شهید مسلم آقاگلی: تفاوت بین نسخهها
Ghanbari97 (بحث | مشارکتها) (صفحهای جدید حاوی «شهید مسلم آقاگلی تاریخ تولد :1338/10/01 تاریخ شهادت : 1360/09/18 محل شهادت : نامشخص محل...» ایجاد کرد) |
Beiranvand97 (بحث | مشارکتها) |
||
| سطر ۶: | سطر ۶: | ||
| − | زندگی نامه | + | ==زندگی نامه== |
شهید مسلم آقا گلی، روز 22 بهمن، از حوزه قم به طرف 06 اعزام، در روز 23 فروردین از 06 تقسیم، و جزء لشگر 16 زرهی قزوین شد، در روز 24 فروردین در پادگان قزوین تقسیم شد و با ترفندي خود را به تیپ 2 زرهی پیاده زنجان انداخت، در روز 27 فروردین، وارد منطقه ای به نام رقابیه شد حدود 7 روز با هم بودیم که دستور آمد مسلم عزیز برای آموزش توپچی نفربر به منطقه ای دیگر برود، حدود 25 روز توپ و موشک نفربر را آموزش دید. | شهید مسلم آقا گلی، روز 22 بهمن، از حوزه قم به طرف 06 اعزام، در روز 23 فروردین از 06 تقسیم، و جزء لشگر 16 زرهی قزوین شد، در روز 24 فروردین در پادگان قزوین تقسیم شد و با ترفندي خود را به تیپ 2 زرهی پیاده زنجان انداخت، در روز 27 فروردین، وارد منطقه ای به نام رقابیه شد حدود 7 روز با هم بودیم که دستور آمد مسلم عزیز برای آموزش توپچی نفربر به منطقه ای دیگر برود، حدود 25 روز توپ و موشک نفربر را آموزش دید. | ||
نسخهٔ ۲۴ مرداد ۱۳۹۷، ساعت ۱۱:۱۵
شهید مسلم آقاگلی تاریخ تولد :1338/10/01 تاریخ شهادت : 1360/09/18 محل شهادت : نامشخص محل آرامگاه :مرکزی - محلات - ورین (امامزاده محمد
زندگی نامه
شهید مسلم آقا گلی، روز 22 بهمن، از حوزه قم به طرف 06 اعزام، در روز 23 فروردین از 06 تقسیم، و جزء لشگر 16 زرهی قزوین شد، در روز 24 فروردین در پادگان قزوین تقسیم شد و با ترفندي خود را به تیپ 2 زرهی پیاده زنجان انداخت، در روز 27 فروردین، وارد منطقه ای به نام رقابیه شد حدود 7 روز با هم بودیم که دستور آمد مسلم عزیز برای آموزش توپچی نفربر به منطقه ای دیگر برود، حدود 25 روز توپ و موشک نفربر را آموزش دید.
او چون زرنگ بود از همه سربازانی که با هم برای آموزش رفته بودند بهتر یاد گرفت و حتی هدفی که به آنها داده بودند روی آن زد و 7 روز هم تشویقی گرفت و به مرخصی آمد، هنگامی که از مرخصی برگشت باز من و مسلم عزیز و کاظم مهربان، هر سه یک سنگر درست کردیم و روزها و شب ها با هم درون یک سنگر بودیم و هر سه مانند سه برادر، و سه دوست صمیمی در حدود 6 ماه در خط مقدم، و 2 ماه در پشتیباني بودیم.
حتی هنگامی که نگهبان شب یا دیده بان روز بودیم با هم بودیم تابستان گرم و سوزانی را در منطقه خوزستان گذراندیم، تابستان خیلی بد و دیر گذشت، ولی چون در راه خدا گام برمی داشتیم احساس سختی نمی کردیم، مسلم، برادر شهیدمان، همیشه در سنگر شعارهای انقلابی مي داد و به نفع اسلام سخن می گفت.
همیشه سربازان را به بحث روز و پشتیبانی از امام دعوت می کرد، نماز را در سنگر به موقع می خواند و اكثر اوقات روزه بود، هیچ موقع ناراحت نمی شد و همیشه ما را راهنمایی و نصیحت می کرد، فردی زرنگ و بی باک بود، چند روز قبل از عاشورا، به ما اطلاع دادند که چون هیچ حمله ای نکرده ایم و همیشه جنبه دفاعی داشتیم، برای یک حمله گسترده خود را آماده کنیم و در روز تاسوعا، 15 آبان، بعد از ظهر تاسوعا، از رقابیه به طرف سوسنگرد حرکت کردیم و در منطقه ای به نام وهلاویه مستقر شدیم.
در هنگام فرا رسیدن ماه محرم، شب ها سینه زنی می کردیم و مسلم عزیز، بعضی از شب ها نوحه می خواند، حدود 17 روز در منطقه دهلاویه بودیم که برادر شهیدمان مسلم به مرخصی آمد، هنگامی که در مرخصی بود، دستور حمله صادر شد و در شب 8 آذر ماه، جبهه ما حمله کرد، در روز 12 آذر، برادر عزیزم از مرخصی آمد و از وضع سفر و شهادت علی اصغر سخن گفت، در روز 13 آذر، در ضد حمله اي بر دشمن شرکت کرد و در آن روز هنگامی که به او رسیدم قیافه او خاکی و جور دیگری بود، گفتم: مسلم جان، چرا این طور شده ای؟ گفت: امروز نزدیک بود شهید شوم چون گلوله مستقیم تانک به لب خاکریز خورد و از خاکریز به عقب پرت شدم، ولی آن روز شهید نشد.
در بعد از ظهر، روز 14 آذر، گروهان به عقب برای استراحت آمد، در روز 15 آذر دستور آمد که سنگر پدافندی درست کنید چون دشمن قصد ضد حمله دارد و خلاصه گذشت تا صبح روز 17 آذر، هنگامی که سه نفر، کاظم، مسلم و سهرابی مشغول درست کردن سنگر می شوند و سنگر را می پوشانند و می خواهند خاک روی آن بریزد که در ساعت 12، گلوله توپ دشمن مزدور بروی سنگر می خورد و هر سه دوست عزیزم، شهید می شوند و آنها در اين روز لبیک یا حسین (ع) سر دادند و به لقا الله پیوستند و مرا تنها گذاشتند.
مسلم عزیز، همیشه در سنگر، از شهادت سخن می گفت، او می گفت: ما باید 22 ماه، در منطقه بجنگیم و من می دانم طی این دوران شهید می شوم و آرزو و هدف اصلی من همین است و به آرزوی دیرینه خود رسید، او می گفت: اگر شهید شدم به مادرم بگو برای من اشک نریزد که اجر و منزلت خود و من را پایین می آورد، ما همدیگر را در بهشت ملاقات می کنیم، به او بگو به من ناکام نگویند من به آرزویم رسیده ام، به مادر و خواهرانم بگو که جامه سیاه بر تن نکنند، به من فکر نکنند، چون خدا مرا به مهمانی دعوت می کند و نمی توانم قبول نکنم، خداوند و اسلام از پدر و مادر عزیزترند، همیشه می گفت: اسلام پیروز است و لشکر اسلام شکست نمی خورد، او همیشه برای طولانی شدن عمر امام دعا می کرد و همیشه به فکر سربازان زیر دست بود، او مردانه زیست و مردانه هم از دینا رفت، ولی او نمرده است، او زنده است، او آرزو داشت خاک بستان را ببوسد و شهید شود و همین هم شد، در کربلای بستان به شهادت رسید، او مدت 20 سال زندگی کرد که همه اش با سختی و مشقت بود.
منبع: سایت شهدای ارتش http://ajashohada.ir/Home/MartyrDetails/3159