==خاطرات==
*خاطره از زبان پدر شهيد:===
شهید بردبار خیلی به جبهه و جنگ علاقمند بود. یک بار به او گفتم: بهرام به جای رفتن به جبهه بهتر است در شهر خودت و در خانه به ما کمک کنی چون می دانی خیلی به شما احتیاج داریم. بعد از این حرف من، بهرام ناراحت شد و گفت: من نمی توانم ببینم که همه نوجوان های بسیجی به جبهه بروند و بجنگند و من که می توانم خدمت بیشتری بکنم در خانه بمانم. او بارها می گفت: چرا مدتی از جنگ فاصله گرفته ام؟ و می گفت: این که می گویند جبهه کارخانه انسان سازی است به راستی که چنین است.
دوستانش تعریف می کردند که در جبهه هنگام برگزاری دعای کمیل چنان گریه و زاری می کرده که از حال می رفته و همیشه دعا می کرد و می گفت: خدایا! تنها با شهادت است که می توانم خود را به تو نزدیک کنم پس مرا به آرزویم برسان که همین طور هم شد و به آرزویش رسید.
منبع:سایت نویدشاهد