:1-(3).jpg
==پانویس==
<references />
 
== رده‌ها ==
{{ترتیب‌پیش‌فرض:عباس_بابایی}}
[[رده: شهدا]]
[[رده: شهدای دفاع مقدس]]
[[رده: شهدای ایران]]
[[رده: شهدای استان قزوین]]
۸۹۶
ویرایش