ویرایشها
==زندگینامه==
فرزند احمد، در تاريخ تاریخ 1339/11/01 در روستای تنگ کرم یکی از توابع شهرستان فسا دیده به جهان گشود. مادری مهربان و دلسوز، و پدری فداکار و زحمت کش داشت و پدرش از راه کارگری به تأمین مخارج خانواده می پرداخت. در سن شش سالگی پا به دوره ی ابتدایی نهاد و توانست با موفقیت این دوره ی پنج ساله را به پایان برساند و در حین درس خواندن نیز به کارگری مشغول بود. پس از آن وارد مقطع راهنمایی شد. و این دوره را نیز تا سال سوم ادامه داد و سپس ترک تحصیل نموده و به کمک پدرش شتافت. پس از مدتی طبق سنت و فرمایش پیامبر (صلي صلی الله عليه علیه وآله) ازدواج نمود. در زمان اوج گیری انقلاب در مجالس مذهبی شرکت داشت و در راهپیمایی ها و تظاهرات حضور پیدا می کرد. پس از پیروزی انقلاب به کادر درجه داری ارتش پیوست.مدتی از شروع جنگ تحمیلی می گذشت که راهی جبهه های حق علیه باطل شد و حدود دو سال در جبهه صادقانه خدمت نمود. او فردی کم رو و ساده، و در میان خانواده از نظر اخلاق نمونه، سر به زیر و با حیا بود. به انقلاب و جهاد در راه اسلام و میهن عشق مي ورزيد می ورزید و همواره از دستورات امام پیروی می کرد. او در عملیات های زیادی حضوري حضوری فعال و پر ثمر داشت. اين شهيد این شهید بزرگوار در منطقه مریوان مشغول حفاظت از میهن بود که بر اثر اصابت ترکش به بدنش در تاريخ تاریخ 1367/01/21 به فیض شهادت رسید. با وجودي وجودی كه چندین سال از شهادتش می گذرد اما هنوز از پیکر پاک و مطهرش خبری نیست.
==نامه ها==
* نامه اول شهید (خطاب به والدينشوالدینش):
به نام خدا
خدمت پدر عزیز و گرامی، و مادر مهربان، و تمام اهل خانواده سلام عرض می کنم. پس از تقدیم عرض سلام صحت و سلامتی همه شما را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم. باری اگر از راه لطف و مرحمت جویای احوالات این جانب فرزند خودتان محمود باشید الحمدالله سلامتی که یکی از نعمت های الهی است برقرار و ملالی صورت پذیر نیست به جز دور بودن از شما عزیزان که آن هم امیدوارم که به زودی زود میسر گردد و دیدارها تازه شود. امیدوارم که همیشه و در همه حال شاد و سرحال بوده باشید، سایه امام زمان (عجل الله فرجه) به سرتان باشد، و هیچ گاه در زندگی درد و غمی نداشته باشید و این سلام گرم و صمیمانه ي ی مرا که از فرسنگ ها راه دور و دراز كه از کوه های بلند بر می خیزید بپذیرید ان شاء الله.باری پدرجان! لازم شد چند کلمه ای ناقابل از سرگذشت خودم برایتان بنویسم تا بدانید که فراموشی در کار نیست و نخواهد بود. پدرجان! شما از بابت من اصلاً نگران نباشید چون الحمدالله و از لطف شما حالم خوب است و هیچ ناراحتی ندارم. این جا هیچ خبری نیست. اگر نامه ها کمی دیر شد اشکالی ندارد چون کسی مرخصی نمی رود که نامه بیاورد و من این دومین نامه اي ای است که برای شما می نویسم. امشب که این نامه را می نویسم در تاريخ تاریخ 1366/12/27 است و 3 روز به عید مانده است.مادرم را خیلی خیلی خیلی سلام می رسانم و در ضمن برايم برایم بنویسید مادر كه دلش درد می کرد خوب شده است؟ ان شاء الله که خوب شده باشد. نامزدم را خیلی خیلی سلام می رسانم، تمام اقوام، خویشان و آشنایان یک به یک سلام می رسانم. این سال نو را به شما تبریک عرض می کنم و از خداوند متعال خواهانم که در این سال نو برای شما شادی، سلامتی و تندرستی قرار دهد ان شاء الله. دیگر عرضی ندارم.
خدانگهدار به امید دیدار. 27/12/1366
جواب فوری فوری فوری. والسلام
* نامه دوم شهید (خطاب به پدر و مادرش):
به نام خدا
خدمت پدر و مادر عزیزم سلام عرض می کنم. پس از تقدیم عرض سلام، صحت و سلامتی شما را از درگاه ایزد متعال خواهان و خواستارم. باری اگر از راه لطف و مرحمت جویای احوالات این جانب فرزند خودتان محمود بوده باشید الحمدالله سلامتی که یکی از نعمت های الهی است برقرار و ملالي ملالی نیست به جز دور بودن از شما، که آن هم امیدوارم به زودی زود میسر گردد و دیدارها تازه شود به حق محمد و آله طاهرین.
باری لازم شد چند کلمه ای ناقابل از سرگذشت خودم برای شما بنویسم تا بدانید که فراموشی در کار نیست و نخواهد بود امیدوارم که همیشه اوقات زندگی شما به خوبی و خوشی بوده باشد و دور از از تمام بلاها و مصائب و همیشه در پناه امام زمان (عجل الله فرجه) به خوبی و خوشی زندگی کنید ان شاء الله. از طرف من اصلاً نگران نباشید که من حالم کاملاً خوب است و هیچ ناراحتی ندارم. من همان روز 1366/12/18 که حرکت کردم روز 1366/12/19 غروب با حسین به منطقه رسیدیم که امشب که این نامه را می نویسم. در این جا هیچ ناراحتی وجود ندارد و هوا هم خوب شده و دیگر خبر قابل عرضی نیست که برایتان بنویسم و شما را به خدای بزرگ و مهربان می سپارم. تمام اقوام و خویشان سلام می رسانم. دیگر عرضی ندارم قربان شما به امید دیدار، فرزندتان محمود.
==خاطرات==
* خاطره از زبان خانواده شهيدشهید:
چند ماهی بود که محمود به استخدام ارتش در آمده بود. مادرم به او می گفت که باید ازدواج کنی و گرنه سنت بالا می رود، موهایت سفید می شود و آن وقت به تو زن نمی دهند. محمود می خندید و می گفت: مادر! پسر به این خوبی چه کسی به او دختر نمی دهد؟
با اصرار مادرم محمود راضی شد تا ازدواج کند. مرداد ماه سال 1365 بود که به خواستگاری دختر دایی ام رفتند و 24 همان ماه مراسم عقد گرفتند. مادرم خیلی خوشحال بود که بالاخره محمود را در لباس دامادی می دید.
هیچ وقت آخرین دیدارمان را از یاد نمی برم. آن روز کنار مادرم نشست و گفت: مادر! این بار که من به جبهه رفتم و افتخار شهادت را پیدا کردم و دیگر برنگشتم صبر را از حضرت زینب (سلام الله علیها) پیشه بگیرید و ناله و زاری نکنید که دشمن به ناله و زاری تو شادمان شود. مادرم ناراحت شد و گفت: پسرم خدا نکند این چه حرفی است که می زني؟ زنی؟ تو راضی هستی من ناراحت شوم؟
محمود پیشانی مادرم را بوسید و گفت: مادر! این بهترین چیزی است که از تو می خواهم كه برای رسیدن به آن برایم دعا کنی و شهادت که ناراحتی ندارد، خوشحالی دارد که من این افتخار را داشته باشم.
محمود خداحافظی کرد و انگار می دانست که دیگر بر نمی گردد. مادرم او را از زیر قرآن رد کرد آب و برگ سبز پشت سرش ریخت.