ویرایشها
یک مرتبه که به مرخصی آمده بود به او گفتم: از آنجا برایم تعریف کن. خنده ای کرد و گفت: آنجا هم خبر خوب است هم خبر بد. بهتر است که خبر خوب را بدهم. می گفت: ما در حال دیده بانی بودیم و آن قدر خسته بودیم که خوابمان برد و متوجه نشدیم که باران در حال بارش است. وقتی از خواب بیدار شدیم دیدیم که سنگر را آب گرفته و همگی غرق در آب و گل شدیم که به یکدیگر می خندیدیم.
آخرین باری که به مرخصی آمده بود به دیدار همه رفت و با همه خداحافظی کرد. گویا می دانست که این آخرین دیدار است و من هم به قلبم افتاده بود که او دیگر برای ما نمی ماند. بغض گلویم را می فشرد و اشک هایم بی اختیار از گوشه چشمم جاری می شد. به او گفتم: ما به زودی صاحب فرزند می شویم، نرو. ولی شهید گفت که من حتماً باید بروم.1<ref>[http://navideshahed.com/fa/news/421596/نگاهی-به-زندگینامه-شهید-احمد-رنجبر سایت نوید شاهد]</ref>
==پانویس==